۱۳۹۳ آذر ۸, شنبه

بهار، تابستان،‌ پاییز، زمستان و ... شاید دوباره بهار ...

این نوشته‌ حاوی جملاتی ست که ممکن است گذر از آن برای بعضی‌ها به سادگی نباشد. اگر به خودتان میگیرید و ناراحت میشوید لطفا این متن را نخوانید.

بهار:
همه چیز خوب است. رفاقتها مثل بیست دقیقه‌ی اول فیلمهای کیمیایی‌ست. پر از طراوت و شادی. گویی آدمها بیخیال تمام دنیا هستند و فقط بودن با یکدیگر است که در این روزها مهم است. آدمها به نام یکدیگر قسم میخورند. از چشمان یکدیگر حرفها را میفهمند. خانه‌ی دوست کجاست؟ همینجاست. ما همه در خانه‌ی دوست هستیم. ما بهترین آدمهای دنیا هستیم با بهترین رفیق‌های دنیا که کیمیایی هم به ما حسادت میکند بابت دنیایی که ما خلق کرده‌ایم و او عاجز مانده است از خلق آن. حتی در بهترین دورانش. چقدر خوبیم ما. حتی بهتر از رفاقت سید و قدرتِ گوزنها. 
روزگار دلچسبی‌ست رفیق... 
و آنکه بر در میکوبد شباهنگام رفیق است که در پی آغوش گرم میگردد ...
رفیق را در پستوی آغوش نهان باید کرد ...

تابستان:
هوا گرم است و از آن گرم‌تر رفاقتهایی که در بهترین دوران هستند. دیگر سرخوش و مست نیستند. گرفتارِ روزگار هستند اما همیشه برای هم وقت دارند. دوستانی از جنس باران که بودنشان همیشه مثل بارونه و تازه و خنک و فلان و این حرفها. از همین حرفهای مسخره که سر همدیگه رو گول میمالیم با گفتنشان. از رویاهایمان بگوییم. از آینده‌هایمان. که هرچه که باشد، هرکجا که باشیم، اما به یاد هم باشیم. خانه‌ی دوست کجاست؟ یه کم دورتر از اینجا، پشت این دریاها، شهری دیگر است. خانه‌ی دوست آنجاست. باید پارو بزنیم تا آنجا وا بدهیم برای همیشه.
روزگار سختی‌ست رفیق ... باید طاقت آورد ...
و آنکه بر در میکوبد شباهنگام شاید رفیق باشد که از شهر دور پس از ماهها آمده است ...
رفیق را در پستوی قلب نهان باید کرد ... تا همیشه.

پاییز:
چراغهای رابطه کم سویند. دستهای این غریب‌های آشنا کشیده شده‌اند بر یک عمر رفاقت. آنچه دائمی‌ست زندگی‌ست. آنچه باید دائمی باشد رفاقت و قول و قرار است. آنچه هیچوقت دائمی نبوده است شرایط روزگار بوده است. روزگار پیچیده ایست رفیق ...
آنکه میگوید من همان آدمم و فقط شرایطم عوض شده است، نارفیق است. فقط ادای رفیق‌ها را در میاورد. اسم رفاقت را لکه‌دار میکند. تنها اوست که متزلزل است و ناپایدار. اوست که هیچگاه نمیتوان به حرفهایش اطمینان کرد. اوست که با هر وزش باد به سمتی میرود و میگوید خب شرایط عوض شده. 
خانه‌ی دوست کجاست؟ نمیدانم. از بس به سمتش نرفتم خانه‌اش را هم از یاد برده‌ام. 
روزگار پیچیده ایست نازنین ...
آنکه بر در میکوبد شباهنگام ... به کشتنِ رفاقتها آمده است ...
رفیق را در پستوی خاطرات،‌ نهان باید کرد ...

زمستان:
دیگر تمام شده است. همه چیز. مسعودخان کیمیایی به ریشمان میخندد و زیرلب میگوید رفاقت این جوانهای امروزی هم به مویی بند است. زرشک.
گذشته را مرور میکنیم. چه شد؟ کجای کار اشتباه بود؟ کدام هیزم تر فروخته شد که خودمان خبر نداشتیم؟ ما که هیزمی نداشتیم بفروشیم. چه تر و چه خشک. 
گذشته را مرور میکنیم و به حرمت تمامِ خاطراتِ خوب و قشنگی که داشتیم حرف نمیزنیم. فقط زیرلب ذکر میگوییم که این نیز بگذرد ... 
خانه‌ی دوست کجاست؟ خانه؟ دوست؟ شیب؟ بام؟
روزگار کثیفی‌ست نازنین ...
 آنکه بر در میکوبد شباهنگام ... به دفنِ خاطرات آمده است ...
نارفیق را در پستوی ذهنِ، دفن باید کرد ...

و شاید دوباره بهار ...
حکایت همچنان باقی ست ...
روزگار گردانی ست نازنین ...

۱۳۹۳ آبان ۱۳, سه‌شنبه

غار تنهایی

غار تنهایی یعنی چه؟
در لغت به معنای یک غارِ تنهاست. غاری که بی یار و یاور است. غاری که گوشه‌نشین است و از جمع گریزان است.

غار تنهایی کجاست؟
این غار بسیار خجالتی است و به راحتی نمیتوان آن‌را پیدا کرد. شاید نزدیک به جاده‌ای از اینجا دور کنار . یا کنار یک جنگل متروک (جنگلی که از رونق افتاده است و تمامی حیوانات آن یا کشته شده‌اند یا به جنگل‌های بزرگتر مهاجرت کرده‌اند. که دلایل مختلفی هم دارد و مهمترین دلیل آن از حوصله‌ی این بحث خارج است.)

چگونه غار تنهایی پیدا میشود؟
در عمل اما غار تنهایی هرکس مخصوص خودش است. میتواند روی پشت بام باشد. میتواند کمد لباسش باشد. میتواند آغوش مادربزرگش باشد. میتواند حیاط خانه‌ی پدری‌اش باشد. میتواند صفحه‌ی اینستاگرامش باشد. میتواند هرکجا که میخواهد باشد. فقط کافی‌ست امنیت و آرامش داشته باشد. 

تا کی میتوان در غار تنهایی ماند؟
بستگی به خود فرد دارد. تا هرزمان که خود فرد آماده‌ی حضور در جامعه بشود. در غار را باید بست. تا نامردمان آن را پیدا نکنند. آنانی که از هر فرصتی برای ضربه زدن استفاده میکنند. ناجوانمردانه ضربه میزنند در حالی‌که فرد اگر پناهی داشت به غار تنهایی‌اش نمیرفت. 

ذکر فرد هنگام حضور در غار تنهایی چیست؟
ذکرهای مستحب بسیاری برای این فریضه ذکر شده است که میتوان به نمونه‌های زیر اشاره کرد:
۱- پناه میبرم به غار تنهایی. از شر تمام انسانهای دور و نزدیکم.
۲- ای پادشاه خوبان ای داد از غار تنهایی
۳- ای که در غار خود، به تنهایی خود میگریست
۴- ای که شهوانی‌ترین بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل میکنی که تنهای غارنشین از آن سود میجوید

آیا توصیه‌ای هم برای جوانان دارم؟
بله. به عنوان نماینده‌ی غار تنهایی در منطقه‌ی خودم، به جوانان این مرز و بوم توصیه میکنم که رها کنند این دنیا رو. به غار تنهایی خویش بروند و به خود استراحت بدهند. آدم اگر زیاد در جامعه باشد متلاشی میشود. از این همه دروغ و حرف و حدیث و جنگ و جدال. 
در حالی‌که زیرلب میگویید "رها کن بره رییس" به غار بروید.

آیا کسی میتواند فرد را علی‌رغم میل باطنی‌اش از غار بیرون بیاورد؟
در عمل چنین چیزی گزارش نشده اما در تبصره‌هایی که گنجانده شده این مسئله ذکر شده که فردی از شرق خواهد آمد با لبخندی دلربا که شما دوست دارید صدایتان کند. از بس که صدایش خوب است. بنظر شما صدای او سبزینه‌ی آن گیاه عجیبی ست که در انتهای صمیمت حزن میروید.
و در ابعاد این غار خاموش
شما از طعم تصنیف در متن ادراک یک غار تنهاترید 
و دوست دارید برای او بگویید که چه اندازه غار تنهاییتان بزرگ است
و مسئله اینجاست که تنهایی شما شبیخون حجم او را پیش بینی نمیکرد
و خاصیت عشق این است

و تنها عشق میتواند افراد را ناگهان از غار تنهایی خارج کند. تنها عشق.

۱۳۹۳ آبان ۲, جمعه

در ستایش آدمهایی که حالا دیگر نیستند اما اشتباهی هم نبودند

آدم است دیگر. یک وقتی یک کاری میکند که تا هفتاد سال باید تاوان آن کارِ اشتباه را پس بدهد. گاهی هم قلدری میکند و کار بدتری میکند و همه چیز را میریزد به هم و گند میزند به تمام آن چیز‌های قشنگی که در زندگی خودش، ساخته بود. 
یک وقتی در زندگی، کسانی میایند و میروند. اشتباهی یا درست. خوب یا بد. به هر صورت. یک وقت هست کسی در زندگانی‌ات میاید که بدترین جفاها را در حقت میکند. خب این آدم اشتباهی است. باید با لگد از زندگی‌ات بیرون انداخته شود. یک وقت هست که نه. آدمی در زندگانی‌ات حضور دارد که جانانِ توست. جانت براش در میرود. زندگی‌ میکنی با لحظه‌هایت و تلاش میکنی قدردان باشی. قدردان بودن آدمهایی در زندگی‌ات که طراوت و رنگ به آن بخشیده‌اند. حالا این وسط اگر دل‌چرکین هم که بشوی از آن آدمها اما باز ته دلت، دوستشان میداری. لحظه‌شماری میکنی برای دیدار دوباره‌شان. چرا که سبز هستید و در زندگی هم ریشه دارید. درختی استوارید. درختی که تصور میکنید هیچ تبرزنی نمیتواند آنرا قطع کند.
هیچ اشتباهی از خارج وارد نیست. هرچه هست از درون است. خودتان دست به کار میشوید. ناخواسته به جان خودتان میافتید. به تمام آن لحظه‌های خوب پشت پا میزنید. خراب میکنید. ریشه‌ها را میخشکانید. پلهای پشت سر را خراب میکنید. اشتباهی میروید. اشتباهی قضاوت میکنید. آنکه میرود اشتباه کرده است. آنکه میماند از روی خشم انگ اشتباه بودن میزند. 
دیگر هیچ چیز نمیتواند آن لحظه‌های خوب را به شما بازگرداند. گاهی ما آدمها عادت به خوب بودن و خوب ماندن نداریم. خودمان خوشی‌ها را از خودمان میگیریم. خودمان اوضاع آرام را برنمیتابیم. خودمان خراب میکنیم هرچه که در توانمان است را. 
تهش که برمیگردیم به میدان جنگ نگاه میکنیم سری به نشانه‌ی افسوس تکان میدهیم. بازهم دیگری را مقصر میدانیم. هیچکس نیست که به سرمان بکوبد که تمام تقصیرها از آنِ توست. هیچکس یادمان نداده که چگونه رها کنیم. چگونه بگذریم. چگونه ببخشیم. لذت بخشیدن و بخشیده شدن را از خودمان دریغ میکنیم. چون بلد نیستیم. نمیدانیم چیست. اما تا دلتان بخواهد حرف برای گفتن باقی میماند. تا ابد نمیخواهیم فرد مقابلمان را ببینیم. حذفش میکنیم. چرا که به گفتگو ایمان نداریم. نمیخواهیم چیزی درست شود. حق هم داریم. انقدر خرابی به بار آمده است که دوست نداریم چیزی از اینی که هست خرابتر شود و نمیدانیم که اینها فقط یک روی قضیه است. روی دیگرش دوباره خوب شدن است. دوباره سبز شدن است. جستجو برای پیدا کردن ریشه‌هایمان است. فقط کافیست که بخواهیم. اما نمیخواهیم. نمیخواهیم. نمیخواهیم.
هیچوقت نمیخواهیم تمایزی قائل باشیم برای آدمهای احمقی که اشتباه محض بودند و به زندگیمان آمدند و رفتند و آدمهای رفیقی که بهترین اتفاقها بودند و بر اثر یک اشتباه از زندگیمان رفتند.
علف هرز را با درخت ریشه دار یکی میدانیم.

۱۳۹۳ تیر ۶, جمعه

جام جهانی

میخوام با تو تک به تک شوم و فرصت برای همه کار داشته باشم. میخواهم خودم را برای یکبار که شده جلو بکشم و خیمه بزنم روی دروازه‌ات. میخواهم چیزی برای از دست دادن نداشته باشم و خود را به آب و آتش بزنم. 
میخواهم در انتهای بازی پیراهنم را با تو عوض کنم. پیراهنت را بگیرم و به آغوشت بگیرم و ببوسمت.
میخواهم بهترین بازیکن میدان تو باشی. احتمالا من تنها مهاجم دنیا هستم که دوست دارم هرچه بزنم به در بسته بزنم. اگر که تو دروازه‌بان باشی.
چشمانم را باز میکنم. از رویای جامی با حضور تو به دنیای واقعی پرت میشوم. کیلومترها دور از تو و جایی که بازیها در جریان است. سهم از این روزها، دیدن بازیکنانی ست که دنبال توپ میدوند و تماشاگرانی که ما نمیبینمشان و سانسور میشوند و خیابانی که در خلال گزارشش گریزی میزند به گابریل گارسیا مارکز و سقراط و بازی درخشان تام هنکس در فارست گامپ و یادی میکند.
سهم من از این جام علاوه بر اینها، نبودن توست. در ذهنم آخرین تدابیر تاکتیکی با تو را مرور میکنم. میخواهم دفاع چند لایه‌ای را بر رویت اعمال کنم. مثال آنچه که ایران انجام داد در بازی با آرژانتین. میخواهم در دقایق هم کم نیاورم. میخوام ضد حمله بزنم و لبانم را به لبانت برسانم. توی دروازه. گل گل. گل برای یار. 
میخواهم از بازی بعد در کنارت بازی کنم. میخواهم بشوم یار همدسته‌ات. تو کاپیتان من باشی و من ماچت کنم. گل بزنی و به آغوشت بکشم. 
بهترین اتفاق دنیا تو هستی. جام جهانی و فوتبال بهانه ست. حرف زدن با تو بهترین اتفاق دنیاست. تلویزیون را خاموش میکنم. به درک که توپ پشت هیژده قراره چه بلایی سرش بیاد یا چه میکنه فلانی یا اونی که فرصت داره برای همه کار،‌ به جز گل زدن چه کار دیگه‌ای رو میتونه انجام بده یا ...
اصل تویی. تو باعث تمام خیالپردازی‌های این روزهای منی. به قول کیروش،‌ رویا مجانیه. پس چه رویایی بالاتر از بودن تو در زندگی من. 
خداداد عزیزی ... حالا تک به تک با دروازه بان ... توی دروازه. گل گل گل. بازهم روی زمین...
بیا و غزال تیزپای زندگی من باش. باقی اتفاقات بهانه ست.

۱۳۹۳ خرداد ۲, جمعه

ژرفای خیال

۱-کشتی توی خانواده‌ی ما حرف اول رو میزنه. روزهای کشتی هیجان در خانه‌ی ما به اوج میرسد. آقاجون خدابیامرز برای ما همیشه از کشتی‌های موحد و حبیبی و تختی قصه‌ها تعریف میکرد. شبها موقع خواب، یه شبهایی آقاجون میومد به جای اینکه کتاب هانس کریستین اندرسن رو برداره و واسمون قصه‌های پریان رو بگه، برامون از بارانداز و سالتو بارانداز و کنده فرنگی و یک خم و دو خم و فتیله پیچ و بزکش. قصه‌هایی از جنس قشنگ. ما رو میبرد به رویا.
بعدها داستانهای سوخته‌سرایی و سلیمانی هم بهش اضافه شد. دوتا رفیقِ رقیب. و بعدش هم که دیگه خودمون قصه‌ها رو به چشم دیدیم. رسول خادم و طلای آتلانتا و باختِ ناحقِ عباس جدیدی و ...
بعد هم که جهانی تهران اوجش بود. خداحافظی خادم شد نقطه‌ی عطفِ قصه. میشه قصه رو عوض کرد؟‌ میشه توی خیالمون خادم این الکسیس رودریگوئز کوبایی رو ببره؟ دو متر قدش بود و خادم زورش نمیرسید بهش. اما توی خواب و رویا مدال طلا رو انداختیم گردن خادم. 

۲- ما کلا در خواب و رویا زندگی میکنیم. عوالم ما از باقی انسانها جداست. در عالم بیداری کنار هم نیستیم. قدر هم رو نمیدونم. اما در عالم خواب و رویا، هرشب دور هم جمع میشویم. کنار حوض مینشینیم. خاطره تعریف میکنیم و جوک میگیم و میخندیم. مرتضامون هم هست. ذبیح و زنش هم هستن. من هم هستم و نسترن جانم هم کنارم نشسته است. آقاجون مریض نیست. خدابیامرز نیست. زیر خروارها خاک نیست. همینجاست. کنار ما نشسته. خانجون زمینگیر نشده. هنوز میتونه قرمه‌سبزی‌های معرکه‌اش رو درست کنه. هنوز میتونه یه سفره بندازه از این سر خونه تا اون سر.
ما همیشه در خواب و رویاهامون مسابقات جهانی تهران رو نگاه میکنیم.

۳- یه روز در خیابان ولیعصر تمامی دشمنانمون رو بزکش خواهیم کرد. هرچقدر هم که حریف چقر و بدبدن باشد. کار را تمام خواهیم کرد. پاینده ایران و ایرانی. این نوای ای ایران هست که پخش میشه. تبریک میگم این پیروزی غرورآفرین رو. خسته نباشی دلاور. خسته نباشی پهلوان. خسته نباشی شیرِ بیشه‌ی ایران.

۴- تختی، هتل آتلانتیک، خودکشی. ساواک. ابن بابویه. 
قصه‌ی تختی. جهان پهلوان. خودکشی، مرگ مشکوک. هرچه که بود، قصه‌ی عجیبی بود. خواب را از سر آدم میپراند. آقاجون با بغض و اشک این قصه رو برامون تعریف میکرد. تمام این سالها این سوال برام موند که چرا؟ چی شد؟ 
توی خیالمون، تختی رو از مرگ نجاتش میدادیم. تختی دوباره میرفت به جهانی و المپیک و طلا میگرفت.
یه بار آقاجون ما رو برد هتل آتلانتیک رو از نزدیک ببینیم. یه اتاق رو هم از توی خیابون نشون داد و گفت ببین. این اتاق تختی بوده. حالا راست و دروغش پای خودش. اما چقدر فکر و خیال میکردیم با خودمون. اما هرچقدر هم فکر و خیال کنی نمیتونی از مرگ نجات بدی کسی رو. تختی مرده. اینو من هنوز نفهمیدم. آقاجون خدابیامرز هم باور نکرد. اما خب حقیقته. نمیشه عوضش کرد که.
 
۵- علیرضا سلیمانی درگذشت. آقاجون خدابیامرز رفتنش رو باور نداره. چطوری بهش بگم؟ باید کلی مقدمه‌چینی کنم امشب توی خیالم سر سفره یه جوری سر بحث رو باز کنم و به مرتضی هم بگم کمک کنه تا بهش بگیم. حتما دوباره کلی بی‌قراری میکنه و کلی روضه میخونه و یاد مسابقه‌ی سلیمانی و سوخته‌سرایی میافته که لغو شد.
 
۶- یه بار آقاجون بهمون برگشت گفت برین سند اتوبان رو بیارین از توی صندوقچه. گفتیم بله؟ گفت اتوبان حقانی. میخوام مسابقات کشتی برگزار کنم اونجا. گفتیم آقاجون؟ وسط خیابون؟ گفت تشک پهن میکنیم. 
رفتیم سند رو بردیم مجوز و کاراشو انجام بدیم. همه بهمون خندیدن. گفتیم بابا توی خیال خودمونه. اتوبان هم مال خودمونه. گفتن باشه. و بعد دوباره خندیدن.
ما از همونجا فهمیدیم که کار اداری رو حتی توی خواب و رویا هم نمیشه انجام داد.
 
۷- آقاجون همیشه میگفت آخ اگه هویدا زنده بود ...
میگفتیم چی میشه؟ میگفت همه چی ارزون میشه. 
آخر یه روز برگشت گفت برین از توی قبر بکشینش بیرون. گفتیم آقاجون؟ واسه چی؟
گفت دخل و خرج خونه نمیخونه. میخوام نخست‌وزیر خونه‌اش کنم. گفتیم آقاجون خودت مدیر خونه باش. گفت نه. من میخوام سلطنت کنم. گفتیم باشه.
رفتیم قبر پیدا کنیم. هی اینور رو گشتیم. اونور رو گشتیم. پیداش نکردیم. یه بنده خدایی گفت برو بهشت‌زهرا. مقبره‌ی شماره‌ی یک. 
رفتیم بهشت‌زهرا. از اطلاعات پرسیدیم مقبره شماره‌ی یک کجاست؟ گفت با کی کار دارین؟ گفتیم با امیرعباس هویدا. گفت چیکارش دارین ملعون رو؟ گفتیم میخوایم بکشیمش بیرون از قبر. 
دستور دادن دستگیرمون کنن. فرار کردیم. تیر در کردن. خودمون رو هم بردن کنار هویدا چال کردن. 
هی میگفتیم بابا ما توی خواب و رویای خودمونیم. چرا تیر در کردی؟ گفت ببخشید. از دستم در رفت. 
 
۸- آخرین صحنه‌ای که یادمه این بود که صادق خلخالی اومد با یه بیل بالای سرمون. یه خنده‌ای کرد و خاک ریخت سرمون. 
تمام شدیم. خلاص. دفن شدیم توی رویاهای خودمون. رویاها رو روی هم تلنبار کردیم و با یه کابوس فتیله‌اش رو کشیدیم و به آتیش کشیدیم خودمون رو.

۱۳۹۳ فروردین ۲۴, یکشنبه

در ستایش نوشتن

۱-بالاخره باید نوشت. نوشت و خلاص شد. این افکار لعنتی را باید به روی کاغذ آورد. اما خب کاغذ لابد گران است. به صرفه نیست هی بنویسی. هی خط بزنی. هی کاغذ را پرت کنی توی سطل آشغال. از سوی دیگر، هر کاغذی که میبینم یاد این شعر میافتم که وای جنگل را بیابان میکنند. فلذا استرس میگیرم که ای داد. بعد خب علیرغم اینکه خیلی نوشتن رو دوست دارم اما خب نمینویسم. اتفاقا به همین مناسبت،‌ در روزهای عید، یک روان‌نویس خاتم‌کاری شده از اصفهان گرفتم که باهاش نمینویسم. چاره چیست؟ همین ورد و بلاگر و اینور اونور. اما همینم زورم میاد. نمینویسم. آشکارا تنبل شدم در درازنویسی. لاجرم سخن کوتاه میکنم والسلام. اما فایده نداره که. باید حرف زد. مهمتر از اون، باید نوشت.

۲- آقاجون خدابیامرز یه دفترچه داشت که همیشه کنار دستش بود. همواره در حال نوشتن بود. آقاجون از یه برهه‌ای به بعد که مرتضی رفت و پشت بندش ذبیح رفت دیگه زندگی نکرد که. رفت توی اون دفترچه. شد یکی از صفحاتش. یکی از سطرهاش. جایی که خاطره‌ای رو از یه روز خوبمون نوشته بود. روزی که همه جمع بودیم دور هم. آقاجون همواره مینوشت. از یه روزی به بعد، واقعیت رو نمینوشت. خاطره نویسیش شده بود بر مبنای رویاهاش. توی تمام صفحات یه ردی از مرتضی بود. مرتضی اینکارو کرد. اینو گفت. اینجا رفتیم.... 
اما مرتضی که نبود که. اون صفحه ها همشون الکی بود. اما واسه آقاجون همه‌چیز بود. 
آقاجون خدابیامرز، اسیر نوشته‌هاش بود.

۳- یه بار برگشت بهم گفت نوشته‌هات رو دوست دارم. بنویس. همیشه بنویس. دل ما رو هم بنویس.
بسم الله نوشته رو که نوشتم دیگه خبری ازش نشد. دیگه نقطه‌هاش رو هم نذاشتم از بی‌حوصلگی.

۴- یه بار بهش گفتم دلم میخواد بیای با هم بریم توی یه متن. بشیم متن قضیه. بشیم ماجرای اصلی. خندید و گفت دیوونه آخه ما توی دنیای واقعی هم ماجرایی نداریم. بریم توی متن نوشته که چی بشیم؟ گفتم بشیم قهرمان داستان. گفت قهرمان داستان چیکار میکنه؟ گفتم نمیدونم. زندگی میکنه لابد. اینی که ما توشیم زندگی نیست که. اونجا اقلا میتونیم مسیر داستان رو عوض کنیم.
خلاصه رفتیم مسیر داستان رو عوض کنیم. گم شدیم. گیر کردیم توی یکی از ماجراهای فرعی. اسیر یه دیو بدذاتِ زبون نفهم.

۵- سختش بود بنویسه بنده خدا. فلذا جواب نمیداد. اقتضایش همین بود. انقده ننوشت که بنده خدا فراموش شد. رفت به خاطرات پیوست. یه خاطره‌ی مبهم لابه‌لای انبوه خاطرات ریز و درشت. بنده خدا دیگه اصلا مهم نبود. نه برای خودش و نه برای دیگران. سهمش از زندگی همون دو خط مبهمِ خاطره بود که آخرش هم آب ریخت روش و تموم شد و رفت پی کارش. خلاص. 

۱۳۹۲ اسفند ۱, پنجشنبه

در انتظار زیباترین فصل سال

میخواهم برایت بنویسم. از تمام حال و روز این روزهایم. از تمام فکر و خیالهایم و تمام امید داشتن‌ها و ناامید شدن‌های احمقانه‌ام. 
راستش نوشتن برایم سخت شده‌است. میخواهم نگاه کنم. به اطرافم. به خیابانها. به آدمها. به خانه‌های قدیمی و ساختمانهای در حال ساخت. به نگهبان شهرک که هرروز با لبخند دست تکان میدهد برایم و برایش بوق میزنم که یعنی سلام آقا. چطوری؟
نگاه کنم به پیرمرد سیگار به دست که آمده‌ست کنار دکه و میخواهد سیگارش را روشن کند. به دخترک فال فروش. به گلهای نرگس و یاس گلفروشی. میخواهم تمام نرگسها را بخرم. بیاورمشان خانه. بچینمشان روی هم. یک کوه نرگس درست کنم. بشینم نگاهشون کنم. قربون صدقه‌شون برم. 
میخواهم تو باشی. کنارم باشی. دستانت را بگیرم. همانطور که امروز گرفته بودمشان. در خواب. به چشمانت نگاه کنم و بگویم تکرار شو بر من در خواب و بیداری. 
نگاهم کنی. بخندی. با صدای خنده‌ات از خواب بیدار شوم. دور و برم را نگاه کنم و بازهم مطابق همه‌ی این روزها پیدایت نکنم. 
راستش مدتها بود که فرقی نمیکرد. هیچی. بودنها و نبودنها. رفتن‌ها و آمدن‌ها. برایم فرقی نداشت. نبودی که بخواهد برایم مهم باشد. دیگه خیابون ولیعصر نمیرفتم. مهم نبود دیگه. خب نبودی دیگه. میرفتم چیکار میکردم. تازه بارون هم که نمیبارید. 
اینارو گفتم که ثبت کنم اینجا. واسه دل خودم. واسه روزگار پس از این. که با تو این نوشته را بخوانم. دستانت را بگیرم و بگم ببین با این دل بی‌صاحاب چه کردی. و لابد تو هم بگویی ...
نمیدانم چه میگویی. تا اون روز فرا برسه و ببینم چی میخوای بگی.
اما میدونم بودنت این روزها رو حسابی قشنگ کرده. به همین ستاره‌های توی آسمون که دیگه به سختی میشه پیداشون کرد قسم، که داره زیباترین فصل زندگی که بودن با توست، فرا میرسه.

۱۳۹۲ آبان ۲۷, دوشنبه

حوض نقاشی و ماه آسمون

آقاجون در حیاط نشسته. مانند همیشه‌ی این سالها که سایه‌اش بالاسر ما نبوده. سایه‌اش این روزها و این ماهها فقط بالاسر ماهی قرمز توی حوض است که نوروز ۱۰ سال پیش یا قبلترش، مرتضی خریده بود. این ماهی شده است تمام زندگی آقاجون خدابیامرز ما که حالا هم که نیست اما سایه‌اش بالاسر حوض نقاشی توی حیاط هست. همان حوضی که مرتضی در دفتر نقاشی‌اش کشیده بود. در نقاشی، یک حوض هست، یک گلدان و دو تا ماهی. بالایش هم نوشته شده برای آقاجون و خانجون. سال نو مبارک.
با همون خط خرچنگ‌قورباغه‌ی کلاس اولش.
یه بار خانجون دفتر نقاشی رو بازکرد و سر آقاجون داد کشید که آخه مرد بیا برو دم مغازه، چیه نشستی پای حوض نقاشی؟ تا قیام قیامت هم که بشینی از اون تو نه مرتضی میاد بیرون و نه ماهی زنده میشه. اون فقط یه نقاشیه.
آقاجون گوشش بدهکار نبود. داشت خرده نون‌ها رو میریخت توی آب واسه ماهیه. ماهی قرمز نقاشی هم اومده بود داشت نون میخورد.
آقاجون خدابیامرز خیلی رویاپرداز بود. یه شب توی رویا، مرتضی اومد به خوابش. با زری بود. دست در دست هم. آقاجون رفت دنبالشون. بنده خدا کلی راه رفت. دم دمای صبح بود که بیدار شد. روی ابرها بود. کنار ماه و ستاره‌ها. بالای خونه‌شون. به ماه گفت تو که ماه بلند آسمونی، خدا خیرت بده مرتضای ما رو ندیدی؟ ماه یه لبخندی زد و گفت از ستاره بپرس. آقاجون خدابیامرز رو کرد به ستاره گفت تو که ستاره میشی دور ماه رو میگیری، مرتضای ما رو ندیدی؟ ستاره یه چشمکی به آقاجون زد و گفت سلام آقاجون. من مرتضام. آقاجون خدابیامرز خیلی زودباور بود. اما نه دیگه در این حد. یه بار دیگه پرسید بعد باورش شد. آقاجون خدابیامرز مرتضی رو پیدا کرد. ماه به آقاجون گفت دیگه ما باهاس بریم. شما بیا جای ما وایسا. کنار دست آقا مرتضات. آقاجون خدابیامرز خیلی کار داشت. میخواست نمازش رو بره بخونه. اما حالا دو رکعت اونقدر مسئله‌ای نبود که از خیر ماه شدن و کنار مرتضی موندن بگذره. فلذا قبول کرد. شد ماه بلند آسمون. یه ماه سبیل‌دار. خانجون اومده بود کنار پنجره. از این پایین به آسمون نگاه کرد. یه ماهی رو دید که سبیل داشت و کلاه شاپو سرش بود و داشت بهش چشمک میزد. فکر کرد خیالاتی شده. رفت آقاجون رو صدا کنه بگه بیا ببین ماه سبیلو شده. هرچی آقاجون رو صدا کرد جوابی نشنید. آقاجون دراز کشیده بود و خروپف هم نمیکرد دیگه. با یه لبخند بر لب. انگار سالهاست خوابیده. انگار سالهاست داره خواب هفت تا پادشاه رو میبینه. کی دلش میومد آقاجون رو از خواب بیدار کنه؟ از خوابِ نازِ دیدن مرتضی و ماه شدن خودش.
خانجون گریه میکرد. بی‌تابی میکرد. ماه آسمون افتاد توی حوض نقاشی. کنار ماهیهای قرمز مرتضی.
به سال نکشید که خانجون هم اون خواب رو دید. خواب مرتضای ستاره و آقاجونِ ماه رو. خودش هم ابر شد و دورشون رو گرفت. با اون چادر گلدار خوشگلش.
چه دفتر نقاشی خوشگلی شده بود. ماه داشت. ابر داشت. ستاره داشت. آسمون داشت. همه توی حوض نقاشی بودند. کنار هم خوش بودند.
قصه‌ی ما به سر رسید، آقاجون به مرتضایش رسید.
بالا رفتیم آقاجون بود. پایین اومدیم آقاجون بود. همه‌ی دار و ندار ما آقاجون بود.
آقاجون خدابیامرز خیلی ماه بود.

۱۳۹۲ مهر ۲۰, شنبه

ذبیح ما رو ندیدی؟

ذبیح که داشت میرفت فرنگ، آقاجون جلوش رو گرفت. به شوخی برگشت بهش گفت که ذبیح، زنِ بور بگیر لامصب. زن بور بگیر. خسته شدیم از عروسهای چشم قهوه‌ای و مو مشکی. ذبیح یه پوزخندی زد و آقاجون رو بغل کرد. خانجون رو که داشت گریه میکرد بوسید. کوله پشتیش رو انداخت روی کولش و رفت. برای بار آخر و برای همیشه رفت. هزار بار رفتنش رو نوشتم. هزار بار نوشتم که ذبیح رفت. ولی هیچوقت باورش نکردم. این رفتنه دلیل نداشت. مرتضی دلیل داشت رفتنش. مرتضی انگیزه داشت. مرتضی چاره‌ای نداشت. مرتضی زری رو داشت. زری همه جون مرتضی بود. مجبور شده بودن برن. رفتن و دیگه خبری ازشون نشد. بعدها البته یکی یه نامه داد که مرتضی رو در حال فرار کشتن. زری رو هم انداختن زندان. اما کی بود که باور کنه؟‌ آقاجون نامه رو پاره کرد و یه پوزخندی زد و گفت مزاحم بوده. خواسته اذیت کنه. 
یه فیلمی هست از یه روز جمعه. ذبیح داره کباب به سیخ میکشه. آقاجون نشسته روی تخت توی حیاط. تکیه داده به پشتی. داره رادیو گوش میده. فیلمبردار بهش میگه آقاجون دارم فیلمتون رو میگیرم. یه چیزی بگین. آقاجون هم شروع میکنه به آواز خوندن. روحوضی. مرتضی داره با ذبیح شوخی میکنه و دوتاشون میگن و میخندن. هنوز خبری نبوده. هنوز نیومده بودن دنبال مرتضی. یه دختر خجالتی یه لحظه‌ توی فیلم هست که میاد و بازوی مرتضی رو میگیره. ما زری رو همون یه بار و توی همون یه صحنه از فیلم دیدیم.  هنوز چیزی عوض نشده بوده. هنوز میشد نفس کشید. هنوز بوی دود خفه‌مون نکرده بود. هنوز چشمام میتونست ببینه. هنوز خوش بودیم. در فیلم به وضوح مشخصه که آقاجون کیفش کوکه. خانجون سرپاست. ذبیح و مرتضی سرزنده‌ هستند. چشمای مرتضی عاشقه. دلش داره میره واسه زری. ما از کجا فهمیدیم؟ از رد نگاه مرتضی که توی فیلم پی زری میگرده. 
ما خیلی چیزها رو نمیدونستیم. فیلمها بهمون نشون دادن که چی به چیه. همین چار پنج تا فیلم قدیمی شدن همه زندگی آقاجون و خانجون. 
هربار فیلم که تموم میشه، آقاجون برمیگرده میگه ذبیح ما رو کسی ندیده؟
ذبیح ما رو کسی ندیده؟ مرتضی ما هم گمشده. همراه با زری جانش. 
 

۱۳۹۲ مهر ۷, یکشنبه

من از تو راه برگشتی ندارم

بازگشت یعنی رفتن و دوباره آمدن که شکلهای مختلفی هم دارد. یک نمونه‌اش بازگشت غرورآفرین است. که کسانی هستند که میروند غرور می‌آفرینند و بعد برمیگردند. جلوی پای اینها باید قربانی کنند. چراغانی کنند. پلاکارد بزنند و شام بدهند.
یک نمونه‌ی دیگرش بازگشت بی سر و صدا است. این برای کسانی‌ست که دلشان نمیخواهد کسی از بازگشتشان خبردار شود. به دو دلیل. یا نمیخواهند کسی سر از کارشان در بیاورد و اصولا به بقیه چه که اینها کی میرن کی میان یا از بس مفتضحند روشون نمیشه جلوی در و همسایه هویدا گردند.

بازگشت از سفر با سوغاتی همراه است. که موجب شادی و مسرت اطرافیان فرد بازگشته از سفر میگردد. گاهی اوقات هم فرد بازگشته از سفر، خودش و چمدانش را در سفر جا میگذارد. فلذا هیچ چیزی برای اطرافیانش نمیاورد. که خب بعد از چندبار تکرار، رفتن و برگشتنش برای دیگران بی معنا و بی اهمیت میگردد.

گاهی اوقات هم یک کسی میرود که برگردد. اما دیگر خبری از او نمیشود. مثالش را بخواهید همین مرتضی. پسر آقاجون خودمان که بیچاره آقاجونمون رو پیر کرد از بس که برنگشت. 

ایستگاه راه آهن شهر،‌ پر است از آدمهایی که کنار سکوها ایستاده‌اند منتظر بازگشت عزیزانشان. عزیزانی که مدتهاست رفته اند. قرار هم نیست برگردند. اما اینها نمیخواهند باور کنند. 
فرودگاه شهر پر است از افرادی که پلاکارد به دست ایستاده‌اند و منتظرند تا عزیزشان بازگردد تا به او را به آغوش بکشند. و میدانند که بالاخره روزی آن هواپیمای لعنتی به زمین خواهد نشست. هرچقدر هم تاخیر داشته باشد اما بالاخره روی زمین مینشیند.

گاهی اوقات هم آدمها بازمیگردند به گذشته. گذشته ای که دوستش میدارند. به سالهایی که رفته. به خاطراتی که گذشته. عشق میکنند از یادآوریشان و لذت میبرند از بودنِ خود در گذشته. 
گاهی اوقات هم مجبورند که بازگردند به گذشته. حتی اگر دوستش نداشته باشند.
میمانند در همان گذشته. در حین جستجویشان در خاطرات،‌میرسند به یک خاطره. به یک واقعه. به یک تاریخ. و گیر میکنند در آن خاطره / واقع / تاریخ. قفل میشوند و دیگر توان بازگشت به زمان حال را ندارند. آدمهای بسیاری اینگونه‌اند. مثالش همین اکبرآقا بقال سرکوچه‌مان که گیر کرده است در تاریخی که پسرش را برای آخرین بار دید. که یوسفش گفته بود که به زودی برمیگردم. شاید مثلا یک ماه دیگه. اما دیگر برنگشت و اکبرآقا تنها مانده‌است در تاریخی که پسرش کوله‌پشتی را بر دوش انداخت و سرخوشانه رفت. رفت که به خیال خودش بازگردد اما ای دریغا که هرگز بازنگشت...

آقاجون ما میگه آدم باهاس همیشه به راهی بره که از بازگشتش مطمئن باشه. اما مرتضی باهاش اختلاف سلیقه داشت. میگفت یه سری راهها هست که آدم باید به اونها قدم بگذاره و میدونه که برگشتی ندارند. آخرش هم رفت به یکی از همین راههای بی بازگشت. رفت و قصه‌اش شد افسانه و آقاجون حالا دیگه هرشب واسه نوه‌هاش قصه‌ی مردی رو میگه که قدم در راه بی‌بازگشتی گذاشت و دیگه برنگشت. هرچقدر چشم انتظار موندیم بازنگشت. هرچقدر دعا کردیم بازنگشت. هرچقدر گریه کردیم بازنگشت. اما خدا رو چه دیدی؟ شاید یه روز که آقاجون قصه‌اش رو تموم کرد و چشمان بسته‌ی نوه‌هاش رو بوسید و خواست از اتاق خواب بره بیرون، مرتضی رو ببینه که برگشت.

گاهی اوقات هم هست که فرد بازمیگردد. اما کسی نیست که از او استقبال کند. کسی نیست که بازگشتش را ببیند. کسی چشم انتظارش نیست. فرد سرخورده میشود و لعنت میفرستد به خودش که چرا بازگشته.

بازگشت خوب است. در زندگی هرکسی باید بازگشتی وجود داشته باشد. آدمی بدون بازگشت تمام میشود. اما یادمان باشد که گند کار را در نیاوریم. یه بار برگردیم. دوبار برگردیم.دفعه‌ی سوم اگر استقبال کننده‌ای باقی مانده باشد با فحش و کتک پذیرایمان خواهد بود.

۱۳۹۲ مهر ۲, سه‌شنبه

جنگ جنگ تا پیروزی نهایی ...



میخواهم فاتح قلبت شوم. میخواهم حصرت را بشکنم. میخواهم روزهای خوش صلح را به یاد بیاورم. هرچند یادآوری‌اش خیلی سخت باشد.
میخواهم بروم از بالای تمام برج‌های دیده‌بانی فریاد بزنم و لعنت بفرستم به تمام بمب‌های دنیا. به تمام جنگهای دنیا و اهمیت ندهم به هرچه میخواهد اتفاق بیافتد. میخواهم تانک‌ها و موشک‌ها را به  سخره‌ بگیرم. بروم پشت مسلسل و بی وقفه به آسمانی که بی‌تفاوت فقط نظاره گر است شلیک کنم. 

میخواهم در اروندرود شنا کنم. تمام قایق‌های غرق شده‌ را نظاره کنم. تمام آرپی‌جی‌هایی که به قایق‌ها اصابت کردند را نفرین کنم. شنا کنم و اشک بریزم برای باکری که جنازه‌اش در اروند رود مانده. 
میخواهم در اروند بمانم. با تو یا بدون تو. اینجا دیگر آخر خط من است. اینجا آخرت من است. به چشمانت نگاه میکنم هیچ نمیبینم به جز سربازانی که بر زمین افتاده‌اند. هیچ چیز نمیبینم به جز نخل‌های سوخته. به جز بیمارستانهای خمپاره خورده. صدایم میکنی. نمیشنوم. در گوش من صدای خمپاره پیچیده است. صدای ناله‌ی سربازان. صدای هواپیماها و صدای فریاد. صدای پای مرگ.
میخواهم به سردشت قدم بگذارم. به شهری پر از ارواح. بروم به مهدکودک و دبستان شهر. ماسک خود را بردارم. بدهم به اولین دختربچه‌ای که دیدم و بمیرم کنارش. دست در دست عروسکی که بغل کرده است. کنار خروارها خاک. خاک شوم و بمانم در صفحه‌ای ننگین از تاریخ.

میخواهم اسیر شوم. اسیر تو . اسیر زمانه. اسیر روزگار. بمانم در سوم خرداد ۱۳۶۱. بمانم در روز خوب پیروزی. روز خنده‌ی ما و روز گریه‌ی دشمن. بشینم کنار پدرم که از خوشی اشک میریزد.
میخواهم دست در دست تو مجنون شوم. بروم به جزیره‌ی مجنون و دیگر برنگردم و بشم یکی از چند صد رزمنده‌ای که در مجنون ماندند و بازنگشتند.
میخواهم بگردم در چزابه و یوسف را پیدا کنم. یوسف اکبرآقا را. جنازه‌اش هم برنگشت. یه مشت خاک بردارم ببرم برای اکبرآقا بگم پسرت روی اینها دراز کشیده بود. تمام کنم این همه سال چشم انتظاری‌اش را.
میخواهم تو را فتح کنم و نقاط استراتژیکت را بدست بگیرم. چنان بدست بگیرمت که نفست بند بیاید. 

میخواهم برایت بخوانم. همان زمان که صدای گلوله‌ها میاید بخوانم که شهر آزاد گشته لامصب. نبودی که ببینی. و بگردم دنبال نشانه‌هایی از تو در خیال خودم.
میخواهم به جنگ نفت‌کش‌ها بروم. یک تنه. با یک قایق. با یک پارو. با همان قایق متلاشی شده‌ی مهدی باکری. با همان قایق تمام نفت‌کش‌ها را غرق میکنم. تمام دنیا را به چالش بکشم. فریاد بزنم لعنت بر تمام جنگهای دنیا. 
میخواهم  قطعنامه صادر کنم. قاطعانه‌ترین قطعنامه‌ی تاریخ که به اتفاق آرا تصویب میشود. میخواهم تو را بدون هیچ ترسی از بمب و موشک در آغوش بکشم. میخواهم تو را بدون ماسک ببوسم. میخواهم کنارت سرخوشانه قدم بزنم. در نخلستان‌های آباد.
من و تو، یکروز گرم در خرمشهر. برویم که آزاد شویم. مانند همین خرمشهر. شهر خون. که آزاد شد. و از طریق رادیو به اطلاع همگان برسانیم :
شنوندگان عزیز توجه فرمایید ...

*عکس از اینجاست : http://gohardashti.com/?page=gallery&item=2
آلبوم عکسش فوق‌العاده‌ست.

۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

نیستی و شوربختانه هوا چه گرفته است لعنتی

هوای امروز و چند روز آینده به مانند چند روز قبل است. بی هیچ تغییری. آفتابی و گرم. اما گرفته.  میبینی لامصب؟ حال هوا هم گرفته است از نبودنت. گرم است و خشک و بی‌احساس. بی هیچ باد خنک صبحگاهی‌ای که بوزد. بخاطر دلخوشی موقت ما هم که شده هیچ نسیمی در کار نیست.
بیا که آمدن تو خوب است. آمدنت را هیچ سازمان هواشناسی در هیچ کجای دنیا پیشبینی نمیکند. بیا و غیرقابل پیشبینی شو و اینجا را متلاطم کن. هوا را دگرگون کن و دل ما را هم. 
دیشب اخبار ساعت ۹ از آسمانی صاف و آفتابی و افزایش دمای هوا تا آخر هفته خبر داد. اینها نمیدانند. هیچ چیز نمیدانند. و خب ندانند. چه اهمیتی دارد دانستن و ندانستن آنها؟ بگذار دمای هوا به پنجاه درجه برسد. بگذار تعطیل شویم. کسب و کارمان برود به درک. وقتی تو نباشی چه سود؟ میخواهم هفتاد سال سیاه کار نکنم. 
تو خود ابری. تو خود بارانی. 
بیا که اینجا بارون نمیباره. خیلی وقته که هیچ نم بارونی اینجا نزده. بیا که مه غلیط صبحگاهی‌ام آرزوست. خاصه آنکه تو هم باشی و صدای خواب‌آلودت هم باشد و خنده‌هایت هم.
وقتی تو نباشی تمام این ریزگردها به خودشان اجازه میدهند باشند. بودن آنها در گروی نبودن توست. لذت میبرند از نبودنت. بیا و مشت محکمی با توده هوای پرفشارت به دهان آنها بکوب. 
تو خود جبهه هوای دگرگون کننده‌ی احوالی. بیا و شرایط آب و هوایی را تغییر بده. تثبیت شو. پایدار شو یا اصلا ناپایدار باش. هرچه میخوایی باش. فقط باش.
بیا که آمدنت احتمال آبگرفتگی معابر و چشمان را از شوق تقویت کند. بیا از بارش برف در ارتفاعات آغوشت خبر بده. بیا از سامانه‌ی بارشی در نوار شمالی چشمانت خبر بده و با تنت طوفات به پا کن. در این دشت، در این شهر و البته در این دل.
خسته شدم از بس کارشناسان هواشناسی از گرمای هوا گفتند و ریزگردها و افزایش دما. 

لبانت ابرهایی‌ست که قرار است سامانه‌ی پرفشار باشند. بی‌وقفه ببوسند. آغوشت جبهه‌ هوای گرمی‌ست که مرا در بر خواهد گرفت و چشمانت خودِ باران است. بیا که در بیست و چهار ساعت گذشته و حال و آینده، بیشینه‌ی هوا آغوشت باشد و کمینه‌ی هوا دستان سرد من باشد. بیا و باعث و بانی کاهشِ تدریجیِ دغدغه‌های من باش.
اصلا در پاره‌ای اوقات هم گرفته باش. این حق طبیعی هر آب و هوایی‌ست که گاهی اوقات هم برای خودش باشد. برود در غار تنهایی خودش و گرفته باشد. متلاطم باشد. طوفانی باشد. سیل به راه بندازد و خساراتی هرچند مختصر را به کشاورزان بیچاره‌ی این مرز و بوم وارد کند. نه نه. این کار را نکن. ناسلامتی قرار است تو رحمت باشی. نه عذاب.
بیا که هوای ناپایدار تو از تمام این سامانه‌های ناپایدار کنونی بهتر است. 
تو فقط باش. حداقلش این است که هرشب ساعت ۹، اسمت را در گزارش هواشناسی بشنوم.
نه اصلا اگر میخواهی بیایی فقط کافیه به خودم بگی. یا بی‌خبر بیا. یا هرچی هست به خودم بگو.  بیا خودمان را درگیر گزارشات هواشناسی نکنیم. بیا مسائلمان فقط برای خودمان باشد نه اینکه سر یک ساعت خاصی تمام شهر آمدن یا نیامدنت را بفهمند و در موردت حرف بزنند. 
این آخر هفته چه چیز انتظار ما را میکشد؟ همین هوای غم‌انگیز فعلی یا یک سامانه‌ی بارشی هیجان‌انگیز؟
میخواهم کنارم باشی و هوا را دونفره کنی. 
میخواهم مه‌آلود باشم. میخواهم هوا را نفس بکشم. میخواهم رها باشم از این دود و دم. از این فضای غبارآلود.
و تو چه میدانی که چه غمی است در این هوای ناپایدار. انگار آسمون میخواد فریاد بزنه و به زمین بگه میبوسمت اما نمی‌مونم.
اما بیا برای یکبار هم که شده علم هواشناسی را دگرگون کنیم. معادلات را از نو بنویسیم و تو بشو تنها جبهه‌ هوایی که میبارد و پایدار است. تنها سامانه‌ی بارشی عالم که آغوش دارد. تنها توده هوایی که احساس دارد و میبوسد. تنها بارانی که دلبر است و دلبری کردن را خوب بلد است. تنها ابری که میخندد. 
و من؟ من احتمالا میشوم خوشبخت‌ترین مرد دنیا. که در میان ابرها قدم بزنم با ابر دلبر خودم.
بیا. نرو. بمان. ببار. بر من ببار و تازه‌تر شو.

۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

در ستایش خواب

بوسیدمش. بهش دست زدم. لمسش کردم. واقعی بود. خواب نبود. اوج خوشی بود. یه حس ناب و یه سرخوشی عمیق. توی آغوشم بود که از خواب پریدم. هیچکس نبود. فقط درد بود و درد بود و درد. خواب بود. رویا بود. رویا بود؟ نه کابوس بود. چه رویایی که وقتی که بیدار بشی فقط درد و رنجش بمونه برات؟ که بشه مایه‌ی تمام و کمالِ عذاب اون روز و چند روز بعدت.
خواب نبود. حتی توی خواب هم واقعی بود. توی خواب ازش پرسیدم ینی واقعا تو کنارمی؟ ینی باور کنم؟ خواب نیست؟ زدم توی گوشم که بیدار بشم. اما نشدم. منو بوسید و گفت ببین واقعیه. واقعی واقعی. خواب نیستیم. بیداریم.
دروغ میگفت. خودش هم میدونست که خوابیم. میدونست. از ته چشماش میشد فهمید. چقدر خنگ بودم که نفهمیدم. باید همون موقع بیدار میشدم. کنارمون یک در بود که بالاش نوشته بود به سوی بیداری. باهاس دست‌افشان به سوی اون در میشتافتم. اما خب به درک که بیدار نیستم و خوابم. خوشا آن خوابی که رویایش تو باشی. دریغا کزین خواب بیدار شوم.

آدمها باهاس توی خوابشون زندگی کنن. بیداری رو بذارن واسه وقتایی که از خوابهاشون خسته میشن. بیان به عالم واقعیت. ببین چه گندابیه. دوباره برن بخوابن و قدر بدونن این خواب رو.
من زندگیمو دوست دارم. ناشکری نمیکنم. حتی با همین کمردرد داغون و حال خراب هم دوست دارم زندگیمو. فقط و فقط یک چیز بهت بگم و اونم اینه که تکرار شو بر من، در خواب و بیداری. 


اکبر آقا بقال سر کوچه سی سالی هست که پسرش رو فقط توی خواب میبینه. باهاش میره سفر. میره مهمونی. خودش میره بازار خرید و پسرش، یوسفش جاش پشت دخل وایمیسه.
اون دفعه‌ای میگفت با یوسف دعواش شده توی خواب و زده توی گوشش. بیدار که شده بود با سیگار بهمن پشت دستشو سوزونده بود که غلط کردی دست روی یوسفت بلند کردی.


یا مثلا همین خانجون و آقاجون. اینهمه سال دوری مرتضی و زری رو چجوری تحمل کردن؟ چجوری تحمل میکنن؟ با خواب دیدن. با رویای زندگی با مرتضی و زری. مرتضی و زری هم دمشون گرم. اگه توی دنیای واقعی دورن اما توی خواب خیلی به آقاجون و خانجون سر میزنن. هواشون رو دارن. اون سری مرتضی آقاجون رو برده بود دکتر چشم پزشکی. یا واسه خانجون کلی از بازار خرید کرده بود. زری نشسته بود پشت چرخ خیاطی و چادر نماز خانجون رو دوخته بود. حیاط رو جارو کرده بود. قرمه‌سبزی رو بار گذاشته بود و واسه نماز آقاجون و خانجون رو بیدار کرده بود از خواب و رفته بود.
ینی اونقدری که آقاجون و خانجون خواب مرتضی و زری رو میبینن اونها هم به یاد ما هستن؟ اصلا مرتضی خان شما ما رو یادت هست؟ دو سه سالم بود که رفتی از پیشمون. بردنت از پیشمون. همین روزها سالگردته. سالگرد که چه عرض کنم. رفتنت رو هیشکی باور نداره. چجوری میشه به کسی که باور داره هفته پیش با تو رفته چشم پزشکی ثابت کرد که تو بیست و پنج ساله رفتی؟
رفتنت هم به آدمیزاد شبیه نبود مرتضی. مثه همه‌ی کارهای خل و چلانه‌ی دیگه‌ات که ازت شنیدم. رفتنت هم انصافانه‌ نبود بی انصاف.

۱۳۹۲ مرداد ۲۰, یکشنبه

یکی داستان‌است پر آبِ چشم ...

میگه ننه جان ، نه سالم بود شوهرم دادن. به یه مردی که ۱۲ سال از خودم بزرگتر بود. به مادرشوهرم میگفتیم خانم. خانم از همون اول با من بد بود. باهام بدرفتاری میکرد. گریه‌ام مینداخت. ده یازده سالم بود که هی گفتن تو چرا حامله نمیشی. ترسیده بودن مثه جاری‌م بشم. جاریم بچه‌اش نمیشد. گفتن لابد منم همونجوریم. بردنم پیش رمال. رمال گفت میری یه موش میگیری. دهنشو باز میکنی. ادرار میکنی توی دهنش. چند سالم بود؟ دوازده سال. زهره‌ام میرفت از موش. هی با گریه میگفتم من بچه‌ نمیخوام اصلا. هی میگفتن غلط کردی مگه دست خودته دختره‌ی چشم سفید. انقده خانم بهم لیچار گفت و باهام دعوا کرد تا آخرسر رفتیم یه موش گرفتیم و توی دهنش ادرار کردم. بازم بچه‌ام نشد. چقدر تحقیر و توهین. چقدر متلک. توی یه خونه‌ی بزرگ زندگی میکردیم با خانم و بقیه‌ی پسرها و زناشون. سه تا جاری داشتم. با یکیشون همیشه دعوا و کتک‌کاری داشتیم. همونی که بچه‌دار نمیشد. بلبشویی بود توی اون خونه. شوهرم خدابیامرز هی به خانم میگفت ول کن مادر. بچه نمیخوایم ما الان. هی خانم میگفت خبه خبه. تو کار بزرگترا دخالت نکن. تو چه میفهمی چی به صلاحته. 
 اصلا همین کارها بود که باعث شد زود از اون خونه پاشیم و اصلا از اون شهر خراب‌شده بریم. هنوز که هنوزه دوست ندارم دوباره برگردم به اون شهر. بعد از چند سال؟ پنجاه شصت سال.
سال بعدش ، خانم اومد گفت ننه بیاین برین کربلا . از آقا امام حسین بخواین بهتون یه بچه بده. توی راه توی برف گیر کردیم. نزدیکای کرمانشاه. اصلا واسه چیه که من الان از برف بدم میاد؟ واسه همون روزاست. برف اومده بود یه متر. یه شب تا صبح موندیم . دیگه داشتیم میمردیم تا بالاخره نمیدونم چجوری شد که چند نفر اومدن کمکمون نجاتمون دادن. نزدیکای کربلا که رسیدیم اتوبوسمون چپ کرد. بازم خدا رو شکر هیچیمون نشد. چند سالم بود؟‌ سیزده چهارده سال. رفتیم بالاخره با بدبختی رسیدیم به کربلا. به آقا امام حسین گفتم من بچه میخوام. نذر کردم که وقتی بچه‌دار بشم اسمشو بذارم حسین. 
برگشتیم از کربلا به سمت خونه. آقا جوابم رو داد. حامله شده بودم. شوهرم خدابیامرز کلی اشک ریخت از خوشحالی. دلش پسر میخواست. به کل بازار گفته بود که زنم حامله‌ست و اسم پسرم رو هم میخوام بذارم محمدحسین. 
خانم باهام مهربون‌تر از قبل شده بود. مادرم بالاخره قدم‌رنجه کرد و اومد یه سر بهم زد. 
زاییدم. پسر نبود بچه‌ام. دوباره متلک‌ها شروع شد. که این کی بود رفتیم واسه پسرمون گرفتیم و از این حرفها. خیلی واسشون مهم بود که بچه‌ اول حتما پسر باشه. که خب نشده بود. 
بعد از یکی دوسال دوباره خانم باهام مهربون شد. بعد از اینکه شکم دومم رو پسر زاییدم. تازه بچه اولم رو دیدن اینها.
خانم هی راه میرفت میگفت این دختره مثه امام حسین ابروهاش پیوسته‌ست. نظرکرده‌ست. یه بار گفتم خب باباش هم ابروهاش پیوسته‌ست. ننه ، جارو رو پرت کرد سمتم که دختره‌ی سلیطه چرا کفر میگی؟‌میخوای بری جهنم؟خدا قهرش میگیره.

۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه

جاده در آغوش یار است

دوستش بداری و بدانی که دوستت میدارد. اما بر سر راهتان تا چشم کار میکند مانع گذاشته‌اند. یک منطقه‌ی پرواز ممنوع. مین‌گذاری شده. پر از سیم خاردار. ۱۰ قدم آنورتر هم که باشد اما دور از دسترس است. دستانش را هم بتوانی بگیری نمیتوانی با پاهایت به سمتش بروی. لعنت به منطقه‌ی جنگی. لعنت به منطقه‌ی پرواز ممنوع.
دور که باشی از او ، دیگر هیچ چیز برایت نزدیک نیست. همه چیزت میشود او و همه‌ی فکرت هم میشود او. فقط او را میخواهی. با تمام وجودت می‌خواهی‌اش. اما میدانی که فاصله‌ یک درد است. فاصله‌ها رو هم تا کی بشه که با گریه پر کرد؟
اینجاست که مینشینی نقشه میکشی. هزار جور فکر و خیال میکنی. هزار مدل برنامه میچینی. از هزار راه مختلف. برای رسیدن. نقشه‌ای برای رسیدن. در جستجوی راههای ممکن. به هر دری میزنی. اما راه‌ها بسته‌است. جاده در دست احداث است. جاده در دست تعویض است. جاده در آغوشِ یار است. جاده در انتظار بوسه‌است.
صدای فریاد اسمت می‌آید. اما نمیدانی از کدام جاده. راه را گم میکنی. چشمانت راه را نمی‌یابند. مینشینی روی زمین. به منطقه‌ی پرواز ممنوع نگاه میکنی. به یارانی که در آغوش هم دارند پرواز میکنند . آنها میتوانند پرواز کنند چرا که مصونیت سیاسی دارند. چرا که از خواصند. اما تو چی؟ عاشقِ ساده‌ی دل‌خسته‌ای بیش نیستی. به جاده‌ای پر از مین نگاه میکنی. تو نزدیکی. همین ده متر جلوتر هستی. اما راهها بسته‌است. تو اسم منو فریاد میزنی. من اسم تو رو فریاد میزنم. جاده سر هر دوتامون فریاد میزنه که بسه. سرم رفت لامصبا.
جاده در آغوشِ یار است. لطفا دور بزنید. برگردید بروید پنج کیلومتر جلوتر. آنجا یک آقایی کنار پمپ‌بنزین ایستاده و متصدی امور جوانانِ در راه مانده است.
از او بپرس نام جاده‌ی به یار رساننده‌ات را. به تو خواهد گفت. شاید هم نگوید. آخرین باری که ازش پرسیدیم به ما گفت که کدام جاده؟ کدام یار؟ کدام کشک؟
بیچاره دیوونه شده انگار از بس آدرس داده.ما که بعد از اینکه گفت کدوم کشک و راهمون رو کج کردیم اومدیم سمت شهر ، دیگه ندیدیمش. اما میگن شبیه مرسوله‌ی پستی شده. بیچاره خودش هم در به در دنبال یه صندوقِ پستی‌ست که خودشو بندازه توی بغلش و گم بشه توی آغوشش و بره تا مقصد. تا رهایی. تا آبیِ بیکرانِ دریا. تا هورا هورا ما بردیم و ما بردیم. تا خودِ فیها خالدونِ رسیدیم و رسیدیم کاشکی نمیرسیدیم تو راه بودیم خوش بودیم سوار صندوق پست بودیم.
راستش از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ، ما یه بار یه جاده‌ی مال‌رو پیدا کردیم. اما منزلتمون اجازه نداد که از جاده‌ی مال‌رو بریم به سمتِ یار. مردم چی میگن؟‌ باهاس میگشتیم یه اتوبان پیدا میکردیم. اون موقع یه زمزمه‌هایی حاکی از ساختِ جاده‌ای از اینجا دور به سوی پرچین بود. همانجا که دخترک با لچکش کنار پرچین ایستاده بود و هی میخواست ما را بنگرد و آخر هم باران زد و او نبود. رفته بود او.
اما به علت نبود اعتبار و کشمکش بین وزارت راه و بخشداری منطقه‌، پروژه به کل تعطیل شد و اصلا زدن اون جاده‌ی مال‌رو رو هم خراب کردن. حالا ما هی هرچی التماس و گریه‌ و زاری کردیم که آقا جون مادرت ما را به خیر تو امید نیست اقلا شر مرسان لامصب. اما افاقه نکرد. درِ جاده رو تخته کردن. اولش هم یه تابلو کوبیدن که :‌هشدار! جاده در دستِ‌ به ها رفتن است.
خب من چه کنم؟ همه‌ی راههای رسیدن به تو بسته ، تعطیل ، تخریب شده است. یه معدود جاده‌هایی هم اون ته مه ها هستند که بی‌میل‌اند برای رسیدن به تو.
یه بار یه جاده‌ی عاشق پیدا کردیم. هی راهشو کج میکرد به سمت جاده‌ی ساحلی که چند کیلومتر اون‌طرف‌ترش دراز کشیده بود روی زمین. خلاصه گفتیم هرگز نرسیدن بهتر از با این به مقصد رسیدن است.
زدیم از بیراهه بیایم سمتت ، بالاخره رسیدیم‌ها. اما دیر شده بود. همسایه‌هاتون گفتن کارهای اقامتت درست شده رفتین خارج. گفتیم ای عجب. با چی رفتن؟‌ گفتن وا ! با طیاره دیگه.
گفتیم ای داد! مگه اینجا منطقه‌ی پرواز ممنوع نبود؟ گفتن هجمه‌ی رسانه‌های معاند بوده وگرنه اینجا هیچوقت منطقه‌ی پرواز ممنوع نبوده. گفتیم ینی ما این همه مدت ، الکی پرواز نکردیم بیایم سمت یار؟ گفتن آره دیگه. خاک تو سرتون کنن که بال و پرتون رو چیدین دادین تخم‌ دو زرده خریدین که توی راه بزنین به شیکم کارد خورده‌تون.
خلاصه که نشستیم کنار در خونه‌ی سابقتون تا سالهای سال و این آواز رو هی خوندیم : ای دل دیگه بال و پر نداری. داری پیر میشی و خبر نداری.
آخه پول نداشتیم برگردیم. از راه آواز خوانی در معابر امرار معاش کردیم تا آخر تونستیم بعد از ۱۵ سال برگردیم خونه‌مون.
تو هم که دیگه نگفتی ما رو بخیر و شما رو به سلامت. رفتی که رفتی. از منطقه‌ی پرواز ممنوع جستی و رفتی. ما رو در سطح شهر تنها گذاشتی با یه مشت جاده‌ی بی رمقِ خاکی.