‏نمایش پست‌ها با برچسب جاده ای رو به ناکجا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جاده ای رو به ناکجا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه

باید بروم

مرد باید گاهی اوقات پاشنه کفشش را ور بکشد و برود. برود به سمت آخرین خاطره‌ی خوبی که داشته و همانجا بماند و هیچوقت بازنگردد.
اما گاهی لازم و واجب تر است که پاشنه کفشش را ور بکشد و برود به سوی اولین آرزوی خودش و آنقدر برود تا برسد به اولین آرزوی خودش. و بعد با اولین آرزویش برود به سمت دومین آرزویش و آنقدر برود تا به تمام آرزوهایش دست پیدا کند و یکروز از خواب بیدار شود و ببیند تمام آرزوها و خاطره های خوب دور و برش هستند.
مرد گاهی باید پاشنه کفشش را ور بکشد و دست از نشستن و دست دست کردن بردارد. باید برود. که تا نرود ،‌ رسیدنی در کار نیست و تا نرسد ، ماندنی در کار نیست.

۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه

جاده

دارم وسایلم رو جمع میکنم بزنم به جاده.توی این سرما. توی این وضعیت. 
بهم میگه لامصب این وقت شب کجا داری میری؟ تلف میشی توی این جاده. بیا و منطقی باش و فکر کن.
بهش میگم دیگه نمیتونم منتظر باشم. 
میگه هیچ نتیجه ای نداره. دست از پا درازتر برمیگردی. فقط خودتو خسته میکنی.
بهش گفتم ببین تو نمیتونی جلوی منو بگیری. آدمی که ساعت ۱۲ شب کوله پشتیش رو میبنده و میخواد بزنه به جاده و بره تا برسه رو هیچکس نمیتونه جلوش رو بگیره. خدا هم از آسمون بیاد نمیتونه جلوم رو بگیره. برو کنار بذار برم. 
میگه بذار اقلا دم صبح برو. خودم میرسونمت ترمینال.
میگم جلومو نگیر لامصب. بذار برم. یا توی این جاده تموم میشم یا میرسم و باهاش برمیگردم. دست تو دستش. 
با دست میزنمش کنار و میرم سمت در. در رو باز میکنم و میرم بیرون. از دم خونه ما تا اول جاده یه مسافرت راهه. 
دم صبح میرسم به اول جاده. شیرازی درونم بهم میگه بیخیال عامو. برو خونه استراحت کن خودش میاد چه کاریه حالا تو پاشو ای همه را بکوبی تا اونجا بری. خب میخوام نری.
اما میرم توی جاده. میرم تا برسم. 
هنوز نرسیدم. هنوز به نصفِ نصف راه هم نرسیدم. به مقصد فکر میکنم. به چیزی که در انتظارمه. به اتفاقی که در انتظارشم.
و این جاده لعنتی ،‌این فاصله‌ی لعنتی به دست خودمون کوتاه میشه. باور کن.






۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه

یکروز گرم تابستان - تک و تنها در جاده ای از اینجا دور

یه وقتایی میخوای دل بکَنی. راهتو جدا کنی و رهسپار جاده‌ای بشی که فقط خودت باشی و خودت و جاده. خیلی راحته اسباب سفر رو جمع کردن. کوله‌پشتی رو آماده میکنی. دو دست لباس و یه مشت خرت و پرت و لوازم بدردبخور رو میریزی توی کوله و آماده‌ی رفتن میشی.
شروع میکنی به قدم زدن سرخوشانه در جاده. گرما و سرمای هوا مهم نیست. مهم راهی‌ست که میخوای شروع کنی و بری. بری به سوی ناکجاآباد. اونقدر بری که ندونی از کدوم راه اومدی. 
روزها و ماهها میگذرن و تو داری ادامه میدی. خسته و مستاصل به جاده‌ای نگاه میکنی که هیچوقت تموم نمیشه. به دوردست‌هایی نگاه میکنی که هیچ آبادی‌ای درش نیست. از خودت میپرسی اصلا من واسه چی اومدم توی این جاده؟ چی شد که بار سفر بستم؟
هرچی بیشتر فکر میکنی کمتر به نتیجه‌ای میرسی.
به خودت میگی برگردم؟ کجا برگردم؟ راه برگشت رو فراموش کردی. برگشتن رو هم فراموش کردی. 
یه وقتایی لازمه که آدم بزنه به جاده .
بزنه به بیراهه و بره. همینجوری بره. تنها هم بره. توی جاده هم تا میتونه فریاد بکشه. اما بعدش برگرده. 
آدمها همونقدر که حق دارن تنهایی بزنن به جاده ، اطرافیانشون هم حق دارن که چشم به راهشون باشن تا برگردن.
رفتن حق آدمها و برگشتن حق اطرافیان آدمهاست.