‏نمایش پست‌ها با برچسب انشاهایی که هرگز ۲۰ نمیشوند. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب انشاهایی که هرگز ۲۰ نمیشوند. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ دی ۱۱, دوشنبه

آلودگی نداره که. خیلی هم پاکه

موضوع انشا : آلودگی هوا

آلودگی جسمی ست خر و احمق که به صورت ناخواسته وارد هوا میشود و هیچگونه لوازم پیشگیریی هم برایش تعریف نشده. یا اگر هم تعریف شده لابد صرف نمیکند که ازش استفاده شود. گویا لوازم پیشگیری در دسته کالاهای لوکس طبقه بندی میشوند.
پایتخت نشینان از دیرباز متر و معیاری برای آلودگی هوا داشتند که اکنون کاربرد خودش را از دست داده است. هر فرد تهرانی برای تشخیص اینکه امروز هوا چقدر آلوده است رو به شمال می ایستاد و به کوههای شمرون مینگریست. اگر کوهها را به صورت شفاف رویت میکرد خوشحال میشد و میگفت ایول امروز هوا خوب است . اگر کوهها را نمیدید میگفت اوه اوه امروز هوا کثیفه. اینها دو سر طیف بودند و بدینگونه که گفته شد میزان آلودگی هوا سنجیده میشد.
اما اکنون در روزگاری زندگی میکنیم که کلا دیگه کوهی دیده نمیشود. کوههای شمرون از دست رفتند و خب اصلا دیگر کاربرد آنچنانی هم ندارند و ما به صورت بالفعل دیگر کوهی نداریم که بهش تکیه کنیم. دیگه فقط توی کارت پستالهای طهران قدیم و تهران پهلوی دوم هست که میتونیم کوههای شمرون رو ببینیم.
و خب اصلا این کوهها را میخواهیم چه کنیم؟
بگذریم.
اکنون برج میلاد متر و معیار مناسبی ست برای سنجش آلودگی هوا. و البته که تا چند سال آینده آن هم از کادر خارج میشود . میترسم به جایی برسیم که معیار سنجش آلودگی هوا ، آنطرف خیابان باشد و بازهم نبینیمش.

آلودگی تهران عوامل گوناگونی دارد که خب حسابش از دست همه در رفته و اصلا به کسی مربوط نیست که عوامل آلودگی هوای تهران چیست. مهم راهکارهای ارزشمندی‌ست که مسئولین خدمتگزار ارائه میکنند. از طرح جاویدان آب پاشیدن روی سر و کله ملت از فراز میدان آزادی و محدوده اطراف گرفته تا طرح زوج و فرد از بیخِ پارکینگ خانه ها.
و خب تنها کسانی که از آلودگی هوا سود میبرد دانش آموزان هستند که مدرسه هاشان تعطیل میشود و مینشینند در خانه،‌حالش را میبرند و ایکس باکسی بازی میکنند و دعا میکنند که باران نبارد بلکه امتحانات به تعویق بیافتد.

در تهران آسمان آبی یعنی کشک و کور بشیم اگه به جز دود و گرد و غبار چیز دیگه ای ببینیم و اگر یکروز بر فرض محال ، هفت قرآن به میان ، گوش شیطون کر ،‌ چشم شیطون کور‌، آسمان آبی ببینیم به زمین و زمان مشکوک میشویم و به مسئولان فحشی آب نکشیده نثار میکنیم که دوباره چه کلکی سوار کردن و باز چه نقشه ای دارند.

اصلی ترین متهم آلودگی هوای تهران ،‌وارونگی دماست. پدیده ای مشکوک که شاید از سوی عواملی بیگانه تحریک شده باشد برای اخلال در هوای پاک کشور. به زودی شاهد حضور دادستان تهران در تلویزیون خواهیم بود که خبر از دستگیری آقای میم. دال خواهد داد. نامبرده سعی در اخلال در بازارِ آب و هوای تهران و حومه را داشته که با حضور به موقع عوامل حاضر در صحنه دستگیر شده و ازین پس شاهد هوای پاکی در تهران خواهیم بود.

آقاجون میگه یه بار یوسفِ اکبرآقا بقال سرکوچه برگشت. اما از بس هوا آلوده بود نتونست راه رو پیدا کنه و اکبرآقا هم ندیدش و یوسف دوباره رفت که رفت.

امروز یه پیرمرده توی صف نون داشت به یکی دیگه میگفت این بیشرفا دارن هوای تمیز رو از روستاها صادر میکنن به چین و روسیه. اونوقت اوضاع ما اینه توی ایران.
و یه پیرزنه هم همش داشت زیر لب فحش میداد به باعث و بانیش.

در پایان باید با ذکر این نکته خاطرنشان کنم که خب مرگ حقه. همه آدمها یه روز میمیرن. و خب چه بهتر که آدم زیر مه غلیظی از کثیفی هوا دفن بشه.
روی سنگ قبرم بنویسید : نامبرده یکروز آمد نفسش بکشد ، نفس را پیدا نکرد. نکشید. جان به جان آفرین تسلیم کرد.

۱۳۹۱ دی ۵, سه‌شنبه

عادت

موضوع انشا : عادت

عادت کردن کار بسیار خوب و مفرحی ست. اکبرآقا بقال سر کوچه هر روز صبح عادت دارد که کرکره مغازه اش را میکشد بالا و هرشب هم میکشد پایین. اگر این بالا و پایین کشیدن های هرروزه‌ی اکبرآقا نبود ما الان در خانه مان شیر نداشتیم. ماست نداشتیم. پنیر نداشتیم. مربا نداشتیم. آبلیمو نداشتیم. خیلی چیزها نداشتیم. ما عادت داریم که هرروز صبح به مغازه اکبرآقا بقال سرکوچه مان برویم و خیلی چیزهایمان را از او بخریم. 
عادت ابعاد مختلفی دارد. بعد فرهنگی . بعد عاطفی. بعد سیاسی . بعد ورزشی. همه رقمه.
مثلا در بعد فرهنگی ما عادت کرده ایم که روزنامه ای که میخریم بعد از یک مدت کوتاه ، توقیف بشود. که اگر اینگونه نشود به مذاقمان خوش نمیاید و میگوییم اینا هم دستشون با اونا توی یه کاسه ست وگرنه چه دلیلی داره که توقیف نشن و دیگر نمیخریمش.
یا عادت داریم که در فوتبال ببازیم. حالا اگر تقی به توقی خورد و دوتا بازی پشت سر هم تیممون برد باید مشکوک بشیم به دستهای پشت پرده و مافیای فوتبال و ....
ما همه زود به همه چیز عادت میکنیم. به توی سر خوردن ها و تحقیر شدن های مداوم هم عادت کرده ایم. به بودن بخاری نفتی در کلاس های درس عادت کرده ایم. به شنیدن خبرهای بد عادت کرده ایم. به شنیدن خبر جنگ و ترور و قحطی و بدبختی و تحصن و اعتراض و اعتصاب عادت کرده ایم. این خبرها را میخوانیم و به خودمون میگوییم خب پس هنوز زندگی جریان دارد. اگر یکروز این خبرهای بد و اعصاب خردکن را نشنویم ، مریض میشویم و میافتیم کنج مریض‌خونه.
ما عادت کردیم به شنیدن دروغ. اگر یکروز کسی پیدا شد که به ما راست گفت باورش نمیکنیم .کما اینکه بارها و بارها اینکار را کرده ایم.
ما عادت داریم که چهارسال یکبار به صفهایی برویم که میدانیم آخرش چه نتیجه ای دارد. اما نمیتوانیم نرویم. عادت کردیم به بودن همیشگی در صحنه.
به بودن آدمها عادت میکنیم. به خنده هاشون . به گرمای وجودشون. به همه چیزشون عادت میکنیم. و وقتی از درون متلاشی میشیم و میشکنیم که میبینیم اون آدمها ترکمون کردن. که دیگه نیستند در کنارمون.
ترک کردن عادات موجب مرض است. فلذا کلاهمان را بگذاریم بالاتر و عاداتمان را حفظ کنیم. مبادا خدای ناکرده چیزیمان شود.
اکبرآقا بقال سرکوچه ، عادت کرده هرروز ناشتا سیگار بکشد و به ابتدای خیابان نگاه کند. شاید که یوسفش از تاکسی پیاده شد و کرایه تاکسی را حساب کرد و با یک ساک روی دوش برگشت.  بعد از سی سال.


اینو خوندی مرتضا؟ حکایت عجیبیه. حکایت من و خودته و این بارون لعنتی که نمیباره و دلتنگی های زیاد و عوارضی تهران کرجی که جمعش کردن بی شرفا. نمیدونستن که بهش عادت کردیم. تو هم رفتی و نمیدونستی بهت عادت کرده بودیم. مرتضا؟ به نبودنت عادت کردیم. پس برگرد و باش.

۱۳۹۱ دی ۳, یکشنبه

موضوع انشا : فردا

فردا روزی ست که هنوز نیامده ست. یکبار به به آقاجون خدابیامرز گفتم آقاجون، میشه فردا بریم برام بستنی بخری؟ گفتش اگه فردا زنده بودیم و زلزله نیومد و سیل نیومد و آسمون هم به زمین نیومد باشه چشم.
برای آمدن فردا ، هرشب باید دعا کنیم که آسمون به زمین نیاید و طبعا رسیدن آسمون به زمین خیلی راحت تر است تا آمدن فردا. چون که ما تاکنون فردا را ندیده ایم. فردا روزی ست که هیچگاه نیامده است. روزی ست که همیشه قرار بوده بیاد. اما ...
اکبرآقا بقال سرکوچه هنوز منتظر فردائیه که پسرش از پشت تلفن گفت فردا میام. اما نیومد. نه خودش اومد نه فردا. با هم موندن. یه جایی وسط چندتا گلوله و موشک و خمپاره. یه جایی توی تاریخ گیر کردن. 
 اکبرآقا ولی هنوز میگه که پسرم بهم گفته فردا میاد ینی میاد. این پسر من نیست که نیومده. این فردائه که نیومده. اینجوریه که اکبرآقا سی ساله که منتظر تنها پسرشه. بیچاره اکبرآقا نگاهش به در خشک شد از بس که این در باز شد و بسته شد و پسرش نیومد.
فردا روز خوبی ست. همه‌ی اتفاقات خوب قراره که فردا بیافته. ما قراره که فردا بخندیم. قراره که فردا خوشحال باشیم و برقصیم. رقص بی وقفه ای از شادی. قهقهه ای مستانه که تا آسمان برود و از ستاره ها دلبری کند. ما قراره که فردا کنار هم باشیم. قراره که دنیامون رو فردا بسازیم. قراره که آسمون شهرمون رو آبی کنیم. قراره که همه چی خوب بشه. 
ما فردا کنار هم هستیم. دستان هم رو میگیریم و در خیابانهای این شهر که قراره از فردا خلوت بشه قدم میزنیم. زیر بارانی که قراره که فردا بباره. کنار آدمهایی که دوستشون داریم و قراره که فردا بیان کنارمون. 
فردا که بیاد من و تو یکدیگر را در آغوش خواهیم گرفت و میبوسیم. فردا روز خوبی ست. چون قراره که دنیامون جای بهتری برای زندگی کردن باشه.
اما این فردای قصه‌ی ما ، هیچوقت نیومده تا حال.
معلوم هم نیست که کی قراره که بیاد...
فردا روز خوبی ست. این رو آقاجون خدابیامرز همیشه میگفت. وقتی که شبها خسته و کوفته میومد خونه و خانجون ازش از کار روزانه میپرسید و آقاجون یه آه بلندی میکشید. یه غمی رو از توی نگاهش پاک میکرد و میگفت بیخیال امروز. فردا روز خوبیه. امیدت به فردا باشه.
آقاجون خدابیامرز همیشه امیدش به فردا بود. فردایی که وقتی خانجون ازش بپرسه که امروز چطور بود کار و کاسبی ، بگه که خوب. خیلی خوب. ازین بهتر نمیشه.
اما اون فردا هم نیومد. لامصب فردا هیچوقت نمیاد. 
ولی دیگه بسه. دیگه بسه بی فردایی. که دیگه وقتشه که فردا بیاد. باهاس بیاد. که اگه نیاد زندگیمون هیچ ارزشی نداره. 
باهاس فردا بیاد. ماها حقمونه که فردا رو ببینیم.