۱۳۹۲ تیر ۳, دوشنبه

خب آخه دلم تنگ میشه

امروز تلویزیون کلاه قرمزی نشون میداد. همون کلاه قرمزی دوران کودکیمون رو. باز سر همون سکانسی که کلاه قرمزی روی صندوق عقب پیکان نشسته و چکمه‌هاش رو هم کنارش گذاشته و با سوز دل میخونه که میگیم و میخندیم و شادیم و سرخوش .... ، باز همون سکانس چشمامو پر از اشک کرد. نه بخاطر خود کلاه قرمزی. بخاطر خودم.
که مثلا میومدم جلوی در خونه‌تون ، تکیه میدادم به ماشین و اون آوازی که همیشه با هم میخوندیم رو با سوز واسه دل خودم میخوندم.
که مثلا بر فرض محال میومدی کنارم وایمیسادی و تو هم آواز رو میخوندی با من.
تموم که میشد میگفتم بهت : معذرت. از ته دل.
میگفتی :‌چرا نمیری دنبال زندگی.
که منم جواب میدادم که :‌ خب آخه دلم تنگ میشه.
آدمها نمیتونن یه تیکه از وجودشون رو رها کنن و برن. هرچقدر هم بی رحم باشن اما بازهم نمیتونن. چرا؟ چون آخه دلشون تنگ میشه.
اینا رو نوشتم چون آخه دلم تنگ شده برات لامصب.
آدمها هرچقدر هم از دست همدیگه دلخور باشند اما این حق رو دارند که دلشون برای هم تنگ بشه. از حقوق اساسی هرکسی توی زندگی اینه که دلش تنگ بشه.

۱۳۹۲ خرداد ۲۷, دوشنبه

گفتگوی رفاقت‌ها

بیا با هم گفتگو کنیم. چارچوب‌های معینی را تعیین کنیم و به آنها بپردازیم. باید با همدیگه تعامل داشته باشیم. با قهر و دعوا که نمیشه پیشرفت کرد که. فقط منزوی‌تر میشیم. از اینی که هستیم افسرده‌تر میشیم. بیا بشینیم لبه‌ی تخت مذاکرات. مذاکرات یک بعلاوه‌ی یک. جوابش واضح است. 
بابا آمریکا و ایران هم اگه پاش بیافته میشینن سر میز مذاکره. ینی من و تو از اونها هم سرسخت‌تریم؟
عجب  ، عجب .
بیا با هم در چارچوب گفتگوی رفاقتها گفتگو کنیم و در کنفرانس‌های خبری بعد از گفتگوها ، دستان هم را بگیریم و همدیگر را در آغوش بکشیم. بیا در آغوشم. عکاسان جهان ، منتظر این واقعه‌اند. دیگر بس است جنگ و جدل. بس است دوری و انزوا. بیا بیا دلم برات تنگه. آسمون چشات چه خوشرنگه...
بیا با هم گفتگو کنیم. این تنها راه خروج از بن‌بست است. بن‌بست‌های لعنتی. بن‌بست‌های خودساخته. میگویند خودکرده را تدبیر نیست. بیا برای اولین بار تدبیر کنیم. بیا که تعامل سازنده ما را صدا میکند.

۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

ما فاتحان ایرانیم

هنوز هم همه چی مثلا خواب و رویا میمونه. مثل همون روزی که خواب دیدم که زنگ زدی بهم که بیام دنبالت و بریم بیرون حرف بزنیم و من حاضر شدم و از این سر شهر راه افتادم که بیام سمتت. که بزنم توی سرت و بغلت کنم و باهات خوش بگذرونم و لذت ببرم از لحظه‌ها. اما وسط اتوبان همت بودم که از خواب بیدار شدم.
زندگی مثل رویا و کابوس میمونه. هشت سال کابوس دیدیم و انگار یه اراده‌ای بود که ما رو از خواب بیدار نکنه. هی به خودمون سیلی زدیم ، هی فریاد زدیم روی پشت بام‌ و هی باتوم خوردیم ، اما از خواب بیدار نشدیم.
حالا در کابوسمون خوابیدیم و داریم رویا میبینیم. دیشب من غرق رویا بودم.
مرا بیدار نکن رفیق. بذار غرق رویاهایم شوم. به جز در رویا مگر فرصتی پیش میاید که تهران را اینچنین فتح کنیم و بخندیم و بغض‌مان را فریاد بزنیم؟

میخواهم در رویاهایم غرق شوم و به کوچه‌ی اختر بروم. آنقدر آنجا بمانم تا تمام شود. تمام شود این حصر لعنتی. میرحسین در را باز کند و به میانمان بیاید. رویا است دیگر. بگذار خوش باشم. میخواهم دم مسیحایی داشته باشم و سهراب و اشکان و ... را زنده کنم. تا کنارمان شادی کنم. میخواهم در زندانها را باز کنم. تاجزاده را به آغوش بکشم. رویا است دیگر. بگذار خوش باشم. بیدارم نکن. اگر میخواهی بیدارم کنی ، زمان کابوسهایم بیدارم کن. میخواهم به آسمان بروم. کنار ماه و ستاره ها بنشیم و خوشحالی مردم را نگاه کنم. فریاد خوشی و اشک شوق ها و صدای بوق‌های ماشین‌هایشان را . 
میخواهم کنار تو باشم. بیخیال قهر و آشتی. بیخیال کدورت‌ها و بیخیال گذشته‌ها. بیخیال بدبیاری. بیخیال تمام کابوس‌های لعنتی. زنده باد این رویای جاودانه.
میخواهم زندگی‌ام را زندگی کنم. میخواهم فریاد آزادی سر دهم و به سوی آغوش رفقا برگردم و همانجا بمیرم. اگر کسی در رویاهایش بمیرد همیشه در همان رویا خواهد ماند و این برای من بهترین زندگی‌ست. در اعلامیه ترحیمم بنویسید :‌ همه از آغوشیم و به آغوش هم بازمیگردیم. 
نه اصلا اعلامیه ترحیم چرا؟ برای خودم اعلامیه زندگی مینویسم :‌ 
"همه خوش خنده‌ایم و به روی هم لبخند خواهیم زد."
زنده‌باد این عاشقانه. میخواهم زندگی کنم و حقم را از زندگی بگیرم. میخواهم روزهای خوبم را بسازم. میخواهم رویاهایم را در زندگی واقعی بسازم. 

میخواهم همیشه در خیابان کریمخان بمانم. بمانم در ساعت هفت و نیم بعد از ظهر. که خبر پیروزی را تلفنی شنیدم و رفقا را در آغوش کشیدم.
اشکهایی که سرازیر میشدند و صدایی که در گوشم میپیچید :‌ یار دبستانی من ،‌با من و همراه منی.
آره من همراه توام. همیشه همراهت بودم. همیشه رفیقت هستم. از چهار سال پیش کنار تو ام رفیق. 

خلاصه که اگه رویاست ، بذارید من بخوابم. اگه بیداریم که خب دمِ هممون گرم ...
و در آخر اینو بگم که مرا بشنو از دور ، دلم میخواهدت جناب میرحسین عزیزِ جان.
آقای میرحسین عزیز شما رئیس جمهور من هستی. سلامت باشی همیشه. 

۱۳۹۲ خرداد ۲۰, دوشنبه

افسردگی‌ای که مرا میکُشد. آرام‌آرام ...

من یه زمانی خوشبخت بودم. امسال رو خوب شروع کردم و خوب ادامه دادم و رسیدم به اردیبهشت. ماهی که همیشه برای من خوب بوده. اما اردیبهشت امسال منو شکست.
سی و چند روزی هست که افسرده‌ام. بی‌حوصله‌ام و اعصابم را خاموش کرده‌ام. منطقم را جمع کردم و گذاشتمش لبه‌ی طاقچه. تا بماند و خاک بخورد.
زندگی سخت است و من دارم سخت‌ترش میکنم. دارم زندگی نمیکنم. فکر میکنم به آنچه گذشت و هربار به این نتیجه میرسم که خب ،‌از هرسمتی که نگاه کنی حق با من نیست. از هرطرف که نگاه کنی من دارم احساسی رفتار میکنم. 
نتیجه چه میشود؟ میروم کافه‌درمانی میکنم. ساعتها مینشینم در کافه پرسه و با آدمها معاشرت میکنم. میگم. میخندم. بحث میکنم. میخورم. مینوشم. اما ...
اما درونم غوغاست. یه بغضی همیشه توی گلوم هست. تا کی و کجا بترکد نمیدانم.
این روزها خودم نیستم. به درک هم که خودم نیستم. برام هم مهم نیست که خودم باشم یا نباشم. مگر زمانی که خودم بودم چه غلطی کردم که حالا نکنم؟ که بخواهم ناله کنم که آی وای خودم نیستم. میخواهم هفتاد سال خودم نباشد. بعد از تو ، خودم به چه درد میخورد؟
این روزها خودم را مشغول کرده‌ام. خودم را درگیر کرده‌ام. درگیر کار و درس و سیاست و هزار کار کوچک و بزرگ دیگر که لابد مثل همیشه هیچکدامشان را کامل انجام نخواهم داد. 
اینجا هزارتا کار شروع نشده وجود دارد که منتظرند که من به سراغشان بروم و مثل همیشه نیمه‌کاره رهایشان کنم و جا بزنم و بروم. بروم به سمت ایستگاه راه‌آهن و منتظر سوت قطاری بمانم که مسافرش ، من نیستم و حتی دنبال کسی بگردم که میدانم گذرش هیچگاه به ایستگاه‌های قطار و ترمینال‌های اتوبوس و فرودگاه‌های زندگی من نخواهد افتاد. دیگر نخواهد افتاد. و این تلخ‌ترین اتفاقی‌ست که میتواند برای کسی بیافتد که عاشق راه‌آهن و عاشق بدرقه کردن مسافرش و تنها ماندن است.
من همیشه تنها مانده‌ام. همیشه من مانده‌بودم و حوضم. همیشه کسی بود که بره تا من تنها بمانم. ای دریغ از روزی که هیچکس نمانده باشد که برود... 
آنروز را من قطعا هرگز نخواهم دید. چون من قبل از رفتن آخرین بازمانده تمام میشوم.

این‌روزها ، عصبانی‌ام. از دست خودم. که هیچوقت نباید بی‌منطق دل میبستم . که اگه بی‌منطق دل ببندی و همه چیز احساسی بازی کنی ، چنان با مغز زمین میخوری که مدتها طول میکشه دوباره بلند بشی.
هیچوقت توی زندگیم اینقدر امیدوارانه و سرخوشانه دل نبسته‌بودم. زمین خوردنم حقم است. هربلایی سرم بیاید حقم است. تقصیر خودم بوده و باید منطقی بازی میکردم. 
باشد که درس گیریم برای آینده. البته اگر آینده‌ای باشد برای زندگی کردن.
این‌روزها ،‌ دلم میخواهد بار و بندیلم را جمع کنم. بیخیال تمام دلبستگی‌های احمقانه‌ی دنیا بشم و با این آهنگ بزنم به جاده و بروم و بمیرم. خلاص. 

پ.ن : آهنگش از هاوارد شور لعنتی‌ست برای فیلم The Departed.
لعنتی انقدر همه‌چیز در خودش دارد (‌در این دو دقیقه‌ی لعنتی)‌ که آدم لال میشود از توصیف حس و حالش.

۱۳۹۲ خرداد ۱۵, چهارشنبه

به دوستی‌هاتون پشت نکنید

به دوستی‌ها زمان بدهید/

گاهی وقتها باید دور شد. نفس کشید. فکر کرد و دوباره برگشت. با انرژیِ بیشتر در رفاقت.
دوستها باید به دوستی‌هایشان بها بدهند. دوست‌ها که نباید با یک غوره سردیشان کند و با یک مویز گرمیشان که. باید بمانند. تا آخرش بمانند. 
در بدترین اوقات هم باید بمانند. دور شوند. دورتر شوند. خیلی دور شوند. اما هیچوقت از افق محو نشوند. بالاخره‌ هر رفاقتی دچار مسائلی میشود. نباید اینطور باشد که تمام شوند. 
به دوستی‌هاتون زمان بدید. به رفاقت‌هاتون پشت نکنید. 
تنش در هر رابطه‌ای وجود داره. هر رابطه‌ای بالا و پایین داره. باید صبر کرد. تحمل کرد. حتی گذشت کرد در بعضی موارد. 
اینهایی رو که اینجا نوشتم خودم هیچوقت عمل نکردم. اما شما عمل کنید. شما دوستی‌هاتون رو حفظ کنید. به رفاقت‌هاتون پشت نکنید. خط نکشید روی تمام خاطرات خوب و بد گذشته‌تون. حرمت‌ها رو حفظ کنید. زندگی رو تلخ نکنید. آدم‌ها رو با خودتون بد نکنید. فحش و لعن و نفرین رو به جون نخرید. سری که درد نمیکند رو دستمال نبندید. خودتون رو تنها و منزوی نکنید.
خوش باشید و از لحظه‌لحظه‌های زندگیتون ، از آدمهای زندگیتون ، از جنس خوب رفاقتهاتون لذت ببرید. جوری که بتونید سرتون رو بالا بگیرید و بگید : سلامتی رفیقایی که رفیقن.
که مثل من نشید که آه بکشم و با حسرت بگم :‌سلامتی رفیقایی که یک زمانی رفیق بودند.

۱۳۹۲ خرداد ۱۲, یکشنبه

جمهوری دموکراتیک خل و چلی یار

میخواهم کاندیدای ریاست جمهوری شوم. برنامه‌هایم را برای رسیدن به تو از طریق تلویزیون به همه اعلام کنم. که تو ببینی که من برنامه‌ دارم و بیخیال نیستم. که پدرت هم منو ببینه و منو باور کنه. میخواهم اسم دولت رو بذارم :‌دولت وصال یار. 
میخواهم اولویت برنامه‌های من تو باشی. هیئت وزرا و معاون اول و رئیس دفتر من تو باشی. 
میخواهم با تو لایحه به مجلس دو نفره‌مان ببرم. لایحه‌ی بوسه‌های یهویی. لایحه‌های خودمانی و خصوصی. 
میخواهم تو مجلسم باشی و من مرتب جلسات مجلس را غیر علنی کنم. میخواهم بر سردر مجلس بنویسم : مجلس خانه‌ی ملت است ( خانه‌ی امید ماست ) 
میخواهم تو خانه‌ی امید من باشی.
میخواهم دخل و خرجمان یکی شود و بودجه‌مان را بر اساس تعداد آغوش‌ها و بوسه‌های تو ببندم. میخواهم اصلا بودجه را نبندم. همینجوری باز باشد تا هروقت دلمان خواست برویم سراغش و حالش را ببریم.
میخواهم طرحی را به تصویب برسانم که مسکن مهر هرکس پیچ و تاب موهای یارش باشد.
میخواهم با تو تعامل داشته باشم. بنشینم کنارت و با تو گفتگو کنم. عاشقانه به مانند سعید و کاترین.
میخواهم اعلام استقلال کنم. من و تو در خانه‌ی کوچ ۱۵۶ متری‌ِ حیاط‌دارمان خوشبختیم و به دنیای بیرون احتیاج نداریم. میخواهم دور خودمان دیواری بکشم و کوچکترین جمهوریِ تاریخ را تشکیل دهم. من به پشتوانه‌ی تو ، اعلام استقلال میکنم و خودمختاری خودمان را به جهانیان اعلام میدارم.
اسم کشورمان را میگذریم جمهوری دموکراتیکِ خل و چلیِ یار.
و احتمالا من خوشبخت‌ترین رئیس جمهور تاریخ خواهم بود که تو را دارم. رایم را از تو دارم و مشروعیتم را هم از تو دارم.
میخواهم دیکتاتور شوم. خنده‌هایت را اجباری کنم.
میخواهم با همسایگانمان رابطه داشته باشیم. یه کاسه آش ما ببریم در خونه‌شون. یه ظرف شله زرد اونا بیارن به ما بدن. میخواهم روابط خصمانه‌ را از حافظه‌مان پاک کنم.
میخواهم سفرهای اندامی را آغاز کنم. روزی به گردنت بروم و طرحهایی را به تصویب برسانم و ماچش کنم. هفته‌ی بعد به سراغ لبانت بروم و ....
میخواهم از طریق رادیو و تلویزیون انحصاری خودمان ،‌صبح تا شب قربون صدقه‌ات بروم.
میخواهم نامزد تو شوم اگر تو بخواهی ...
مرا از سرزمینت نران که بی تو من آواره‌ی جهانم و هزار سال هم که بگذرد آوارگی‌ام تمام نمیشود.

۱۳۹۲ خرداد ۹, پنجشنبه

نامه‌ای برای باران :‌قسمت دوم / من رای میدهم باران ، باور کن.

برای باران بنویسم از حال این روزهایم و شک و تردیدهای عجیب و غریبی که دارم و یاس و ناامیدیهایی که به سراغم میاید و بعد در یک لحظه ، امید در ذهنم متولد میشود و ...
برایش نوشته بودم از روزی که تمام امیدمان برای بهبود اوضاع را گرفتند و مستاصل شدیم. 
و حالا میخواهم برایش از دلایل رای دادنم بگویم. که بماند و ثبت شود در تاریخ که روزی یقه‌ام را نگیرد که،بابا تو که میدانستی تقلب می‌شود چرا رای دادی.
این‌ها برای باران است و مطمئنا تنها کسی که میتواند در مورد این نوشته‌ و نوشته‌های مشابه قضاوت کند و حال این‌روزهایم را درک کند باران است. که یک روز متولد خواهد شد و اینها را خواهد خواند :

یه زمانی میگفتیم رای نمیدیم و به ما چه اصلا و ما که داریم زندگیمون رو میکنیم. 
اما الان چی؟ واقعا میتونیم این حرف رو بزنیم؟ میتونیم توی ایران زندگی کنیم و بگیم "گور باباشون، بذار هر خری رو میخوان بیارن روی کار؟"

مطمئنا هیچکس این حرف‌ها رو نخواهد زد. چرا؟ بخاطر اینکه اثرات سوءرفتار و بی کفایتی دولت مستقیما توی زندگی ماها تاثیر میگذارد. در این هشت سال (‌و البته به طور وحشتناک و مظلومانه‌ای در این دو سال اخیر ) دهانمان رسما صاف شده است. کمر خیلی از خانواده‌ها شکست و خیلی زندگی‌ها از هم پاشید و فاصله‌ی طبقانی روز به روز بیشتر شد.

میگویند "چهار سال پیش بازی خوردیم. رایمون رو خوردند. سرمون رو کلاه گذاشتند.گولمون زدند. این دوره هم همین بساطه و من به جنبش خیانت نمیکنم."
 
آره. رایمون رو خوردند. سرمون کلاه گذاشتند. اما من به شخصه از رایی که دادم پشیمون نیستم.اون حضور پرشور و اون رای‌ها کار رو برای حکومت سخت کرد. اگر نرفته بودیم رای بدیم هیچ مطالبه‌ای هم وجود نداشت که بعدا داشته باشیم و بخواهیم بخاطرش بیاییم و اعتراض کنیم. هیچ رایی وجود نداشت که بخواهیم پس بگیریمش. هیچ جنبشی وجود نداشت که حالا بخواهیم بهش خیانت بکنیم یا نکنیم. 
اگر رای دادن خیانت است ، رای ندادن چیست؟ حفاظت از جنبش؟ بخدا اگر بدانم با رای ندادن تغییری ایجاد خواهد شد ( مثلا زندانیان آزاد شوند، حصر برداشته شود، صدا و سیما ساکت شود و صحبتی از حماسه‌ و ملت همیشه در صحنه نکند و اقتدارگرایان متنبه خواهند شد ) رای نخواهم داد و دیگران را هم به اینکار( رای ندادن طبعا ) تشویق خواهم کرد. اما بحث اینست که ما یک بخشی از جامعه هستیم که نظراتمان مهمه و توانایی ایجاد کردن موج و قانع کردن اطرافیان به رای دادن به کاندیدای موردنظر خودمان را دارا هستیم. (‌از طریق استدلال و منطق و نه با فحش و دعوا ) و خب حکومت اصلا به فیلانش هم نیست که ما تحریم کنیم. اصلا اگر تحریم کنیم برایش بهتر است و کارش را هم راحت‌تر انجام میدهد. آخرش هم نتیجه‌ای اعلام میشود که خب به نفع ملت نیست و هشت سال تمام باید در سطوح مختلف جامعه‌، اعمال قانون شویم. 
رای بدهیم یا ندهیم صدا و سیما جشن میگیرد و از حضور میلیونی مردم که مشت محکمی به دهان استکبار زدند، میگوید.

میگویند "بگذارید اینها به جون هم بیافتند خودشون همدیگه رو تیکه پاره میکنن. ماها میشینیم نگاه میکنیم."
بله. قاعدتا باید نگاه کنیم. اما در این دو سال که اینها افتاده بودند به جون هم ، ما خیلی راحت نشستیم و نگاه کردیم و تخمه شکستیم؟ نخیر . این خبرها نبود. اینها به جون هم افتاده بودند و ما زیرشون بودیم رسما. در ثانی وقتی دولت فعلی کارش تمام شود و برود ، دیگر اختلافی وجود ندارد. حکومت دوباره یکدست میشود. بدبختی اینجاست که در مقطع کنونی ، ملت زیرِ اینها هستند.
جنگ و دعوا باشد یکجور و صلح و صفا باشد یکجور دیگر اون‌زیر سرویس میشویم.

برای من فرق میکند که روحانی روی کار بیاید یا یکی مثل جلیلی یا ولایتی.  به خون شهدا هم خیانت نمیکنم. به میرحسین هم خیانت نمیکنم. به زندانیان سیاسی هم خیانت نمیکنم. فقط میخواهم زندگی کنم. فقط میخواهم چکمه‌های آهنینشان را اندکی (‌فقط اندکی)‌ از جلوی دهانمان دور کنم تا بتوانم نفس بکشم. بتوانم نصفه و نیمه زندگی کنم. 

بیست سال پیش ،‌ بابابزرگ من افتاد توی یک چاله و نخاعش آسیب دید. اوضاع رسما نابود کننده بود و ما هیچ امیدی نداشتیم. فقط یک نفسی بود که نصفه میامد و نیمه میرفت. توان حرکت و حرف زدنی در کار نبود. ما هرروز در حیاط بیمارستان نشسته بودیم و اشک میریختیم. یک روز دایی من برگشت گفت :‌خدایا ما به همین حال بابا هم راضی‌ایم. از این بدترش نکن.

حالا کف مطالبات من توی انتخابات اینه که آقاجان یکی بیاد روی کار که وضع موجود رو حفظ کنه. نمیخوام هیچی بهتر بشه. فقط از این بدتر نشه.

مملکتم را نمیخواهم دو دستی تقدیم کسانی بکنم که تبر به دست گوشه‌ای ایستاده‌اند. با امید کمی به پای صندوق رای خواهم رفت تا رای بدهم.این‌را هم میدانم که رایم به احتمال زیاد خوانده نخواهد شد. میدانم که شاید احمقانه باشد که آدم نتیجه‌ی کاری را بداند اما بازهم به انجام آن‌ کار مبادرت ورزد.اما حقیقتا راهکار دیگری وجود ندارد. مسبب این وضع هم خود ما هستیم که اینقدر منفعلیم.
نمیخواهم به کناری بنشینم و نظاره‌گر این باشم که حکومت بازی خودش را به راحتی هرچه تمام‌تر انجام بدهد. میخواهم تا جایی که ممکن است بازی را سخت کنم. 

در هردو انتخابات ۸۴ و ۸۸ تقلب شد. در دوره‌ی اول استقبال زیادی از انتخابات شکل نگرفت. به همین دلیل تقلبی که صورت گرفت تبدیل به جوک و شوخی و اسمس شد. ( خواب اصحاب کهف ) اما در سال ۸۸ که مردم آمدند،تا آنجایی که شرایط و توانش را داشتند،  ایستادند تا رای خود را پس بگیرند.

میخواهم بگویم که اگه سال ۸۸ مردم مشارکت نکرده بودند و انتخابات را تحریم کرده بودند هیچ جنبشی شکل نمیگرفت و هیچ اعتراضی انجام نمیشد و هیچ رایی وجود نداشت که بخواهیم پس بگیریمش.
هیچ دوره‌ای به اندازه ۸۸ مشروعیت حکومت آسیب ندید. اینهمه سال تحریم کردیم. حکومت اصلا به جاییش گرفت این تحریم را؟ اصلا اعلام کرد که آی مردم چرا تحریم کردید ما را؟‌ حالا چه کنیم؟ بیاید هرچی شما بگید اصلا.
من رای میدهم چون میبینم چه چوبی به ملت فرو رفته. تئوریسین‌های محترم هم مرحمت کنند و راهکار جایگزین ارائه دهند. البته خیلی از حرفهایشان را تا حالا از بر شده‌ام. 
اینکه "اینا همه سر و ته یک کرباسند. میخوای بری اینها رو تایید کنی؟ میخوای به اینا مشروعیت بدی بدبخت؟ خاک بر سرت که از خون ندا گذشتی. خاک بر سرت که لیاقت اینو نداری که میرحسین رئیس‌جمهورت باشه. خاک بر سرتون که حافظه‌ی تاریخی ندارید. خاک بر سرتون که هرچی سرتون بیاد حقتونه. خاک بر سرتون که احمدی‌نژاد هم از سرتون زیاده. خاک بر سرتون که هرچی بشه خودتون باعث و بانیشین. بی‌لیاقتا. احمقا. کودن‌ها."
اما واقعیتش اینست که انقدر این چند وقت اخیر از این حرفها به ما زده شده که تقریبا واکسینه شده‌ایم.
من رای میدهم. چون مجبورم. چون اگه رای ندهم هشت سال تمام حسرت میخورم که چرا موضع انفعالی داشتم. چرا از برگه‌ی رایی که حقمه استفاده نکردم؟ حتی اگر خوانده نشود. 
خلاصه که خیلی کلیشه‌ایه اما :
+ اون میفهمه رای تو باید خونده بشه؟
- من که میفهمم باید رای بدم و رایم هم خونده بشه که.
من بدبینم. به اندازه‌ی تمام رای‌های شمرده نشده‌ی دوره‌ی قبل بدبین و غمگینم. اما چه کنم؟ 
حکایت همون یاروئه که آخر هفته دندونش درد گرفت. میتونست صبر کنه تا شنبه صبح که بره پیش دندون‌پزشک تا آقای دکتر تشریف بیارند و دندون رو بکشند؟ 
یا میرفت داروخونه میگفت آقا یه مسکن بده این درد بی صاحاب فعلا کم بشه تا شنبه یه کاریش بکنم؟
کسی میتونه به این آقا بتوپه و بهش بگه تو غلط کردی رفتی مسکن گرفتی. باید صبر میکردی تا دندونت رو از ریشه در بیاری. کسی میتونه و اجازه داره اصلا به این آقا حرفی بزنه؟ 
حکایت ما مردمه. هممون  آرزو داریم که یه روز خوب بیاد که همه آزاد و رها باشیم. که هیچ تقلبی نباشه. هیچ حصری نباشه. هیچ باتومی دست هیچ بچه‌ای نباشه. آسمون شهر آبی باشه. خورشید از شرق ، طلوع کنه و آفتاب به این مملکت دوباره بتابد. 
روزی که " خورشید به آسمان و زمین روشنی می‌بخشد و در سپیده‌دمان زیباست. ابرها باران به نرمی می‌بارند. دشت‌ها سبزند. گزندی نیست. شادی هست ، دیگران راست."(آرش - بهرام بیضایی)

اما تا اون زمان باید درد بکشیم؟ یا میتونیم درد رو کم کنیم؟ 
به قول میرحسین "مبارزه یک امر دائمی نیست. آنچه دائمی ست زندگی‌ست."
سوال من اینه که ما الان میتوانیم زندگی کنیم؟ ملتی که نتواند زندگی کند میخواهد مبارزه کند؟ توانش رو دارد اصلا؟ 
راه سبز را باید زندگی کرد اما شما به من بگو چگونه میتوانم در شرایط فعلی زندگی کنم؟
این ملت خسته‌است. دردمند است. به دنبال تسکین است. 
اصلا این ملت به دنبال کره است که به خودش بمالد تا درد فرو رفتن بهش کمتر شود. 
 
"آنک البرز بلند است و سر به آسمان می‌ساید و ما ، در پای البرز به پای ایستاده‌ایم و در برابرمان‌،‌ دشمنانی از خونِ ما ، با لبخند زشت. و من ، مردمی را می‌شناسم که هنوز میگویند : آرش بازخواهد گشت."( آرش - بهرام بیضایی )

۱۳۹۲ خرداد ۶, دوشنبه

پیانو در باران

توی بالکن نشسته‌ام و دارم چای مینوشم. بارون میاد و هوا داره نبودنت رو فریاد میزنه. اینها به کنار. یه صدای پیانویی از دور دستها میاد. چشمامو میبندم و غرق نوای پیانو میشم. چشمامو باز میکنم. تو کنارم نشستی. داری بهم لبخند میزنی. دست‌بند سبزت رو نشونم میدی و میگی اینو برام میبندی؟
دستامو دراز میکنم که دست‌بند رو ازت بگیرم. نمیتونم. میخندی. میمیرم از دیدن دوباره‌ی خنده‌ات. باران تندتر میبارد.
رعد و برق میزند و با صدای پیانویی که از دوردست‌ها میاید ترکیب میشود و با هم مرا نابود میکنند. مرا به روزهایی میبرند که فریاد میزدم زنده باد این عاشقانه. اون موقع‌ها ، زندگی‌ها عاشقانه‌تر بودند. آدمها واقعی‌تر بودند و فریادها به آسمان میرسید. روزهایی که چای‌ها انقدر زود سرد نمیشدند. گرم میماندند. روزهایی که یارها ،‌ یار بودند. زندگی‌ها سبز بود و بارانی که میبارید فحش نبود. نعمت بود.
باران میبارد و خب به درک که میبارد. به ما چه که میبارد. وقتی تمام سهم من از روزهای بارانی فقط دلتنگی‌است و بس ،‌میخواهم هفتاد سال سیاه هم نبارد.
صدای خنده‌های تو به گوش میرسد. صدایم میکنی بهنام؟ بهنام؟ تو کجایی؟
و صدای فریادم که میگویم "من اینجایم. تو کجایی؟" هیچگاه به گوش تو نمیرسد.
چه دنیای بی عدالتی. صدای تو همیشه در گوش من است و صدای من هیچگاه به تو نمیرسد.
مصبتو مصیبت.
به آسمون نگاه میکنم و میگم دیگه بسه. بسه. چهار سال شد. تمومش کن.
یه صدای قرمبی میاد که این رو توی ذهنم تداعی میکنه که برو باو. تازه اولشه. همینه که هست اصن. تا چشمت هم در بیاد.
و من داره چشمم در میاد.

 

۱۳۹۲ خرداد ۳, جمعه

در میان ابرها ...

نمیدانم اینجا کجاست و من کیستم. کسی هم از من نپرسید که تو چجوری به اینجا رسیدی. کسی مرا ندید. چشمانم را باز کردم. وسط یک چهارراه شلوغ بودم و ماشینها و آدمهایی که بی توجه به محیط اطرافشان راه عبور خود را باز میکردند و میگذشتند.
کسی مرا ندید.
نه اون عابر پیاده‌ای که لابد دیرش شده بود و تنه‌ی جانانه‌ای به من زد و حتی برنگشت معذرت‌خواهی بکند و نه اون ماشینی که با سرعت چراغ قرمز رو رد کرد و به من برخورد کرد و مرا پرت کرد ۱۰ متر آنطرف‌تر.

گوشه‌ی اتاقی ایستاده بودم و داشتم برای خودم خوشی میکردم و بشکن میزدم و میرقصیدم. از این سوی اتاق به آن سو جست و خیز میکردم . چرا انقدر خوشحال بودم؟ آخرین باری که انقدر خوشحال بودم کی بود؟

ملحفه‌ای سفید و صدای بوق ممتد و یک اعلام ساعت. آنجا چه خبر بود؟ در اتاق باز شد. همه به بیرون رفتند.در بسته شد. از اتاق خارج شدم. یک راهروی طویل و خلوت آنجا بود که از دیوارهایش صدای گریه به گوش میرسید. آنجا چه خبر بود؟ من کجا بودم؟‌

به انتهای راهرو رسیدم. صادق را دیدم. با لباسی خون‌آلود کنار در ایستاده‌بود و با چشمانی اشکبار به من نگاه میکرد. گفتم صادق اینجا کجاست؟
صادق فقط نگاه میکرد. من هم فقط به صادق نگاه میکردم.
یک عمر از دست صادق فرار کرده بودم و حالا رو به رویش ایستاده بودم . بی حرکت و تلاش داشتم قانعش کنم که به سوالاتم جواب دهد.

چشمانم را بستم. صداها کمتر و کمتر شد. صدای گریه‌ی صادق دیگر به گوش نمیرسید. دیوارها هم سر و صدایشان کمتر شد و بعد هم که قطع شد.

چشمانم را باز کردم. در کلبه‌ی محقری بودم. بیرون کلبه‌ ، باران تندی میبارید. در باز شد. من و تو وارد شدیم. خودم را نگاه کردم که چگونه تو را غرق بوسه میکنم. به خودم امیدوار شدم. زیرلب گفتم عینهو توی فیلمها.  اما اگر اویی که میبوسد منم ، پس منی که او را میبینم کی‌ام؟
صدا کردم بهنام؟ آی بهنام؟‌
جوابی نداد. نشستم روی کاناپه. بعد از چند دقیقه من و تو هم آمدید روی کاناپه نشستید. همانجایی که من نشسته بودم. بلند شدم. رفتم به کنار دیوار تکیه دادم و پرت شدم از کلبه بیرون.
باران میبارید و من قدم میزدم زیر باران. بدون اینکه خیس شوم. بدون اینکه سردم شود. ساعتها قدم زدم و راه رفتم.
پر از سوال بودم و پر از ترس. آنجا کجا بود؟ من آنجا چه میکردم؟ آن که من بود و داخل کلبه بود که بود؟

چشمانم را بستم و منتظر شدم تا باران تمام شود. ساعتها زیر باران با چشمان بسته ایستادم تا آخر باران تمام شد و ابرها رفتند و ماه و ستاره‌ها هویدا شدند.

به آسمان نگاه کردم. به ماه که اکنون قرص کاملی شده بود و به ستاره‌ها. دستم را دراز کردم که بچینمشان. به سوی ماه قدم برداشتم.رفتم و رفتم. به ماه نزدیک و نزدیکتر شدم. دیگر پشت سرم را هم نگاه نکردم. سبک شده بودم. رفتم تا به ماه رسیدم.
ستاره‌ای کنارم بود و به من چشمک میزد. همان ستاره‌ای که چند ماه قبل وقتی وسط کویر بودم در سکوت کویر پیدایش کرده بودم و به تو نشانش داده بودم و گفته بودم اون ستاره رو میبینی؟ اون ستاره‌ی زندگی منه.

به زمین بازنگشتم و همانجا در میان ابرها ، در کنار ماه و با ستاره‌ی زندگی‌ام ماندم. ماندم تا زندگی را تجربه کنم . بی آنکه به هیاهوی زمین فکر کنم. بی آنکه به صدای گریه‌هایی که در گوشم میپیچد فکر کنم.حالا که همه‌چیز تمام شده و من اینجا هستم ، انگار واقعا قرار است زندگی کنم. بر فراز آسمان‌ها و جایی میان ماه و ستاره‌ی زندگیم. در میان ابرها ... با یاد تو ...

۱۳۹۲ خرداد ۱, چهارشنبه

نامه‌ای برای دخترم ِ باران

بنویسم برای دخترم ، باران ، حال این‌روزها و این سالهایم را تا ثبت شود هرآنچه در نظرم هست و سالها بعد محکوم نشوم به مسائلی که خودم اکنون آگاهانه یا ناآگاهانه پدرم را به آن متهم میکنم.باران ، بگذار برایت از روزهایی بگویم که سبز بود. از روزهایی که مردی آمده بود تا کرامت انسانی را پاس بدارد. از روزهایی که چنان موجی در جامعه و بین هم‌نسلان من به راه افتاده بود که سر باز ایستادنش نبود. از روزهایی که رفت از یاد و بر باد رفت.
برایت از روزی بگویم که توان راه رفتن هم نداشتیم و بهت زده همدیگر را نگاه میکردیم. برایت از ۸۸ بگویم و از دردهایی که دچارش شدیم و بدبختی‌هایی که کشیدیم و فریادی که زدیم در سکوت.
از کابوس‌های شبانه و سایه‌ی ترسناک مردی شنل‌پوش که آنسوی خیابان ایستاده و ما را به نظاره نشسته‌است.
برایت از کالج بگویم؟ که نوشته شدن اسمش هم تنم را میلرزاند. از روزهایی که بر ما گذشت و از روی ما گذشت و استخوانهایمان را شکاند. از روزهای تلخی که کاش هیچوقت نمی‌آمدند. 
روزهایی که ما در جوانیمان سپری کردیم ، هولناک بودند. تلخ و سیاه. 
و ما برای اولین بار رنگهایی بالاتر از سیاهی را هم تجربه کردیم.
باران ، دخترم
امیدوارم در جوانی تو این وطن دوباره وطن شده باشد و مجبور نشده باشی که زیرلب با اشک تکرار کنی که :‌ دور ایرانو خط بکش ، خط بکش ، خط بکش ...
از ما که گذشت. اما شما زندگی کنید و هوای تازه را نفس بکشید و به آسمان آبی شهر نگاه کنید و لذتش را ببرید.
امیدوارم هیچکدام این دردها و تحقیرهایی که ما امروز میکشیم و دچارش هستیم برایت معنا و مفهومی نداشته باشد.
امیدوارم خورشیدی که یکروز برای غروب رفته بود و دیگر هیچوقت باز نگشته بود ، دوباره طلوع کرده باشد و خنده را بر لبها آورده باشد.
قاصدکها به دیار بازگشته‌اند؟ خوش خبرند؟ انتظار خبری هست تو را باران؟ 
آسمانی به سر ما نبود باران جان. که ابری در آن باشد و بارانی بر دل ما ببارد. هوای جوانی ما تیره و تار بود. 
امیدوارم هیچوقت مشابه شبی که ما تا صبح بیدار موندیم و منتظر اعلام نتایج بودیم رو تجربه نکنی توی زندگیت. امیدوارم هیچوقت جوونی ما رو تجربه نکنی. 
باران جان، زندگی کن. بخند. شاد باش. برقص. 
اینها نیازهای اساسی نسل ما بود که هیچوقت بهش نرسید و در جوانی پیر شدیم. 
بخند و قهقهه بزن زیر بارانِ بهاری در خیابون ولیعصر. توی پیاده روی ولیعصر دست یارت رو بگیر و نترس.خلاصه که زندگی کن باران. چیزی که از ما دریغ شد.
امیدوارم خیلی چیزها رو هیچوقت معناش رو هم نفهمی. نفهمی کهریزک کجا بود. نفهمی عدد ۶۳ چرا انقدر نحسه. نفهمی حصر و زندان ینی چی. نفهمی وزرا کجا بود و گشت چی بود. نفهمی دوری از دیدگان دریا ینی چه.
باران ، اگه زندگیت خوبه که خوشا بحالت و زندگیتو بکن و عشق بکن و اصن این نامه رو پاره کن بنداز دور. اما اگه به درد ما دچاری ، هی هرجا که میری نشین بگو که تقصیر مامان باباهامونه که ما الان دچار این دردیم و بخاطر اشتباه اونها ما به این درد دچاریم. 
ماها تنها اشتباهمون اینه که به دموکراسی در جوامع دیکتاتوری امید بستیم و اصن بابا ما رو چه به این حرفها و حکومت رو چه به این چیزا. 
بابا اصن هرچی میخوای بگی به هرکی میخوای بگو. ماها جنم نداشتیم. اگه نفرینمون هم بکنی حق داری.
ای کاش آدمی وطنش را با خود میشد ببرد به هر زمان که خواست. دستش را میگرفتم و با خود می‌آوردمش به آینده. به زمان تو. به هر زمانی غیر از الان.
باران ، این وطن هرگز برای ما وطن نبود. کاش برای تو وطن شود.

قربانت - بهنام ، اول خرداد ۱۳۹۲

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

گر اوفتد باز به دستم آن میوه رسیده ...

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتی بهتر.
پوزخندی زدی و به آرزوی ما و به حرف خندیدی و رفتی. 
من چه کردم؟
داشتم میمردم به پای نوش لعلت.داشتم تلف میشدم پای این آرزوی برآورده نشده. 
تو چه کردی؟
سرخوشانه خندیدی و رفتی. 
یادت هست؟
یکروز بارانی در خیابان ولیعصر بود که گفتمت بوی زلفت گمراه عالمم کرد.
تو چه کردی؟
سری تکون دادی و زیرلب گفتی مرسی. 
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد؟ 
هیچ نگفتی. گفتی راستی من دیرم شده. باید برم خونه دیگه. 
خداحافظی کردی و رفتی. 
وقتی داشتی میرفتی یه نگاه به من کردی ،بغلم کردی و  لبانم رو بوسیدی و گفتی :‌ کاین غصه هم سر آید ...
رفتنت را به نظاره نشستم. بوی عطرت در هوا مانده. عطر دل‌انگیزِ تو که مست میکند مرا همه عمر و میبرد به سوی سرزمین شعرها و شورها. 
به خانه که رسیدم ، آغوشت را ایمان آوردم که چگونه وجود مرا به بند کشید. دیگر من شدم بنده‌ی آغوشت و پرستش کردم آن لبانی را که سرخ‌تر از آن لبی نبود. کعبه‌ی من شد آنجا که مرا بوسیدی. یادت هست؟ جایی در میان هیاهوی خیابون ولیعصر. ولیعصر شد کعبه و بهشت من و تو شدی همه‌چیز و همه‌کس من.
استاتوس گذاشتم : کین رخ ماچ نمودی ، اندر امیدواری... 
ای داد از آن لحظه ...
دوستان و آشنایان آمدند و گفتند قضیه چیست؟ گفتم هیچ. یک بازنویسی ساده. 
که آنکس که اسرار لبانت را آموخت ، لال میشود. تمام میشود. میمیرد و نمیتواند دیگر حرفی بزند. کلمه تویی و قلم هم تویی. 
که مرا آموختی و بر لبانم نوشتی سخن عشق را و زیرلب در گوشم زمزمه کردی بخوان.
گفتم توانش را ندارم.
مرا بوسیدی و گفتی بخوان.
... و من خواندم. به نام تو. به نام عشق. به نام لبانت. که در آغاز فقط وجود تو بود. 
خواندم به نام تویی که مرا هستی بخشیدی ای هستی من.
که همه‌ی هستی من آیه‌ی وجود توست که مرا به سحرگاه رستن‌های ابدی میبرد.
خواندم به نام گل سرخ و به نام لبان سرخ تو ... 
در این تلخ‌ترین روزگاران ، در این سیاهترین دوران‌ها ، وجود تو زندگی‌ست. وجود تو بارانِ آسمان است. وجود تو نور آسمان است . این صورتت بهانه‌است لامصب. 
بگذار چون ققنوس از آتش تنت دوباره برخیزم و متولد شوم. 
قرارمان به این حرفهای عاشقانه بود. قرارمان به رفتن نبود. قرارمان نبود ناگهان بیایی و بگویی خداحافظ. هر آمدنی یک رفتنی دارد. قرارمان به این نبود که آمدنت رفتنی داشته باشد. قرارمان این نبود که حرفهامان را باد با خود ببرد هرکجا که خواست. 
قرارمان به دوری از دیدگان دریا نبود. قرارمان جدایی در این روزهای ابریِ بدون باران نبود. قرارمان به رقصی عاشقانه زیر باران در خیابون ولیعصر بود.
قرارمان به هیچکدام این اتفاقات این چند وقت اخیر نبود. 
قرارمان نبود که تو بری و دیگه حتی توی خوابم هم نبینمت. که تو بری و تنها همدم من بشه کابوسهای گاه و بیگاه شبانه و لحظه شماری برای آمدن صادق که بیاید و مرا ببرد و از روی پل فردیس به دار بزندم.
حقیقتش اما این است که نه تو رفتی و نه من ماندم. من و تو در مسیر زندگی بودیم. اونی که جا زد و ترسید و نیومد من بودم. اونی که از مسیر خارج شد و رفت دنبال زندگیش من بودم. اونی که ادامه داد تو بودی.
اونی که زندگی کرد تو بودی و اونی که اسیر خاطراتش شد من بودم. 
روزها از پی هم میگذرند و من با خاطرات تو زندگی میکنم. خوشحالم شاید و از زندگی‌ام هم احتمالا راضی هستم. 
سالها میگذرند و من به جوانترین پیرمرد آلزایمری تاریخ تبدیل میشوم که همه چیز زندگی‌اش را فراموش کرده ، حتی نام خودش را ، اما یاد تو هر تنگ غروب توی قلبش میکوبد. میکوبد و آنقدر با پتک میکوبد تا له شود و بمیرد.
اگر روزی گذرت به پارک این حوالی افتاد و مرا دیدی که خودم نیستم و اسیر نگاه توام بدان که عشق تو منو اینجوری از پا دراورد. عینهو داش آکل : مرجان ، عشق تو منو کشت.
ای داد که من حتی یک طوطی سخنگو هم ندارم توی زندگیم.
یه طوطی میخرم. میشونمش روی شونه‌ی سمت چپم. راه میرم توی پارک و میگم : ای پادشاه خوبان ، داد از غم تنهایی ، داد از غم تنهایی ، ای داد از این بیدادِ تنهایی ، تو کجایی؟ 
تو کجایی؟
تو کجایی؟
تو کجایی؟

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

لامصصصصصب

پاره شدم از نبودنت لامصب ...
بردار به دارم زن، صادق.
به دارم زن تا تمام شوم و تمام شود تمام این روزهای تلخ نبودن تو و بیهوده بودن من.
چه بی‌رحمانه نبودی و نیستی و نخواهی بود ... 
جر خوردم از بس این تلفن لعنتی را برداشتم و شماره‌ات را به جز آخرین عددش گرفتم و دستم برای عدد آخرت لرزید و گوشی را قطع کردم. گوشی را پرت کردم. گوشی را شکستم.
به گا رفتم از بس که به نبودنت عادت نکردم لامصب. 
به نبودنت عادت ندارم ای رفیق ، ای دوست ، ای همراه ...
هزار بار خواستم بنویسم. از روز اول تا روز آخر. هی خط زدم و هی پاک کردم. هی کاغذ رو پاره کردم و هی زندگی منو پاره کرد. بی‌رحمانه حذف کردم و بی‌رحمانه حذف شدم. زندگی همینه. به گندترین و وحشیانه‌ترین شکل ممکن انتقام میگیره ازت. در نقش مدعی‌العموم. در نقش داروغه. در نقش مفتش.
کمرم شکست. زیر بار سنگین نبودنت ، له شدم.  زیر بار سنگین نگاهی که نبود ، از پای افتادم. نگاهی که نگاهم نکرد. 
آخرین لحظه‌ها مهم است. تلخ است. تلخی‌اش آدم را پاره میکند و از هستی ساقط میکند. اما خب همیشه باید باشد. همیشه آخرین لحظه‌ها باید باشند. ای وای از روزی که آخرین لحظه‌ای در کار نباشد. از روزی که یادت نیاید آخرین دیدار ، آخرین لحظه‌ ، آخرین نگاه کی بوده. اصلا داشتید اینها را؟
من این را نداشتم. هیچوقت نداشتم. هیچوقت آخرین دیداری در زندگی‌ام نبوده. همیشه ‌، همه چی خوب و خوش بوده ، ناگهان دیگه هیچی نبوده. 
هیچوقت توی این چند سال بدرقه کننده مسافران زندگیم نبودم. همیشه تلفن کردن و پیغام گذاشتن. که بهنام؟ نیستی؟ من فردا دارم میرم. خوبی ، بدی دیدی حلال کن.
چه حلالی؟ چه خوبی‌ای؟ چه بدی‌ای؟ کجا حلال کنم؟‌پیش کی حلال کنم؟ چی رو حلال کنم؟
و تو حتی فرصت این رو نداری که بگی برو به سلامت. تو تا پیغام را میشنوی او رفته است. بر فراز آسمان‌هاست و دارد به سوی فردا میرود و تو گیر میکنی در دیروز. در همان لحظه‌ای که به خانه میایی و پیغام تلفن را گوش میدهی. ساعت ۲۳ و ۱۸ دقیقه و ۳۷ ثانیه روز دوشنبه میشود تاریخ پایان تو و تاریخ آغاز دوباره‌ی او. که میرود به سوی سرنوشت.
روزها از پی هم میگذرند. نه از او خبری هست ، نه از من و نه از تو . نه از مرتضی و نه از امیرعباس و نه صادق میاید برای اعدام کردنمان. 
و سهم تو از روزها فقط آه کشیدن و ای داد گفتن است. بی آنکه زمانه به جاییش حساب کند این دلتنگی را. بی رحمانه تو را ندید میگیرد و پرتت میکند در غار تنهایی خودت.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

تف و لعنت به این سرنوشت

 از خانه بیرون میایم. به سمت محل کار. به نزدیک ستاد میرحسین که میرسم بغض میکنم. کار همیشگی من در این چهار سال. ستاد نفرین شده. این خونه‌ی قدیمی خوشگل که چهارسال پیش واسه خودش بروبیایی داشت. حالا مدتهاست یک قفل بهش زده شده. شیشه‌هاش شکسته. صاحبش هم معلوم نیست اصلا کجا هست. انگار ول کرده رفته. چند وقت دیگه لابد میکوبن و میسازنش. ستادی که واقعا سبز بود. پر از گل و گیاه و دار و درخت.
"آمده‌ام تا کرامت انسانی را پاس بدارم ..."
ای آقا ، چه کاری بود حالا. بیخیال میشدید قربان. زندگیتان را میکردید. مثل باقی عالیجنابان. 
به فیلمی که در یوتیوب دیدم فکر میکنم. یه شور و شوق نصفه و نیمه از آمدن هاشمی. با چاشنی سلام بر خاتمی و درود بر هاشمی و این حرفها. یک یاحسین میرحسینی هم گفته میشود. راستی چند وقت هست که اسم میرحسین را برزبان نیاورده‌ایم؟ 
خیابان شلوغ است. راهم را کج میکنم به کوچه‌ای خلوت. میانبر میزنم از کوچه‌ی محبوبم گذر میکنم. نمیدونم چرا انقدر این کوچه رو دوست دارم. خلوت است. با خانه‌هایی قدیمی. پر از دار و درخت. سبز است و معلوم نیست تا کی سبز خواهد ماند. اینجا هم خراب خواهد شد. درختانش را میبرند. جایش آپارتمان و برج میسازند. هیچ سبزی پایدار نیست. مگر ما خودمان همیشه سبز ماندیم؟ مگر ما خودمان بر سر عهد خودمان ماندیم؟
"پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند"
راستش این کوچه را برای این خاطر دوست دارم که روی یکی از دیوارهایش نوشته :‌ وعده‌ی ما ۱۳ آبان 
با وجودی که رویش را رنگ پاشیدند اما خب هنوز مشخص است. هنوز امید میدهد به من. شاید دلیل زنده ماندنم بعد از این چهارسال همین دیوار نوشته باشد :
به همین ترتیب اگر گفته میشود راه سبز را باید زندگی کرد سخنی پیچیده و تازه‌ای و دعوت به امری ناشناخته نیست. بلکه توجه دادن به همان چیزی است که دارید تجربه میکنید.
اسم این کوچه را گذاشتم راه سبز امید.
به چهارراهی میرسم که از یک زمانی برای من شد یادآور بدترین خاطره‌ی زندگیم. روزهای سخت رفتنِ سحابی‌ها. هنوز فضای گودر آن روز را خاطرم هست و نوشته‌ی پرشر آن روز را :
هاله با عزت رفت. هاله با عزت رفت. 
صدایی در مغزم فریاد میزند و از یک جایی به بعد گریه میکند. با گریه در سرم فریاد میزند :‌ایران بی عزت شد. ایران بی عزت شد . ای داد ... ای داد ... ای داد ...
به چراغ قرمز نگاه میکنم. سی ثانیه مانده که برای آنها قرمز شود و برای من سبز شود. چراغ من قرمز است. چراغ ما قرمز است. سالهاست که قرمز است. سبز هم نمیشود. 
پیرزنی در بالکن ایستاده و دارد رخت پهن میکند. توجهم را جلب میکند. رختهایش را که پهن کرد یه سطل آب هم از آن بالا خالی کرد به روی پیاده رو و رفت داخل و در را هم بست. 
هرهفته کارش همین است. نمیدانم جریان آن سطل آب خالی کردنش چیست دیگر. یکبار تمام آب سطل ریخت روی سر یک بنده خدایی که از آنجا رد میشد. مرد به نان‌هایی که در دستش بود نگاه کرد و بعد شروع کرد به پیرزن بد و بیراه گفتن. پیرزن هم یک سطل آب دیگر روی سرش ریخت و شروع کرد به فحش دادن به رفسنجانی و بعد هم رفت داخل و در را هم محکم بست. اصلا هم واسش مهم نبود داد و فریادهای مرد نان به دست.
"راه سبز را زندگی کردن یعنی هر روز و همزمان که در خانه‌هایمان و سر کارمان و در کوچه و خیابان و بر سر معیشت‌های روزمره خود هستیم، این پیام با غیرقابل انکارترین ندا تکرار میشود."
 پوزخندی میزنم و به راهم ادامه میدهم.وسطهای کوچه یک بقالی هست. پیرمردی به اسم اکبرآقا صاحب آن بقالی‌ست. که پسرش یوسف سالهاست رفته و برنگشته. نه خودش برگشته و نه جسدش. بیچاره اکبرآقا ... هنوز امیدواره که پسرش یکروز برگرده. از همون راهی که رفته. اما نمیدونه که تمام راهها به اینجا مسدوده. هرکسی که میره دیگه نمیتونه برگرده .
" ... امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد."
کنار مغازه‌اش وایمیسم. باهاش خوش و بش میکنم و ازش یه بسته رنگارنگ مینو میخرم. در خانه‌ی بغلی باز میشود. یک مرد با یه عرقگیر و یه پیژامه راه راه با یه دمپایی آبی رنگ بیرون میاد و میاد توی مغازه. میگه یه بسته بهمن بده اکبرآقا. 
اسمش عباسه. اهل محل صداش میکنن عباس بهمنی. سه سال پیش زنش سرطان میگیره و میمیره. از اون روز کار عباس آقا اینه که بشینه توی خونه و سیگار بهمن بکشه. 
اکبرآقا پاکت سیگار رو میده بهش و میگه آخر خودتو به گا میدی با این سیگار. پوووووف. عباس بسه دیگه. بسه. 
عباس آقا یه پوزخندی میزنه و میره دوباره توی خونه‌اش. توی غار تنهاییش. سه ساله که تنها همدمش شده بهمن قرمز.
.... میرم تا به محل کار میرسم. پشت میزم مینشیم و از پنجره به ماشینهای توی خیابون نگاه میکنم. زیرلب این آهنگ نامجو رو زمزمه میکنم : دور ایرانو خط بکش ... خط بکش ... بابا خط بکش ... تف و لعنت به این سرنوشت ... سرنوشت ... سرنوشت ...

وبلاگها رو میخونم. پر شده از مطالب در مورد علل مختلف برای رای دادن.
اینجا خبری از تحریم نیست.
اینجا خبری از هیچی نیست.
تف و لعنت به این سرنوشت.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۰, جمعه

گل سرخِ خورشید باز اومد و شب شد گریزون

فیلم بی‌نوایان را دیده‌اید؟ مشخصا میخواهم در مورد سکانس آخرش حرف بزنم. آنجا که روح ژان والژان نیز به ارواح تمام انقلابیون میپیوندد و همه در میدان شهر و پشت سنگرهای عظیم می‌ایستند و سرخوشانه سرود آزادی میخوانند و میخندند و پرچم فرانسه را در هوا تکان میدهند.
سرودی از جهان مردگان که زنده‌ها میشنوند ...

دنیای مرده‌ها گویی زنده‌تر از دنیای زنده‌هاست. زنده‌ها مرده‌اند و مرده‌ها زنده...
خواستم بگویم ارواح ما هم یکروز در میدان آزادی دور هم جمع میشوند. زیر باران و بی وقفه میرقصند و سر اومد زمستون خواهند خواند.
پرچم هایمان را در باد تکان میدهیم و از آزادی میخوانیم و فریاد شادمانی سر میدهیم و آنروز خورشید واقعا از شرق طلوع خواهد کرد و آن سبزترین طلوع خورشید در این سرزمین خواهد بود.
سحابی‌ها ، هدی صابر ، ندا ، اشکان ، سهراب ...
همه جمع‌اند و منتظرِ آزادی که آه اگر سرودی میخواند ... کوچک ...
همچون گلوگاه پرنده‌ای
هیچ کجا دیواری فروریخته برجای نمی‌ماند
سالیان بسیاری نمی‌بایست
دریافتی‌ را
که هر ویرانه نشان از غیاب انسانی‌ است
(احمد شاملو)

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

از آن بهشت پنهان دری نمیگشایی لامصب؟

آی مرتضی کجایی؟ چهره‌ی در به درت پیدا نیست. که هی زیرلب بخونی و بگی : تو ای زری کجایی، که رخ نمینمایی...دلم گرفته از این شهر. میخوام بیام پیشت. اما نمیدونم کجایی. پریروزها صادق اومده بود دوباره در خونه. میگفت آقا مرتضی هستن؟ و آقاجون برای بار هزارم گفت که نه آقا صادق. مرتضی نیست. مرتضی رفته. مرتضی گم شده. دست از سرمون بردار.
صادق تنها مامور اجرای احکام دنیاست که خودش میاد دنبال متهمش. سی ساله تنها کسی که زنگ این خونه رو میزنه صادقه. آقاجون اون دفعه بهش گفت :‌صادق منو وردار ببر راحتم کن از این عذاب، که هرروز بخوام توی لعنتی رو ببینم. 
صادق اما زیر بار نمیرفت. میگفت من تنها قاضی دنیا هستم که قصد داره عدالت رو برقرار کنه.
خیر سرش.

اینها به کنار. 
قراره که اینجا همه چی ملی بشه. از دم. چشم همه روشن. دیگه از فضای مجازی خبری نیست. خب بهتر اینجوری. 
بازنشسته میشم از اینترنت. میرم پارک سر خیابون. میشینم روی نیمکت چوبی و نوشته‌هام رو روی یه تیکه مقوا مینویسم و بالای مقوا رو سوراخ میکنم و با نخ میبندم به شاخه‌ی یه درخت.بلکه یه روزی گذرش به اونجا بخوره و بیاد و بخونه و ببینه و بفهمه که چقدر دوستش داشتم. 
شصت سال از حالا که بگذره ، اینا گشت سالمند راه میندازن. که ما رو در دوره‌ی پیری‌مون هم عذاب بدن. مطمئن باش مرتضی که وقتی توی قبر هم بریم هم گشت میّت رو راه میندازن و کفنمون رو بررسی میکنن که اگه نامناسب بود ببرنمون وزرا و به ورثه اعلام کنن که بروید و کفن تازه‌ای بیاورید.

دوست دارم با درجه‌ی سرهنگی بازنشست بشم. امیدوارم تا زمانی که قراره بازنشسته بشم ، این درجه‌ها رو هم بشه خرید و فروش کرد. مثلا توی خیابون انقلاب که راه میری یه کاغذ به باجه‌ی تلفن چسبونده باشن با این مضمون : فروش کلیه‌ی درجه‌های نظامی. اصل و فرع. ارتشی و غیر ارتشی. زمان شاهی و غیرشاهی. همه رقمه.
برم درجه‌ی سرهنگ تمامی دوره‌ی شاه رو بخرم. بشم جناب سرهنگ. آلزایمر بگیرم و یادم بره که کی بودم و چی بودم. حل بشم توی اون قپه‌ها. توی اون درجه‌ها. توی نشانهای افتخارم. دلم خوش باشه به اون نشانها. اما ندونم واسه چی و کی و کجا اون نشانها رو گرفتم. 

میخوام بازنشست بشم. آخرین ماموریتم میخوام پیدا کردن تو باشه. پیدا کردن تو و زری. میخوام شما دوتا رو به هم برسونم. بعد از اینهمه سال. بعد ازت نشان درجه‌ی یک رفاقت بگیرم.
صبح به صبح کراوات بزنم و برم توی پارک بشینم. تخته نرد بازی کنم. هرکی که اومد باهام بازی کنه بگم من سرهنگ فلانی هستم. اسمم یادم بره. بگم مهم نیست من کی هستم. مهم اینه که سرهنگم. سرهنگ دوره‌ی شاه . قپه ها رو از توی جیبم در بیارم و بگم اینارو میبینی؟ اینا رو خود اعلیحضرت دادند بهم. و دوباره بذارم توی جیبم.

میرم سبزی فروشی ، یه عالمه شاهی میخرم. میارم خونه. دونه دونه پاکشون میکنم و میگم منم یه زمانی شاهی بودم‌ها. زمونه بازنشستم کرد. قپه‌ها رو میارم میذارم کنار شاهی‌های پاک شده و بهشون میگم که من سرهنگ فلانی هستم. ارتشی دوره‌ی شاه.
شاهی‌ها هم یکصدا جواب میدن جاوید شاه. جاوید شاه. یه بند میگن جاوید شاه. 
چه شوری آشپزخونه رو فرا گرفته. فکر میکنم دارم مبارزه میکنم. من با همین یک کیلو شاهی میتونم همه جا رو فتح کنم. اما ...
من تاریخ مصرفم گذشته مرتضی. همه افتادن دنبال ریحون‌ها. اونوقت من رفتم یک کیلو شاهی گرفتم و دارم واسشون چرت و پرت میگم.

خلاصه که مرتضی هرجا که هستی خوب و خوش باشی. اینجا هم خبری نیست. به جز صادق که هرروز میاد سراغت که ببرتت برای اجرای حکمت. کلی هم تدارک دیده واسه برگشتنت. سی ساله که یه پارچه زدن به سر خیابون که : پیشاپیش بازگشت شکوهمندانه و دلاورانه‌ی چریک محله‌مان، مرتضی فلانی را گرامی میداریم.
برنگرد مرتضی. اوضاع قمر در عقربه. قدیما ، هرچهار سال یه بار اقلا واسه یه ماه ، اینجا جای بهتری میشد واسه زندگی کردن. اما حالا چی؟

امروز رفتم وزارت کشور. با لباس نظامی و درجه‌ها و مدالهام. گفتم روز بخیر آقایان. 
گفتند آمده‌اید ثبت نام ریاست جمهوری؟ گفتم خیر. من آمده‌ام کودتا کنم. 
یه فرم دادند بهم پر کردم. بعد یه مهر زدند پای برگه و آدرس یه جای دیگه رو بهم دادند و گفتند فردا صبح اول وقت اینجا باش.
حالا فردا برم ببینم چی میشه. میخوام بنیان قدرت را دگرگون کنم مرتضی. این تنها راهی‌ست که میشه راحت و بدون دغدغه‌، مقدمات بازگشت تو رو فراهم کرد رفیق.