‏نمایش پست‌ها با برچسب جناب سرهنگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جناب سرهنگ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه

طبل بزرگ زیر پای چپ

جناب سرهنگ کلاهش رو سرش گذاشت. عصایش را به دست گرفت و از خانه خارج شد. قبل از اینکه در را ببندد بلند گفت :‌خداحافظ.
صدایی نیامد. بلندتر گفت : من رفتم. خانوم؟ خوابیدی؟ میگم من رفتم. چرا جواب نمیدی؟
نگران شد. برگشت. سراسیمه و تا اونجایی که میتونست به سرعت به سمت اتاق خواب رفت. با نگرانی به اتاق خواب نگاهی انداخت. و به تخت. به تخت خالی.
تختی که چند ماهی میشد خالی بود. تخت دونفره ای که حالا شده بود تک نفره. شده بود جای یک پیرمرد تنهای بازنشسته و جای یک عالمه خاطره و اندوه و دلتنگی.
مردی که روزگاری هیبتش و صدای پوتینش لرزه بر جان همگان می انداخت ...
در خانه را بازکرد. کفشهایش را به پا کرد و رفت. عصا را بر زمین میکوبید . با نهایت توان. به یاد قدیم ها که زمین زیر پایش میلرزید.
جناب سرهنگ در خیابان ها راه افتاده بود. نه بخاطر اینکه بخواهد قدم بزند. فقط میخواست در خانه نباشد.
رفتن زنش را باور نداشت.
رفتن روزگار شکوه و جلال خودش را هم باور نداشت.
این خیابانها برایش غریبه بودند. همه جا و همه کس برایش غریبه بودند. 
به خودش میگفت دوره ات گذشته سرهنگ. گذشت روزگاری که اون همه سرباز از ترست میشاشیدن توی تنبون خودشون. 
دوره ات گذشته سرهنگ. همون روزی که استعفا دادی اومدی بیرون دوره ات تموم شد.
دوره ات گذشته سرهنگ. همون روزی که راه خونه تون رو گم کردی و تا ساعتها در خیابانها سرگردان بودی.
گذشت اون روزها سرهنگ. که یه پادگان جلوت خبردار وایسه.
سرهنگ همه اینها را به خودش میگفت و همه اینها را میدانست. اما دلش نمیخواست باور کند. نمیخواست و نمیتوانست که به خودش بقبولاند که دوره اش تمام شده.
هرروز جناب سرهنگ از خونه که میخواد بیاد بیرون از خانومش خداحافظی میکنه. اما دریغ از یک بار که جوابی بشنوه که بگه : به سلامت.
دلش پادگان میخواست. دلش جیپ ارتش را میخواست که هرروز صبح بیاید دنبالش. دلش تمام آن مدالها و درجات را میخواست. دلش بازگشتن تمام اون شکوه و جلال را میخواست. روزگاری که رفت از یاد ...
آخرین روز که رسید ، سرهنگ دیگر کت و شلوارش را نپوشید. سراغ لباس نظامی اش رفت و پوشیدشان. پوتین هایش را از ته کمد به بیرون کشید و به پا کرد.
روی تخت خوابید. با یاد همسرش و در حالیکه عکس همسرش را در دست داشت. 
دوره اش تموم شده بود. این را خودش هم میدانست و باور کرده بود. قرار به رفتن بود. عزم رفتن داشت. 
این عادت ارتشی هاست. رسم رفتنشان همینگونه ست.
طبل بزرگ زیر پای چپ ...
مارش عزا در خانه جناب سرهنگ ...
روزگاری که دوره اش تمام شده بود و شده بود سراسر تحقیر و نکبت.
خانه ای که دوره اش تمام شده بود و به زودی خراب میشد و برج میشد.
سرهنگی که دوره اش تمام شده بود...
این را نفسی که دیگر بالا نمیامد هم فهمیده بود.

۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه

جناب سرهنگ

پیرمرد آمده بود آرایشگاه موهایش را کوتاه کند. عصا و کلاهشو به پسرک داد که برایش آویزان کند. روی صندلی نشست. آرایشگر گفت "مثل همیشه کوتاه کنم براتون سرهنگ؟"
و پیرمرد جواب داد "بله."
از صحبتهای پیرمرد و آرایشگر فهمیدم که پیرمرد ،‌ارتشی بوده. ارتشیِ دوره‌ی شاه. از رفتار و طرز صحبتش باید حدس میزدم. اونجایی که با تحکم رو به یکی از این جوانکهایی که در آرایشگاه نشسته بودند کرد و گفت "بچه اون آدامسو از توی دهنت در بیار."
و چنان با تحکم گفت که جوانک بدون هیچ حرفی آدامس را درآورد و سریع به سطل آشغال انداخت و تا زمانی که سرهنگ در آنجا بود دیگر کلمه ای صحبت نکرد.
اصلاح سرهنگ که تمام شد و موقع حساب کردن رسید ،‌سرهنگ از جیبش یک اسکناس ۱۰۰ تومنی شاهی دراورد و به مغازه دار داد و گفت "بقیه اش هم انعام این پسرک."

و کلاه و عصایش را از پسرک گرفت. مغازه دار اسکناس را بوسید و گفت "وای اینکه خیلی زیاده که.از شما به ما رسیده سرهنگ. خدا سایه شما رو از روی سر ما کم نکنه. مشرف فرمودید. خیر پیش."
دست کردم توی جیبم. دیدم زمان شاه نیست. به عقب برنگشتیم. توی جیبم یه ۱۰ هزار تومنی بود و دوتا پنج هزار تومنی.
رو به آرایشگر گفتم "جریان چی بود؟"
گفت " والا این بنده خدا آلزایمر داره. توی سال ۵۷ گیر کرده. اصن نمیدونه انقلاب شده. هنوز میگه اعلیحضرت رو میبینم و اعلیحضرت با من صحبت کردند و اعلیحضرت به من این حرف رو زدند اون حرف رو زدند ... پسرش اومده بود اون دفعه میگفت چیزی بهش نگین. هر پولی هم داد بهتون ازش قبول کنین. من میام باهاتون آخر هر ماه حساب میکنم....اینه که یه محله داره واسه جناب سرهنگ نقش بازی میکنه. توی کل ایران سال نود و یکه. اینجا ۵۷."