‏نمایش پست‌ها با برچسب از ملتی که فقط نگاه میکنند. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از ملتی که فقط نگاه میکنند. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

روزهای ستودنی

۱-۲-۳-۴-۵-۶-۷-۸-۸-۹-۱۰-۱۱-۱۲-۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۱۷-۱۸-۱۹-۲۰-۲۱-۲۲-۲۳-۲۴-۲۵-۲۶-۲۷-۲۸-۲۹
 حکایت همچنان باقی ست....

اینها اعداد صحیح مثبت نیستند.اینها یک دنباله ریاضی نیستند. اینها اصلا عدد نیستند. 
اینها تکه تکه های وجود عزیز کسی ست که میروند اما خودش ایستاده است. که از باد و باران نمیابد گزند. که از هیچ چیز و هیچ کس نمی‌هراسد و فرو نمیریزد.
این تکه تکه ها که میروند ، آتش بر دلها میزنند. بر دل من ، بر دل تو ، بر دل همه کسانی که نگاه میکنند. 
ما نگاه میکنیم. کاری که همیشه میکردیم و خیلی خوب بلدیم. 
آی آدمها که از باران پاییزی لذت میبرید و با معشوقه تان چای مینوشید حواستان هست که این ۲۹ روز ینی چه؟


۱۳۹۱ مهر ۱۱, سه‌شنبه

و این ابتدای ویرانی ست

در کوچه باد می‌آید و این ابتدای ویرانی‌ست.
در کوچه صدای همهمه می‌آید و این ابتدای ویرانی‌ست.
در کوچه‌ی ما هیچ بادی نمی‌آید اما ما هرروز ویران‌تر از روز قبل میشویم. 
حکایت غریبی ست. حکایت نابودی تدریجی ملتی که هنوز فکر میکند بهترین است. ملتی که هنوز به خون آریایی اش مینازد. ملتی که به یغما رفته است. ملتی که در کماست.
ما همه در کما هستیم. اینها همه رویاهایی ست که کما میبینیم. البته اونقدر ارزش نداشتیم که در رویاهامون ، خوبی ها رو ببینیم. هرچی هست سیاهی و پلیدی و دزدی و کثیفی ست.
این ملت خیلی وقته که توانشو از دست داده. فقط شاهد و ناظر اتفاقات تلخی‌ست که در اطرافش رخ میده. نگاه میکند. تمام میشود. به یغما میرود. نگاه میکند. تحقیر میشود. نگاه میکند. توان لبخند زدن را هم ندارد. توان گریه کردن را هم ندارد. مات و مبهوت نگاه میکند.
حکایت غریبی ست. حکایت پدرانی که توان نگاه کردن در چشمان فرزندانشان را ندارند. حکایت غریبی ست. حکایت کمرهایی که هرروز بیشتر خم میشوند اما نجیبانه مقاومت میکنند که نشکنند. حکایت تلخی ست. حکایت پتکهایی که بر پیکره پدران قهرمان وارد میشود.
من در کما هستم. تو در کما هستی. ملتی در کماست و به یغما میرود. ما در خواب خودمان زندگی میکنیم و هرروز و هرشب خواب گوشت و مرغ و ماست و شیر و پنیر و دلار و پوند و یورو و کوفت و زهرمار میبینیم.
حکایت غریبی ست. حکایت بازار ارز و سکه که ملتی را نابود میکند. ملتی را بدبخت میکند و هزاردستان را پولدار و پولدارتر.
ما در خواب هستیم. حتی در خواب خودمان هم نفت را بر سر سفره های خودمان نمیبینیم. حتی در خواب خودمان هم گوشت و مرغ را نمیتونیم بخریم.
ما در خواب هستیم. بر تنمان عرق سرد نشسته است. میدونیم که این فقط یه خوابه. منتظریم بیدار بشیم. اما بیدار نمیشیم. ما در خواب خودمون زندونی شدیم. هرچقدر فریاد بزنیم و هرچقدر خودمون رو به در و دیوار بکوبیم بیدار نمیشیم. 
این کابوس های لعنتی هیچوقت تموم نمیشه. هرروز و هرشب هم شدیدتر میشه. 
ای کاش مادران و پدران ما در بهمن ۵۷ انقدر شام زیاد نمیخوردند قبل از خواب. سی و چهار ساله که خوابهای ما بخاطر شام زیادی که اونها خوردند پریشان شده.

در کوچه صدای اعتراض می‌آمد و هیچکس نفهمید که این ابتدای ویرانی همه‌ی ما بود...

۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه

آمده ام تا کرامت مرغان را پاس بدارم

آمده‌ام تا اشکنه را احیا کنم.
آمده‌ام تا سفره‌هایتان را از غذاهای اضافی پاک کنم.
آمده‌ام تا ارزش غذایی اشکنه و سویا و کوفت و زهرمار را به شما مردم فراموشکار یادآور شوم.
آمده‌ام تا مرغان بینوا را از چنگ خروس‌های خرِ شهر نجات دهم. 
من ناجی تمام مرغانم.
من حامی اشکنه‌ام.
من آمده‌ام تا بار اضافی را از دوش سفره‌های بینوای شما ملت مصرف‌گرا بردارم.
به‌خدا سوگند که شما خیانتکارید. صد بار مرغ خوردید و دیدید ثمرش را / اشکنه چه بدی داشت که یکبار نخوردید؟
من آب را هم از سفره هایتان حذف میکنم.
من نان شما را هم قطع میکنم.
من اگر مجبور شوم برای حفظ سفره هایتان، آنها را به آتش میکشم.
اگر خوب دقت کنید میبینید که همه‌اش به‌خاطر خودتان است. تمام این غذاها چاق‌کننده است. برای بدن ضرر دارد. ما صلاحتان را میخواهیم. صلاحتان را به زور میخواهیم. 
آمده‌ام تا سفره‌ها را پاک کنم.
من آمده‌ام. وای‌وای. من آمده‌ام.
 همین نفت که هرروز می‌آوریم سرِ سفره‌هایتان،‌ بس نیست؟ بدمزه است؟ خب با شکر بخورید. این‌روزها شکرِ زیادی خوردن ایرادی ندارد.