۱۳۹۲ مرداد ۹, چهارشنبه

چه بی‌رحمانه نیستید ...

ینی اونقدر کار و مشغله درگیرت کنه که نفهمی جدی جدی یکسال گذشت از نبودنشون. اونقدر خودت رو درگیر بکنی که یادت بره که پاره شدی از نبودنشون. یادت بره صدای خنده‌هاشون. یادت بره که یه بچه‌ای هم بوده که دلت واسش یه روزی پرپر میزد. یادت بره که چه روزهای خوبی رو باهاشون داشتی. چه روزهای تلخی رو کنارت بودن. کنارشون بودی. همه اینها یادم رفته؟ نه. فکر نمیکنم. فقط احساس میکنم بی معرفت شدم. کنار اومدم؟ نه. کنار نیومدم. بی معرفت شدم. بی‌معرفت شدم؟ نمیدونم.
چهل روز دیگه میشه یک سال که از نبودنشون گذشته. چجوری دوام اوردم؟ چجوری رد کردم اون دوران رو؟‌ نمیدونم. اصلا یادم هم نیست. فقط یه هفته ده روز زمین‌گیر شدم. دردی که به کمرم زد و رگی که گرفت و منو زمین‌گیر کرد. کمرم شکست؟ نمیدونم. هرچی که میدونم اینه که بد روزهایی بود. تلخ بود. سخت بود. جانکاه بود. افتضاح بود. بغض‌آور بود. یادآوری اتفاقات اون روزها برام عذاب‌آوره. شبی که اونقدر بی‌طاقت شدم که آقام اومد کنارم نشست گفت رفتن آدمها سخته. خیلی هم سخته. اونقدر سخت که قلبت رو تیکه‌تیکه کنه. اما باهاس زندگی کنی. تو که هنوز اول چل‌چلیته. رفتن؟ خدا رحمتشون کنه. منم ناراحتم از رفتنشون. منم بغض دارم بچه‌جون. اما چیکار میشه کرد؟ پاشو جمع کن خودتو. اگه تو سه تا عزیزت رو در عرض دو روز از دست دادی ، من چی باید بگم؟ خودتو بذار جای من که اکثر رفیقامو یه شبه از دست دادم.
آقاجون اینا رو میگفت و من اشک میریختم. واسه اولین بار جلوی آقام گریه کردم. آقام هم بغض داشت. بدجوری هم بغض داشت.
اینها رو نوشتم نه به قصد اینکه بخوام ناله کنم یا روضه بخونم. فقط حس کردم که اینها رو اگه ننویسم میترکم. دیشب آ اومد به خوابم. بهم گفت بی‌معرفت. گفتم بی‌معرفت نیستم. گفت چند وقته نیومدی به دیدنمون؟
بی‌معرفت نبودم. اما از یه جایی به بعد دیگه بریدم. دیگه نکشیدم. یه نفر مگه چقدر توان داره؟ زدم به بیخیالی. بیخیال همه چیز. راضیم؟ نمیدونم. اما کار دیگه‌ای از دستم برنمیومد. دو تا راه داشتم : یکی اینکه بشینم مدام روضه بخونم و فغان و زاری از این مصیبت عظیم. یکی هم اینکه فراموش کنم. فراموش کنم؟ نمیدونم. فقط میدونم که ترجیحم این بود که به این موضوع فکر نکنم. ترجیحم این بود که اطرافیانم بهم این موضوع رو یادآور نشن. نگن که چی میکشی و چجوری تحمل میکنی و سخته و اینها. موفق بودم؟ نمیدونم. شاید هم میدونم. چمیدونم. به من چه اصلا.
روزهای سختی بود. روزهای تلخی بود.
کمرم شکست. بلند شدم. دوباره بلند شدم؟‌ بلند شدم؟ آره. جواب این یکی رو قطعا میدونم. دستم رو به زانوم زدم و بلند شدم. با قامتی شکسته اما ایستادم. اون اوایل پاهام میلرزید. دلم میلرزید. گلوم میلرزید. اما وایسادم. وایسادم؟‌ آره. به ارواح خاک هرسه تاشون که وایسادم.
اون روزها دیگه برنگردن هیچوقت. خواهشن. شهریور پارسال هیچوق دیگه توی زندگیم تکرار نشه. روزهای سخت و تلخ نبودن‌ها. روزهای تلخ مصیبت‌ها.
الان؟ آرومم. اشکهامو ریختم پای این نوشته و حالا میتونم برگردم دوباره به زندگی عادی روزمره‌ام. برگردم به روزمرگی‌هام. برگردم به فراموشی‌هام. که این دنیای جدید من است. کار ... کار ... کار ... تا مطلقا تمام اتفاقات تلخ را فراموش کنم. که نخونم براش که : نیستی و اتفاقات تلخ ساده می‌افتند ...
من؟ بیخیالِ من. خوب میشه. راحت میشه. مرخص میشه.
انصافانه‌ست؟‌ نمیدونم. بی‌رحمانه‌ست؟ نمیدونم. دردآورانه‌ست؟‌ نمیدونم.
چرا من انقدر هیچی نمیدونم؟ نمیدونم.
گذشت. هرچی بود گذشت. روضه خوندم؟ روضه‌خون خوبی بودم؟ نه. هیچوقت نخواستم روضه بخونم. هیچوقت نخواستم بالا سر قبری بشینم و ضجه بزنم. پس چی؟ دلم فقط گرفته بود. همین. بیخیال. پنجشنبه میرم سر خاکشون. دلتنگیم تموم میشه. تموم میشه؟ نمیدونم. امیدوارم.

۱۳۹۲ تیر ۲۷, پنجشنبه

مرا ببخش خیابان بلندم

یه تصوری از بچگی توی ذهن من بود که درختهای ولیعصر هیچوقت قطع نمیشن. از بس بزرگ و قوی هستن. انگار ریشه‌‌هاشون ته ته زمینه. انگار هیچ اره‌برقی‌ای نمیتونه اینها رو قطع کنه.
یه حالت مقدسی داره این خیابون و این درختها برام. مقدس‌‌ترین جا در این شهر بی در و پیکر.
نشستم دارم عکسهایی که از این خیابون گرفتم رو نگاه میکنم و به اون مدیری فکر میکنم که دستور قطع این درختها رو داده. احتمالا یا خیلی بیشعوره یا هیچوقت توی این خیابون عاشق نشده. یا هردو. بیشعوری که عاشق نشده هیچوقت.
اینجا تهران است. خیابان پهلوی ، ولیعصر ، بلندترین خیابان خاورمیانه . فرق نمیکند چی خطابش کنی. هرچی که بگی اصل همان چنارها هستند و بس. اسم‌ها بهانه‌ست. از این خیابان ، اسمش را بگیر اما چنارهایش را ... نه.
اونی که دستور قطع درختها رو میده ، هیچوقت معشوقی نداشته که باهاش در یکروز بارونی توی این خیابون قدم بزنه. هیچ اکیپِ رفاقتانه‌ای نداشته که بیخیال بدبیاری‌های دنیا و روزگار ، سرخوشانه توی این خیابون قدم بزنن و عشق کنن از بودن در کنار هم. هیچوقت تنهایی خودش رو هم درک نکرده که بفهمه وقتی یه کوه درد و غم روی کمرت سنگینی میکنه ، تنها جایی که میتونه آدم رو آروم کنه همین قدم زدن در پیاده‌روی ولیعصر و نگاه کردن به درختهایی‌ست که نمیذارن آفتاب به زمین برسه.
هیچوقت عاشق نبودی آقای مدیر و حتی نمیتونی آرزوی یه همچین چیزی رو داشته باشی با معشوقت : من و تو یکروز باران در خیابان ولیعصر ( پهلوی سابق )
عاشقی نکردی آقای مدیر. مدیری که عاشق نباشه ینی کشک. مدیریت کشککی شما نیز بگذرد.
شما قطع نمیشوید. آنچه قطع میشود دستان من است و آنچه نابود میشود ماییم. شما که قطع نمیشی جناب درخت.
... و قرار من و زری با مرتضایی که انگار قرار نیست هیچوقت بیاید در ولیعصر است. یکروز یهویی من و مرتضی و زری در خیابان ولیعصر. تا آن روز امیدوارم درختی مونده باشه توی این خیابون.
مرتضی تو نمیخوای برگردی؟ بس نیست این همه سال هرروز هرروز رفتیم دم باغ فردوس زل زدیم به این خیابون که بلکه یه نفر با شمایل تو پدیدار بشه؟ خسته نشدی از بس نیومدی لاکردار؟ جمع کن پاشو بیا لامصب. تا زوده و مشاعرمون کار میکنه و میشناسیم همدیگه رو و میدونم ولیعصر کدومه شریعتی کدومه وزرا کی بود برگرد.
میترسم بشیم مثه اکبرآقا بقال سرکوچه که سی و پنج ساله که منتظر پسرشه و نیومده. مرتضی شش سال شد نبودنت برگرد. به خاطر تابلوهای راهنمایی رانندگی بیشرف که به اصطلاح باعث و بانی قطع درختها بودن برگرد. بیا که جای خالی لگدت به جاهای حساس مدیران بدجوری احساس میشه.

۱۳۹۲ تیر ۱۶, یکشنبه

ساقی کجایی؟

توی زندگی هرکس، یکی باید باشه که بهش بگی :‌ ای تو بهانه واسه موندن. ای نهایت رسیدن. که یکی باشه براش که نهایت رسیدن باشه. بهترین آغوش برای موندن. بهترین لبها برای بوسیدن و زیباترین لبخند برای دل باختن.
دل باخته که بشوی دیگر تمام است. اسیر نگاهش که بشوی دیگر رام شده‌ای. دیگر جایی را نداری برای رفتن به جز آغوشش. پای رفتن نداری و بی‌تابی میکنی برای ماندن. دیگر هیچ هواپیمایی پرواز نخواهد کرد. هیچ قطاری سوت‌زنان از ایستگاه خارج نمیشود. او خود راه است . خود مقصد است. خود رسیدن است. خود پیچ و تاب جاده است. با تمام جاده‌های دنیا همدست است. به او که برسی دیگر تمام دغدغه‌های دنیا تمام میشود. تمام بدبختی‌های دنیا تمام میشود. او خودِ زندگی‌ست.
دیگر دلت سفر نمیخواهد. او خود مقصد است. دیگر دلت خانه و کاشانه‌ای نمیخواهد. او پناهگاه امنت است. دیگر هیچ چیز نمیخواهی به جز او را. به جز آرامشش را. به جز بوی تنش را. به جز پیچ و تاب موهایش را. به جز خال تنش را. به جز صدای نفسهایش را. 
که سوگند بخوری به چشمانش. در زندگی هرکس یک نفر باید باشد که بتوانی به چشمانش قسم بخوری. که چشمانش بشود قبله‌گاهت. که قبله‌گاهت همانجا باشد.
در زندگی هرکس یک نفر باید باشد که چشمانِ مستش بشوند قبله‌گاهت.
در زندگی هرکس یکنفر باید باشد که لایق این جمله باشد که : ای نهایتِ رسیدن.ای نهایت آرامش. ای تنها مقصدِ تمام جاده‌های زندگی‌.
کدام جاده مرا به تو خواهند رساند تا بشوی نهایت رسیدن. نهایت مقصد. آخرین سرمنزل مقصود. آخرین پناهگاه. کدام جاده مرا به تو خواهد رساند تا در این وانفسا بشوی آرامشم؟ که بخوانم برایت : ای همه آرامشم از تو ، پریشانت نبینم.
تو کجایی بانو؟ تو کجایی؟
یکی باید باشد که مست بشوی از نگاهش. و مست شود از نگاهت. که هایده برایتان بخواند :‌همه به جرم مستی ... همه به جرم مستی ... همه به جرم مستی ... سر دار ملامت.
حالا همه با هم ... بانو کجایی؟
همه مستِ می‌ایم ... بانو کجایی؟ ساقی کجایی؟ ای یار کجایی؟ معشوق کجایی؟ 
معشوق کجایی؟
معشوق کجایی؟ 

... و آنگاه ندایی به اصطلاح ملکوتی بیاید که : معشوق همینجاست. بیایید.بیایید.بیایید ورش دارید ببریدش که دهانمان را سرویس کردید از بس همدیگر را صدا زدید.
تو با معشوقت تا دنیا دنیاست و تا آسمان آبی است و تا باران میبارد ، کنار هم در یک کلبه‌ی چوبی که در حیاطش نارنج و اقاقیا کاشته‌اید زندگی خواهید کرد و تا عمر دارید مست میشوید از بوی باران.
در بهشتِ برین. هرچقدر هم شیطان به شما میگوید که از این درخت بخورید ، در جوابش میگویید خودت بخور. و یکروز که شیطان در حال گول زدنتان است بانو هایده از آسمان سر میرسند و بر روی او مینشینند و شیطان میمیرد. خلاص. پایان تمامِ بدی‌ها و پلشتی‌ها.
هایده هم همیشه با ما زندگی خواهد کرد. همیشه خواهد خواند. کنار اون تک درخت بیدِ توی حیاط:‌ همه به جرم مستی / سر دار ملامت. 

اما یه روز میرسه که بانو هایده هم دلیلی برای موندن نداره. از کنار تک درخت بید بلند میشه و میره سمت نونوایی و بقالی. نون بربری میخره با کره و مربا و بعد برمیگرده سمت خونه. در حالیکه داره روزهای روشن خداحافظ رو میخونه. زنگ در خونه رو میزنه.
 در رو باز میکنم. یه راست میره توی آشپزخونه. بساط صبحونه رو میچینه روی میز. بهش میگم یا صاحب صدا ، ساقی رو پیدا کردی؟ 
یه پوزخندی همراه با عشوه بهم میزنه و شونه‌هاشو بالا میندازه و میگه :‌نه . دیگه به دردم هم نمیخوره. خیلی وقته که دنبالش نیستم. حقیقتش مستی‌ام درد منو دیگه دوا نمیکنه.
صبحونه‌اش رو خورد و خداحافظی کرد و رفت. موقع رفتن گفت : یارت رو دوست داری؟ گفتم بله. گفت وقتی میاد صدای پاش از همه جاده‌ها میاد؟ گفتم یارم خودش ، همه‌ی جاده‌های رسیدنه.
گفت ای داد. ای داد.
خداحافظی کرد و رفت. یکروز پنجشنبه‌ای که خدا هم دلش گرفته بود بانو هایده تنهامون گذاشت و رفت. دیگه از اونروز اون تک درختِ بیدِ توی حیاط ،‌شاد و پرامید نبود. 
دیگه خدا هم دل و دماغ نداشت. میگن خدا هم وقتی داشته هایده رو می‌آفریده ، نوار هایده گذاشته بوده : یه امشب شبِ خلقه / همین امشبو داریم.
و فرشتگان مقرب الهی میگفتند :‌حالالالای لالای لالا لای لای ...
عزیزان همه با هم بخونیم ، که امشب شبِ خلقه که امشب شبِ خلقه.
و همه‌ی عزیزان به جز ابلیس با هم میخوندند حالالالای لالای ...
و آنگاه ابلیس از درگاه الهی رانده شد.

رفتن آدمها رو باور ندارم. خداحافظی کردن‌هاشون رو باور ندارم. رفتن هایده رو باور ندارم. مرگ هایده رو باور ندارم. مرگ خیلی‌ها رو باور ندارم.باور نمیکنم فروغ مرده باشه. باور نمیکنم شاملو دیگه زنده نباشه که برای آیدا ، عاشقانه بسراید. باور ندارم که مشکاتیان مرده باشه.
این مورد آخر رو که دیگه واقعا یادم هم نبود. چند روز پیش در حال وب‌گردی معمول بودم. عکسهایی از شجریان و دیگر اساتید. بعد یهو عکسهای مراسم مشکاتیان رو دیدم. گریه‌ی آوا ، همایون و دیگران. باورم نشد. انگار تازه خبر مرگش رو فهمیده باشم. بغضم گرفت. 
اصلا انگار مرگ آدمهای این چند سال اخیر جزو قواعد بازی خلقت نبوده باشه. عینهو همون پرده‌ی سازمان اسرار که سیریوس بلک افتاد پشتش. انگار باور نداشته باشی که مرده. هیچوقت باور نکنی. تا آخر کتاب هفت هری پاتر باور نکنی که سیریوس مرده باشه. مرگ آدمهای این پنج شیش سال هم واسه من یه همچین شکلیه. باور به مردن مشکاتیان ندارم. باور نمیکنم ناصر حجازی مرده باشه. باور نمیکنم که سحابی‌ها مرده باشن. هدی صابر مرده باشه. واقعا فکر میکنم اینها افتادن پشت یه پرده. اینا حساب نیست. خدایا مرگ این عزیزان رو به حساب نیار. یه فرصت دیگه بده. 
خدایا سمندریان رو به ما برگردون. لامصب برشون گردون.
هایده میخونه :‌ میزنم فریاد / هرچه بادا باد / داد از این بیداد 
میزنم فریاد. هرچه باداباد. داد از این بیداد. خدا داد از این بیدادت. 

از کجا رسیدم به کجا. :) بذار بحث رو جمع کنم :
یه روز اومدی بهم گفتی من میرم از سر کوچه نون بخرم. گفتم باشه برو. رفتی و من یاد رفتن هایده افتادم. رفتی و من یادم افتاد که ما که سرکوچه‌مون نونوایی نداریم. اصلا ما سر کوچه‌مون هیچی نداریم. از اینور به اونور دنبالت گشتم. پیدات نکردم. دیگه رفته بودم توی قصابی و بقالی‌ها سه تا محله پایینتر میگفتم آقا یه خانوم ندیدی بیاد نون بخره؟
اگه این نوشته رو میخونی بدون که هیچ صف نونوایی‌ای این همه سال طول نمیکشه. اگه نونوایی سر اتوبان همت بود و صفش کشیده میشد تا ته اتوبان ،‌بازهم اینهمه سال زمان قابل توجیه نیست.
برگرد خانم جان. برگرد. اصلا نون نخواستیم. بیا غذامون رو بدون نون میخوریم. بیا دیگه. اینهمه سال توی صف نون؟ بس نیست؟ منم که همه‌ی نونوایی‌ها رو دنبالت گشتم. تو کجایی بانو؟ 
ترسم از روزیه که "‌ آمد اما در نگاهش آن نوازش‌ها نبود و لب همان لب بود اما بوسه‌اش گرمی نداشت "
ترسم از اون روزه. هایده هم که دروغ نمیگه. میگه؟ وقتی میگه بوسه‌اش گرمی نداشت ینی نداشته دیگه.

۱۳۹۲ تیر ۱۰, دوشنبه

دوباره میخندم ، دوباره میخندی

حقیقتش اینه که زندگی چه خوبه. انقدری که خوشحالیم میترسم ذوق‌مرگ بشیم و بیافتیم روی دست خونواده‌مون. 
بارون میاد. فوتبال میریم جام جهانی. والیبال میبریم. توی خیابونها خوشحالی میکنیم. با هم میگیم و میخندیم و شادیم و سرخوش واسه آینده‌مون داریم برنامه‌ی خوش.
اتفاقات این چند وقت برام باورپذیر نیست. انتخاب شدن روحانی با وجود تمام کاستی‌هایی که داره اما باعث شد که لبخند به لب‌هامون بشینه.بریم توی خیابون و خوشحالی کنیم.. یار دبستانی من بخونیم. فریاد بزنیم و امید داشته باشیم. امید به فردایی که باران تمام سیاهی‌ها را بشورد و با خود ببرد. اونروز ماها هممون باید بدون چتر بریم زیر بارون. دستان همدیگه رو بگیریم و بمیریم و زنده بشیم دوباره از خوشی. یه روز خوبی که خودمون میاریمش. با امیدی که داریم.
ما امید داریم. امید هم تازگی‌ها هوای ما رو داره. زوج خوبی شدیم با هم. میریم که توی دنیا اول بشیم. 

آخر نوشته‌ام هم بگم که نگران نباش. حل میشه. به امید خدا در اون خونه‌ توی کوچه‌ اختر رو هم بازمیکنیم یکروز. ما امید و صبر رو توامان داریم. بذار بهمون بگن خوش‌خیال ، ساده‌لوح ، بچه. بذار بگن. اونا همیشه حرف میزنن. مهم ماییم که امید داریم. به زندگی ، به فردا ، به یکروز بارونی ، به آمدن صبح ، به پایان یافتن تاریکی.
نگران نباش. حل میشه.

۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه

کاش میزدیم از حنجره داد تا اون روزا رو نبره باد

آخرین امتحان معمولا امتحان دیکته بود. آخرین جمله رو که مینوشتیم معلم فریاد میکشید ورقه‌ها بالا، ورقه‌ها بالا.
و همینجوری ورقه‌ رو روی هوا تکون میدادیم تا خانوم معلم بیاد و ورقه رو ازمون بگیره.
سرخوشانه از دم مدرسه تا خونه رو میدویدیم. به چه شوقی ، به چه ذوقی. که مامان در خونه رو باز کنه و ماچمون کنه. بعد واسمون یه لیوان آب طالبی درست کنه و بیاره. و تا وقتی آب طالبی رو آماده میکنه ندونی چجوری لباسهاتو عوض کردی و نینتندوت رو هم روشن کردی و نشستی پای تلویزیون تا ماریو بازی کنی. قارچ‌خور. شانس بیاری خواهرت هم خونه باشه مثلا تا اون یکی دسته رو هم برداره و دو نفره بازی کنین. ماریو و لوییجی.
بعد از پایین صدای بابابزرگت بیاد. که با واکر خودشو رسونده پای پاسیو. صدا میکنه بهنام؟ آقا بهنام؟ 
و تو توی دنیای کودکیت چه عشقی بکنی از اینکه آقا بهنام صدات کنن. میای پنجره‌ی پاسیو رو باز میکنی و میگی بله باباحسن؟
و بابا حسن میگه امتحانات تموم شد؟ به سلامتی. ناهار بیاین پایین. مامان بزرگت زرشک پلو درست کرده.
ناهار میری پایین. زرشک پلو ، سالاد شیرازی ، ته دیگ سیب زمینی. بساط عیش و نوش فراهم است. و تو دیگر چه میخواهی از زندگی؟
ناهار را که میخوری ، مینشینی با دایی‌هایت تخته‌نرد بازی میکنی. میبری ، میبازی. مهم نیست. مهم این است که کیف میکنی. عشق میکنی. زندگی میکنی. یه نفس راحت میکشی. پیش خودت میگویی : هورا هورا ، سه ماه فقط عشق و حال.
بعد از ظهر را استراحت میکنی. یک ساعت ، دو ساعت میخوابی. خسته‌ای. انگار کوه کنده‌ای. یک سال تحصیلی را پشت سرت گذاشته‌ای. 
بیدار که میشوی ، دلت میخواهد بروی توی کوچه دوچرخه سواری کنی. با بچه های همسایه. با بردیا ، شاهرخ ، الناز. و ای داد از این آخری. که چقدر خوشگل بود. که دلت میخواستش. که شده بود اولین عشق دوران کودکی‌ات. شاید هم پاکترین عشق دوران زندگی‌ات. که آخرش هم نفهمیدی چه شد و چجوری رفتن و کی رفتن اصلا.
با الناز بازی کنی. دوچرخه سواری . با هم بروید تا بقالی اکبرآقا ،دوچرخه هاتون رو کنار مغازه‌ پارک کنید. بنشینید روی سکوهای کنار مغازه. شیرکاکائو بخورید با رنگارنگ مینو و عشق کنید.
چه خیالی که توی یه لحظه‌هایی هم دستش رو بگیری. اولین تجربه از گرفتن دست یک دختر. اونقدر خوب و دلچسب باشد این دست گرفتن که بخواهی تا دم خانه و تا همیشه دستانش را بگیری. بیخیال دوچرخه‌هایی که به دیوار تکیه داده شده بودند. میگویی بیا تا سر خیابون بریم و برگردیم. مثلا یک مسابقه‌ی ابداعی جدید. یک بازی تازه. که دستان هم را بگیرید و تند راه بروید. میگه باشه بدو بریم. دستاشو محکمتر میگیری.
میرید و برمیگردید. سوار دوچرخه‌هاتون میشید و میرید دم خونه. الناز میره توی ساختمون. تو هم میری توی حیاط. سرگرم تاب و سرسره‌های تو حیاط میشی. کلی بازی میکنی. میوه میخوری. میری سراغ درخت آلبالوی ته حیاط. دستت به بالای درخت نمیرسه. اون بالا کلی آلبالوی رسیده‌ی خوشمزه هست. سرسره رو میکشونی دم درخت. میری بالای سرسره و شروع میکنی به خوردن آلبالو. دستها و صورتت سرخ میشن. 
دم غروب که میشه، میری مایوت رو از بالا برمیداری و میای که بری استخر. استخر یه هفته‌ای هست که آبش تازه شده. عشق میکنی نگاهش کنی. میری توی آب. از اینور به اونور شنا میکنی. بعد کم کم سر و کله‌ی بقیه هم پیدا میشه. اول داداشت میاد. بعد بابابزرگت با واکرش یواش یواش خودشو میرسونه به استخر. دکتر فیزیوتراپش گفته که روزی یک ساعت توی آب راه بره. آقاجون میاد توی آب و دور استخر رو راه میره. بعد نوبت بابات میشه. از سر کار که میاد یه ضرب از توی پارکینگ لباسهاشو عوض میکنه و میپره توی آب. بهترین راه برای خنک شدن.
بعد مامانت هم میاد کنار استخر. بشقاب میوه رو میذاره لبه‌ی استخر. میریم شروع میکنیم به میوه خوردن. بابا هی به مامان میگه بیا توی آب خنک بشی. هی مامان میگه نه. از بابا اصرار و از مامان انکار. تا اخرش بابا به مامان آب میپاشه. یکی از لذتهای استخر رفتن همین خیس کردن آدمهای کنار استخره. 
یه توپ هم برمیداریم و شروع میکنیم واترپلو بازی کردن. 
بعدش از یک ساعت ، یک ساعت و نیم از آب میایم بیرون. مامان حوله میندازه روی دوشم و زود میرم بالا. 
شام مامان پیتزا میخواد درست کنه. بابا میگه بدو برو از اکبرآقا نوشابه بگیر و بیا. یه زنبیل برمیدارم ، شیش تا شیشه نوشابه میذارم توش. پنج نفریم اما همیشه یه دونه نوشابه اضافه میگیریم. 
یکی از نوشابه ها همیشه باهاس فانتا مشهدی باشه. بقیه مشکی. پارسی کولا ، پپسی ، زمزم.
نوشابه ها رو میگیری و سرخوشانه در حالیکه زنبیل رو تکون میدی برمیگردی. 
زنگ در خونه رو که میزنی بری تو ، یه نگاه به اونطرف خیابون میندازی. به طبقه‌ی دوم ساختمون سفید روبرو. پلاک ۲۸. الناز رو میبینی که اومده پشت پنجره تا به گلهای گلدونشون آب بده. نگاهش میکنی. نگاهت میکنی. یه دستی براش تکون میدی و میری توی خونه. 
 توی راه‌پله ها که داری میری تا به طبقه‌ی سوم برسی ، همش به این فکر میکنی که کاشکی بزرگ میشدم. غصه میخوری از بچه سال بودنت.
پشت در کفشهاتو که در میاوردی هیچوقت تصور نمیکردی که این روزها عوض بشه. این خوشی‌ها عوض بشه. 
در رو که باز میکردی هیچ تصورش رو نمیکردی که چندین سال بعد بشینی با اشک از روزهایی بنویسی که یه زمانی فکر میکردی چقدر کسل کننده و یکنواخته.

۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

باز میگردیم ، همیشه باز میگردیم

از کتاب پسری روی سکوها  نوشته‌ی حمید رضا صدر

ایران ۱ - کویت ۲

چهار مهر ۱۳۵۹
کویت - استادیوم صباح السلام

...
پای تلویزیون‌ها . نبرد با کویت در استادیوم صباح‌السلام. برابر بیست هزار طرفدار کویتی که علیه ایران شعار می‌دهند. نبردی سیاسی ، بین‌المللی . بازتابنده‌ی حمله عراق / اعراب به ایران. نمایانگر کینه‌ورزی همسایه / همسایه‌های متجاوز. شیخ فهد ، برادر امیر کویت و ريیس ورزش‌شان که پیشتر بارها به ایران سفر کرده ( از جمله برای حضور در بازیهای آسیایی ۱۹۷۴ تهران ) در جایگاه ویژه. او واکنشی در قبال حمایت دولتش از متجاوزین عراقی نشان نمی‌دهد. خاموش می‌ماند. حرفی نمیزند. بر سیطره‌طلبی ، درنده‌خویی و دیکتاتوری مهر تایید میزند. تخم ترس میپاشد. تخم نفرت.

...
دقیقه ۹۱. وقت‌کشی کویتی ها. ضربه‌ی آزاد. برابر دروازه‌ی کویت. حسین فرکی. ضربه‌ی جانانه‌ای از سر خشم آمیخته به دلتنگی. توپ به زیر تاق دروازه اصابت میکند. زیر تاق و گل. ولی چیزی تغییر نمیکند. میدانید که نمی‌برید. میدانید که کویتی‌ها جام را می‌برند. سوت پایان. سوت لعنتی پایان. پایان رسمی عصر برتری ایران در فوتبال آسیا. شیخ فهد برای مردان کویتی دست میزند. دست میزند ... اما امشب این سوی آبها دلها میشکند. حسن حبیبی و بازیکنانش در تصاویر تلویزیونی نه فقط خسته که دلتنگ به نظر میرسند. خسته و بریده. تنها و بی‌کس. آن چهره‌های نگران را هرگز فراموش نخواهید کرد. هرگز. آن بازی لعنتی را فراموش نخواهید کرد. هرگز.

...
این شکست مقدمه‌ی نزول فوتبال‌تان به شمار میرود.مقدمه‌ی کینه‌ورزی جاری در میدان فوتبال. مقدمه‌ی نبردهای بزرگ با همسایه‌های عرب روی چمن سبز. مقدمه‌ی دهن‌کجی‌های بیشتر آنها. مقدمه‌ی حاشیه نشینی فوتبال ما در آسیا. کویت است که در فینال ، کره جنوبی را شکست خواهد داد. کویت است که پا به جام جهانی ۱۹۸۲ خواهد گذاشت. عراق هم در اوج جنگ پا به جام جهانی ۱۹۸۶ خواهد گذاشت. عربستان مهمان دائمی جام‌های جهانی خواهد شد.

...
شرنگ تلخ آن شکست در دلت میماند. میماند و قول میدهی که کویت قیمت پای‌کوبی آن روز در استادیوم صباح‌السلام را خواهد پرداخت. قول ... قول ... قول ... پیروزی هدف والایی است که برای به چنگ آوردنش خواهید جنگید. شما پیروزی را به چنگ خواهید آورد. شکیبایی‌یی که روی سکوها آموخته‌ای سخت به کارت خواهد آمد. نه جهان به آخر رسیده و نه صدام پیروز خواهد شد. نه قرار است عربها جابرانه جای ما را در فوتبال بگیرند و نه تو سرت را پایین خواهی گرفت. امید است و آدمیزاد. فرداها را که نگرفته اند. فرداها ... فرداها .. فرداها ...

آن فردا خیلی زود ، زودتر از آنچه خوابش را میدیدند فرا خواهد رسید. یک دهه‌ی بعد . فردایی که دست روزگار گریبان کویتی‌ها را خواهد چسبید. یک دهه‌ی بعد. نیروهای عراقی ده سال بعد ، دو سال پس از پایان جنگ با ایران ، به کویت حمله خواهند کرد. بزرگان کویت خواهند گریخت. ولی نه شیخ فهد. نه او. نه او که رئیس ورزش کویت بود. نه او که اول آبان ده سال پیش در صباح‌السلام به شما پوزخند زد. نه او که شکست شما را جشن گرفت. او یکی از نخستین شخصیتهای معروف کویتی است که به دام بعثی‌ها میافتد. او از معدود مردان صاحب منصب کویتی است که در جنگ بعثی‌ها هلاک میشود.


آن روز که فرا برسد خیلی چیزها یادتان رفته. خیلی چیزها. ولی نه این شکست را در نیمه نهایی. نه استادیوم صباح‌السلام را. نه سرخوشی جامعه‌ی عرب را از سقوط پسران‌تان. نه ۷ گل بهتاش فریبا را با کسب عنوان بهترین گلزن رقابت‌ها. نه گل دیرهنگام فرکی را در واپسین ثانیه‌ها و گیر افتادن در منگنه‌ی زمان. نه تنهایی حسن حبیبی را در آن میدان. نه بازگشت بازیکنان را به ایران پس از چند روز سرگردانی. نه بازگشت به وطن را از مسیر زمینی. نه ورود به تهران را در شبی تاریک. با شنیدن طنین آژیرها. با غرش بمب‌های صدام. آن روزها در تب و تاب اخبار سیاسی مربوط به حمله‌ی عراق به کویت این شکست ۲-۱ را به یاد خواهید آورد.



متن خلاصه از صفحات ۳۵۶ تا ۳۶۱

۱۳۹۲ تیر ۳, دوشنبه

خب آخه دلم تنگ میشه

امروز تلویزیون کلاه قرمزی نشون میداد. همون کلاه قرمزی دوران کودکیمون رو. باز سر همون سکانسی که کلاه قرمزی روی صندوق عقب پیکان نشسته و چکمه‌هاش رو هم کنارش گذاشته و با سوز دل میخونه که میگیم و میخندیم و شادیم و سرخوش .... ، باز همون سکانس چشمامو پر از اشک کرد. نه بخاطر خود کلاه قرمزی. بخاطر خودم.
که مثلا میومدم جلوی در خونه‌تون ، تکیه میدادم به ماشین و اون آوازی که همیشه با هم میخوندیم رو با سوز واسه دل خودم میخوندم.
که مثلا بر فرض محال میومدی کنارم وایمیسادی و تو هم آواز رو میخوندی با من.
تموم که میشد میگفتم بهت : معذرت. از ته دل.
میگفتی :‌چرا نمیری دنبال زندگی.
که منم جواب میدادم که :‌ خب آخه دلم تنگ میشه.
آدمها نمیتونن یه تیکه از وجودشون رو رها کنن و برن. هرچقدر هم بی رحم باشن اما بازهم نمیتونن. چرا؟ چون آخه دلشون تنگ میشه.
اینا رو نوشتم چون آخه دلم تنگ شده برات لامصب.
آدمها هرچقدر هم از دست همدیگه دلخور باشند اما این حق رو دارند که دلشون برای هم تنگ بشه. از حقوق اساسی هرکسی توی زندگی اینه که دلش تنگ بشه.

۱۳۹۲ خرداد ۲۷, دوشنبه

گفتگوی رفاقت‌ها

بیا با هم گفتگو کنیم. چارچوب‌های معینی را تعیین کنیم و به آنها بپردازیم. باید با همدیگه تعامل داشته باشیم. با قهر و دعوا که نمیشه پیشرفت کرد که. فقط منزوی‌تر میشیم. از اینی که هستیم افسرده‌تر میشیم. بیا بشینیم لبه‌ی تخت مذاکرات. مذاکرات یک بعلاوه‌ی یک. جوابش واضح است. 
بابا آمریکا و ایران هم اگه پاش بیافته میشینن سر میز مذاکره. ینی من و تو از اونها هم سرسخت‌تریم؟
عجب  ، عجب .
بیا با هم در چارچوب گفتگوی رفاقتها گفتگو کنیم و در کنفرانس‌های خبری بعد از گفتگوها ، دستان هم را بگیریم و همدیگر را در آغوش بکشیم. بیا در آغوشم. عکاسان جهان ، منتظر این واقعه‌اند. دیگر بس است جنگ و جدل. بس است دوری و انزوا. بیا بیا دلم برات تنگه. آسمون چشات چه خوشرنگه...
بیا با هم گفتگو کنیم. این تنها راه خروج از بن‌بست است. بن‌بست‌های لعنتی. بن‌بست‌های خودساخته. میگویند خودکرده را تدبیر نیست. بیا برای اولین بار تدبیر کنیم. بیا که تعامل سازنده ما را صدا میکند.

۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

ما فاتحان ایرانیم

هنوز هم همه چی مثلا خواب و رویا میمونه. مثل همون روزی که خواب دیدم که زنگ زدی بهم که بیام دنبالت و بریم بیرون حرف بزنیم و من حاضر شدم و از این سر شهر راه افتادم که بیام سمتت. که بزنم توی سرت و بغلت کنم و باهات خوش بگذرونم و لذت ببرم از لحظه‌ها. اما وسط اتوبان همت بودم که از خواب بیدار شدم.
زندگی مثل رویا و کابوس میمونه. هشت سال کابوس دیدیم و انگار یه اراده‌ای بود که ما رو از خواب بیدار نکنه. هی به خودمون سیلی زدیم ، هی فریاد زدیم روی پشت بام‌ و هی باتوم خوردیم ، اما از خواب بیدار نشدیم.
حالا در کابوسمون خوابیدیم و داریم رویا میبینیم. دیشب من غرق رویا بودم.
مرا بیدار نکن رفیق. بذار غرق رویاهایم شوم. به جز در رویا مگر فرصتی پیش میاید که تهران را اینچنین فتح کنیم و بخندیم و بغض‌مان را فریاد بزنیم؟

میخواهم در رویاهایم غرق شوم و به کوچه‌ی اختر بروم. آنقدر آنجا بمانم تا تمام شود. تمام شود این حصر لعنتی. میرحسین در را باز کند و به میانمان بیاید. رویا است دیگر. بگذار خوش باشم. میخواهم دم مسیحایی داشته باشم و سهراب و اشکان و ... را زنده کنم. تا کنارمان شادی کنم. میخواهم در زندانها را باز کنم. تاجزاده را به آغوش بکشم. رویا است دیگر. بگذار خوش باشم. بیدارم نکن. اگر میخواهی بیدارم کنی ، زمان کابوسهایم بیدارم کن. میخواهم به آسمان بروم. کنار ماه و ستاره ها بنشیم و خوشحالی مردم را نگاه کنم. فریاد خوشی و اشک شوق ها و صدای بوق‌های ماشین‌هایشان را . 
میخواهم کنار تو باشم. بیخیال قهر و آشتی. بیخیال کدورت‌ها و بیخیال گذشته‌ها. بیخیال بدبیاری. بیخیال تمام کابوس‌های لعنتی. زنده باد این رویای جاودانه.
میخواهم زندگی‌ام را زندگی کنم. میخواهم فریاد آزادی سر دهم و به سوی آغوش رفقا برگردم و همانجا بمیرم. اگر کسی در رویاهایش بمیرد همیشه در همان رویا خواهد ماند و این برای من بهترین زندگی‌ست. در اعلامیه ترحیمم بنویسید :‌ همه از آغوشیم و به آغوش هم بازمیگردیم. 
نه اصلا اعلامیه ترحیم چرا؟ برای خودم اعلامیه زندگی مینویسم :‌ 
"همه خوش خنده‌ایم و به روی هم لبخند خواهیم زد."
زنده‌باد این عاشقانه. میخواهم زندگی کنم و حقم را از زندگی بگیرم. میخواهم روزهای خوبم را بسازم. میخواهم رویاهایم را در زندگی واقعی بسازم. 

میخواهم همیشه در خیابان کریمخان بمانم. بمانم در ساعت هفت و نیم بعد از ظهر. که خبر پیروزی را تلفنی شنیدم و رفقا را در آغوش کشیدم.
اشکهایی که سرازیر میشدند و صدایی که در گوشم میپیچید :‌ یار دبستانی من ،‌با من و همراه منی.
آره من همراه توام. همیشه همراهت بودم. همیشه رفیقت هستم. از چهار سال پیش کنار تو ام رفیق. 

خلاصه که اگه رویاست ، بذارید من بخوابم. اگه بیداریم که خب دمِ هممون گرم ...
و در آخر اینو بگم که مرا بشنو از دور ، دلم میخواهدت جناب میرحسین عزیزِ جان.
آقای میرحسین عزیز شما رئیس جمهور من هستی. سلامت باشی همیشه. 

۱۳۹۲ خرداد ۲۰, دوشنبه

افسردگی‌ای که مرا میکُشد. آرام‌آرام ...

من یه زمانی خوشبخت بودم. امسال رو خوب شروع کردم و خوب ادامه دادم و رسیدم به اردیبهشت. ماهی که همیشه برای من خوب بوده. اما اردیبهشت امسال منو شکست.
سی و چند روزی هست که افسرده‌ام. بی‌حوصله‌ام و اعصابم را خاموش کرده‌ام. منطقم را جمع کردم و گذاشتمش لبه‌ی طاقچه. تا بماند و خاک بخورد.
زندگی سخت است و من دارم سخت‌ترش میکنم. دارم زندگی نمیکنم. فکر میکنم به آنچه گذشت و هربار به این نتیجه میرسم که خب ،‌از هرسمتی که نگاه کنی حق با من نیست. از هرطرف که نگاه کنی من دارم احساسی رفتار میکنم. 
نتیجه چه میشود؟ میروم کافه‌درمانی میکنم. ساعتها مینشینم در کافه پرسه و با آدمها معاشرت میکنم. میگم. میخندم. بحث میکنم. میخورم. مینوشم. اما ...
اما درونم غوغاست. یه بغضی همیشه توی گلوم هست. تا کی و کجا بترکد نمیدانم.
این روزها خودم نیستم. به درک هم که خودم نیستم. برام هم مهم نیست که خودم باشم یا نباشم. مگر زمانی که خودم بودم چه غلطی کردم که حالا نکنم؟ که بخواهم ناله کنم که آی وای خودم نیستم. میخواهم هفتاد سال خودم نباشد. بعد از تو ، خودم به چه درد میخورد؟
این روزها خودم را مشغول کرده‌ام. خودم را درگیر کرده‌ام. درگیر کار و درس و سیاست و هزار کار کوچک و بزرگ دیگر که لابد مثل همیشه هیچکدامشان را کامل انجام نخواهم داد. 
اینجا هزارتا کار شروع نشده وجود دارد که منتظرند که من به سراغشان بروم و مثل همیشه نیمه‌کاره رهایشان کنم و جا بزنم و بروم. بروم به سمت ایستگاه راه‌آهن و منتظر سوت قطاری بمانم که مسافرش ، من نیستم و حتی دنبال کسی بگردم که میدانم گذرش هیچگاه به ایستگاه‌های قطار و ترمینال‌های اتوبوس و فرودگاه‌های زندگی من نخواهد افتاد. دیگر نخواهد افتاد. و این تلخ‌ترین اتفاقی‌ست که میتواند برای کسی بیافتد که عاشق راه‌آهن و عاشق بدرقه کردن مسافرش و تنها ماندن است.
من همیشه تنها مانده‌ام. همیشه من مانده‌بودم و حوضم. همیشه کسی بود که بره تا من تنها بمانم. ای دریغ از روزی که هیچکس نمانده باشد که برود... 
آنروز را من قطعا هرگز نخواهم دید. چون من قبل از رفتن آخرین بازمانده تمام میشوم.

این‌روزها ، عصبانی‌ام. از دست خودم. که هیچوقت نباید بی‌منطق دل میبستم . که اگه بی‌منطق دل ببندی و همه چیز احساسی بازی کنی ، چنان با مغز زمین میخوری که مدتها طول میکشه دوباره بلند بشی.
هیچوقت توی زندگیم اینقدر امیدوارانه و سرخوشانه دل نبسته‌بودم. زمین خوردنم حقم است. هربلایی سرم بیاید حقم است. تقصیر خودم بوده و باید منطقی بازی میکردم. 
باشد که درس گیریم برای آینده. البته اگر آینده‌ای باشد برای زندگی کردن.
این‌روزها ،‌ دلم میخواهد بار و بندیلم را جمع کنم. بیخیال تمام دلبستگی‌های احمقانه‌ی دنیا بشم و با این آهنگ بزنم به جاده و بروم و بمیرم. خلاص. 

پ.ن : آهنگش از هاوارد شور لعنتی‌ست برای فیلم The Departed.
لعنتی انقدر همه‌چیز در خودش دارد (‌در این دو دقیقه‌ی لعنتی)‌ که آدم لال میشود از توصیف حس و حالش.