‏نمایش پست‌ها با برچسب مرثیه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مرثیه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ دی ۱۰, یکشنبه

شکایت از کجا به که برم؟

دوران سیاه و تاریکی بود.نمیدونم چجوری مقاومت کردم و ادامه دادم. نه ادامه ندادم. زمین گیر شدم. و کمردرد امونم نداد دیگه. شروع کردم به گریه کردن. زار میزدم. آقام اومد دستشو گذاشت روی شونه هام و گفت به من تکیه بده تا بریم توی اتاقت. گفتم نمیخوام. خودم میتونم برم. خانجون اومد گفت که بذار برات عصا بیارم. گفتم نمیخواد. دستمو به دیوار میگیرم و میرم. 
سه بار خوردم زمین. بار آخر صندلی هم برگشت روم. دیگه فریاد میزدم از درد و گریه میکردم. واس خاطر خودم نبود. به خاطر رفتن دوتا رفیقم بود. 
دوران سیاه و تاریکی بود. سه روز خوابیدم روی زمین. توی پذیرایی. نمیتونستم غلت بزنم حتا. دراز به دراز خوابیده بودم رو به قبله. کارم شده بود گریه و گریه و گریه. دوتا داغ به فاصله ۱۲ ساعت. باورم نمیشد. عصبی شده بودم. میخواستم تمام شیشه های خونه رو بشکنم. تمام اسباب اثاثیه ها رو بشکنم. میخواستم با همه دعوا کنم. 
خانجون دیگه فقط گریه میکرد. هی میگفت آروم باش پسرجان. آروم باش. و من فریاد میزدم رفیقامو عزیزامو بهم برگردون تا من آروم بشم. خانجون بی صدا اشک میریخت و من فریاد میکشیدم که مگه خواسته زیادی دارم؟ مگه دارم گناه میکنم؟ مرتضات رفت هیچی نگفتی. زری رفت هیچی نگفتی. عبدالرضا رو بردن هیچی نگفتی. الان هم اگه هیچی نگی و شکایت نکنی منم میریم. الان هم اگه برگردی بگی راضیم به رضای خدا ، بدون که دیگه جای من توی این خونه نیست. میرم.
آقام اومد خونه. دید خانجون داره گریه میکنه و منم بغض کردم. اومد کنارم نشست روی زمین. گفت چته پسر؟ از چی مینالی؟ واسه چی داری روضه میخونی؟ رفیقاتو از دست دادی؟ زیاد بودن؟ اگه تو پنج نفر از دوستاتو از دست دادی توی این سه چهار سال ، من ۲۰ تا از رفیقامو توی یه هفته از دست دادم. دوتا بچه و یه عروس و یه نوه از دست دادم. حالا اگه میخوای بشینی روضه بخونی صاحب اختیاری. اگه میخوای خودتو علیل کنی صاحب اختیاری. هرکاری میخوای بکنی بکن. اما اینو هم بدون که اگه میخوای زندگی کنی ، باید پاشی وایسی ، اشکاتو پاک کنی و مثه یه انسان بری به مجلس ختم رفیقات. گریه هاتو بکن. عزاداریتو بکن. هروقت به خودت مسلط شدی برگرد.
آقام راست میگفت. میگفت اگه میخوای مثه یه کوه باشی بعدها تا بهت تکیه کنن تمرین کن که قوی و محکم باشی. 
آقام هیچوقت هیچی نمیگه. اما این یه بار تنها باری بود که اومد کنارم نشست و باهام حرف زد. نمیدونستم که بیست تا از رفیقاشو توی یه هفته از دست داده. 
آقام چی کشیده توی اون یه هفته و هفته های بعدش؟ چجوری دوباره بلند شده؟ 
آقام عینهو یه کوه میمونه. میشه بهش تکیه کرد. میشه ازش قوت قلب گرفت.
اما آقام نگفت که خدا ،‌ ارحم الراحمین هست هنوز یا نه؟ آقام هیچوقت نگفت که این دنیا که نمیشه سوال پرسید ، اون دنیا هم که میبرن ازمون سوال میپرسن ، وقتی بهم میگن چرا نماز نخوندی و روزه نگرفتی ، چرا خمس و زکات ندادی ، آیا منم میتونم از خدا بپرسم چرا پنج تاشونو با هم بردی؟ چرا اینجوری بردیشون؟ میتونم از خدا بپرسم چرا وقتی بهت التماس کردم نبریشون گوش نکردی و بردیشون؟ 
آقام هیچوقت جوابی نداره واسه سوالای من. فقط زیرلب میگه کفر نگو بچه.
... و من کسی هستم که دلم میخواد رفقام برگردن پیشم. میخوام برگردن تا دوباره بگیم و بخندیم. میدونم نمیشه. میدونم . همه اینارو میدونم. اما دلم میخواد فقط یه بار دیگه این جمله رو بگم : سلامتی رفقایی که رفیقن.
اکبرآقا بقال سرکوچه ،‌سی ساله هرروز از خدا میپرسه ای خدا یوسف من کجاست؟ و هرروز از خدا یوسفش رو طلب میکنه.
همونجوری که خانجون ته دلش هنوز امیدواره که مرتضا برگرده. مرتضا برگرده با زری . 
هرکسی توی این دنیا از خدا یه چیزی میخواد. چیزی که امکانش نیست ( چه خداییه که نمیتونه یوسف اکبرآقا رو برگردونه یا مرتضا رو برای یه روز برگردونه پیش خانجون تا این بنده خدا این دم آخری رنگ آرامش رو ببینه حداقل )
به آقام میگم آقاجون ، میشه یه روزی بارون بباره؟
آقام یه پوزخندی میزنه و میگه دلت رو به محالات خوش نکن. اینجا هیچوقت بارون نمیباره.
میگم نمیشه دعا کنیم؟
میگه اگه به دعای من و تو بود مرتضامون برمیگشت. مرتضامون برنگشته اونوقت تو میخوای بارون بباره؟

اکبرآقا بقال سرکوچه هر سال محرم و صفر که میشه از شب اول محرم تا خود اربعین خرج میده. نذرش برگشتن یوسفه. 


خدایا من هیچ نذری نمیکنم. هیچ کاری هم نمیکنم. به عنوان یک کسی که میگن تو خالق من هستی ازت درخواست میکنم اون پنج تا رفیقی که از من گرفتی رو بهم برگردونی. لطفا. واسه قادر متعالی چون تو ، عینهو آب خوردنه. مگه نه؟

۱۳۹۱ آذر ۲۱, سه‌شنبه

او دیگر برنمیگردد

تلخ ترین جمله‌ی این چند وقت همین است که با ناباوری بدان نگاه میکنیم : تمام مدرسه ها را هم اگر گرم کنی ،‌او دیگر برنمیگردد.

اشک ، داغ دل ، فحش ، پوزخند ،‌کینه ،‌ بیخیالی ...
هرکسی یه حس و حالی داره. مهم هم نیست حس و حال افراد. مهم اینه که او دیگر برنمیگردد.

ناپالم؟ بخاری نفتی؟ وطن فروش؟ برادر ، بفهم و حرف بزن. حرف رو مزه مزه کن و بگو. که البته هرچه میخواهد دل تنگت بگو. مهم هم نیست حرفات. مهم اینه که او دیگر برنمیگردد.

وزیر؟ استعفا؟ استیضاح؟ چه اهمیتی دارد که وزیر کیست و چه کار میکند و چه عکس العملی دارد و چگونه بازخواست میشود؟ مهم اینه که او دیگر برنمیگردد.

چندبار؟ چندبار تاکنون؟ چندبار دیگر؟ چند صورت سوخته؟ چند طفل معصومِ از دست رفته؟ تا کی؟ این یک سوال جدی ست. تا کی؟ بزودی؟

مهم وعده و وعیدها نیست. اصلا صدای وعده دهنده به کسی نمیرسد. برود به جهنم. خودش و وعده و وعیدهایش با هم. چه چیز عوض میشود؟ او برمیگردد؟ نه. او دیگر برنمیگردد.

بخاری نفتی؟ هنوز؟ اون که رفت نه جاسوس بود نه خودفروخته نه وطن فروش نه ضد انقلاب نه بی ارزش. او یک انسان بود. او و تمام کسانی که تاکنون اینگونه رفته اند کودک بوده اند ،‌دانش آموز بوده اند .

آنها فرزندان این سرزمین بودند. فرزندان زنان و مردانی که شاید هیچوقت فرصت نکردند فرزندشان را یک دل سیر ببینند. برای آخرین بار ...
این مهم است. چون او دیگر برنمیگردد ...

۱۳۹۱ مهر ۴, سه‌شنبه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

در خونه رو باز کردم. رفتم تو. یه عکس قدی ازش دیدم. خشکم زد. با همون لبخند دلنشینش داشت به من نگاه میکرد. چشم توی چشم. خودم گرفته بودم این عکس رو ازش. یه نوار سیاه کنار قاب عکس بود. نتونستم دیگه جلوتر برم. مات و مبهوت داشتم به عکسش نیگا میکردم. بابا دستمو گرفت و رفتیم داخل. کمرم کماکان درد میکرد. عادت کردم بهش. یکی میگفت عصبیه. هروقت به این اعصاب خردی های چند وقت اخیر فکر میکنم دردش بیشتر میشه. 
نشستم روی مبل. کنار عکس پرتره لامصبی که ازش گرفته بودم یه میز بود که روش خرما و حلوا بود. چندتا شمع هم روشن بود. صدای گریه از هر گوشه اتاق به گوش میرسید.
همش داشتم به در اتاقش نگاه میکردم. هی منتظر بودم این در لعنتی باز بشه و از اتاق بیاد بیرون. در باز میشد و بسته میشد. اما خبری ازش نبود. نه از خودش نه از بچه اش. 
به عکسش نگاه کردم. اونروزی که این عکس رو گرفتم دقیقا یادمه. خونه شون بودم و خیلی هم خوب و خوشحال بود. یک دقیقه خنده از لبانش محو نمیشد. بهش میگفتم لامصب آروم بگیر یه عکس شارپ بتونم ازت بگیرم . پنجاه فریم عکس گرفتم تا یکیش معرکه شد. گفتم اینو بدیم روی تخته شاسی چاپ کنن. گفت آره خیلی خوبه. پرید و ماچم کرد. بهش گفتم من اگه میدونستم تو با یه فریم عکس میپری آدمو ماچ میکنی پانوراما ازت میگرفتم یا اصلا فیلم اچ دی میگرفتم ازت. خندید و پرید بغلم.
گفت که میدونی چقدر عزیزی؟ گفتم میدونم. تو خودت میدونی چقدر عزیزی؟ گفت میدونم.
به عکسش نگاه کردم. موهاش رو ریخته بود روی شونه هاش. دستش زیر چونه اش بود و داشت لبخند میزد. 
همش فکر میکردم الان دستش رو از زیر چونه اش بر میداره و موهاشو جمع میکنه و میگه چطوری؟
تو همین فکر بودم که در اتاقش باز شد. کامیار از توی اتاق اومد بیرون و دوید سمتم و پرید بغلم و گفت سلاااااام عمو بهنام.
منم بهش گفتم سلام به روی ماهت. چطوری؟ امروز چیکارا کردی؟
... و شروع کردم باهاش سر و کله زد و بازی کردن که یهو دیدم مادرش دم در وایساده و داره میخنده. نیگاش کردم و گفتم بیا اینجا بشین. اومد کنارم نشست . دستش رو انداخت دور گردنم و سرش رو گذاشت روی شونه هام و چشماشو بست.
چشماشو بست. همه چی دوباره به حالت اولش برگشت. دوباره صدای میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه .. توی خونه میپیچه.

۱۳۹۱ شهریور ۲۹, چهارشنبه

مصبتو مصیبت

به قول مجید توی سوته دلان من خودم روضه ام. گریه کن ندارم. اما دلم کربلاست.
سرتاپای منو نیگا کن بی مروت. ببین منو. من خود مصیبتم. من خود دردم. خود عاشورام. من دلم کربلاست. قلبم بی آب و تشنه ست. تشنه یک صدا. نه یه جرعه آب. تشنه یه لبخندم. من دلم روضه خونی میکنه. همین دلم هم میشینه پا منبریشو میکنه. همین دلم هم ضجه و زاری میکنه. توی سر خودش میزنه. همین دل صاب مرده ها. آفتاب که بزنه یادم میره واسه چی گریه کرده بودم و روضه خونده بودم. آفتاب که بزنه یادشون میره واسه چی روضه میخوندم براشون و گریه میکردن برام. 
خیال میکنی من از سنگم؟ به علی که نیستم. به همون خدایی که میپرستی نیستم. منم آدمم. منم درد دارم. منم تموم میشم. میبُرم دیگه. نمیدونم چجوری دیگه باید ادامه بدم . هر قدمی که بخوام بردارم نگاههای ملامت بار رو میبینم. دور و برم پر شده از قاضی هایی که کارشون اینه که قضاوت کنن و بگن قضاوتت نمیکنیم. دروغ میگن. همشون قضاوت میکنن. دید همشون عوض شده. منم این وسط کاری نمیتونم بکنم. به جز اینکه زمان بدم به همه چیز. که زمان بزرگترین قاضیه. میگذره و میگذرونه. تا اون موقع من میمونم و یه دلی که خودِ روضه ست. خودِ مکافاته. خودِ عزاست. دلی که پیرهن مشکی میپوشه و هرروز دم در مسجد شاه وایمیسه و سرشو میندازه پایین و گریه میکنه. جوری که شونه هاش بلرزه. جوری که شونه هام بلرزه. آره. وایمیسه و ملت دستمال به دست گریه کن کربلا دوست رو هدایت میکنه سمت داخل مسجد. سمت داخل دلم. که بیان و یه گریه ای بکنن و یه خرمایی بخورن و برن و یه لگدی به این دل صاب مرده بزنن و تهش بگن فیلانی رو دیدی اینکارو کرد؟ چه کار زشتی بود؟ اون یکی رو دیدی اونکارو کرد؟ چجوری روش شد؟ 
... و تف تو صورت من بنداز اگه یکی از اینا به خاطر خودت اومده باشن. 
همشون روضه خونن. عینهو خودت. اما هیشکی نمیفهمه اون یکی چه روضه ای میخونه. هیشکی نمیفهمه بغل دستیش واسه کی و واسه چی گریه میکنه. دردش چیه. مرگش چیه. 
... و تویی که ته دلت کربلاست و هیشکی نمیدونه چرا کربلاست مجبوری سکوت کنی و رد بشی. خفه خون بگیری و دم نزنی. که اگه حرف بزنی از یزید و حرمله هم پست تر میشی.
خفه باش و روضه ات رو بخون که خود مصیبتی. 
مصبتو مصیبت. مصبتو مصیبت. مصبتو مصیبت.






۱۳۹۱ شهریور ۲۷, دوشنبه

هیشکی با موندن من شاد نشد

هیشکی از رفتن من غصه نخورد ....
مهستی داره میخونه و منم دارم زیرلب باهاش میخونم. داغ دلم هنوز تازه ست. هنوز صدای خنده هاشون توی گوشمه. هنوز امیدوارم که این در خونه باز بشه و بپره بغلم. هنوز امیدوارم این کادوی تولد رو با ذوق و شوق باز کنه و بخنده. هنوز امیدوارم که این گوشی لعنتی زنگ بخوره.  زنگ بخوره و یه صدای شادی از پشت خط بهم بگه : چطوری؟ خووووووبی؟ پاشو بریم بیرون. پاشو خودتو لوس نکن حوصله ام سر رفت.
هنوز منتظر آخرین اسمسم. من کسی هستم که هیچوقت آخرین صحبت تلفنی و آخرین اسمس و آخرین خنده ها رو تجربه نکردم. یادم نیست کی بوده. 
.... وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت ...
به علی گرفت. به همون خدایی که تورو ازم گرفت قلبم گرفت. دردم گرفت. قلبم نه تنها درد گرفت بلکه زخم شد. تیر کشید. خراش برداشت. به همین جاده ای که تورو از من گرفت قسم که قلبم گرفت.
.... وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد ...
قرار نبود بری لامصصصصب. قرارمون به بدرقه کردن نبود. واسه چی باید میومدم بدرقه میکردم؟ کیو بدرقه میکردم؟ چرا چرا چرا؟

مهستی داره میخونه و من آروم آروم اشک میریزم و نابود میشم و تموم میشم. اونجایی که میگه وقتی رفتم نه که بارون نگرفت هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود ...
آخرش هم بارون نیومد لامصب.

۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه

مرگ در میزند

مرگ در میزند و ما اینجا پشتِ در ایستاده‌ایم و داریم خودمون رو سرگرمِ کارهای پیش‌ِ پا افتاده میکنیم. داریم وانمود میکنیم که صدای در رو نمیشنویم. با ما کسی کار نداره. زنگ در رو از جا کندیم که کسی زنگ درِ خونه‌مون رو نزنه. اما دارن مشت میکوبن به در.
چوب پنبه میذاریم توی گوشمون و تلویزیون رو روشن میکنیم تا کشتی آزادِ المپیک رو ببینیم. 
مرگ در میزند و ما هورا میکشیم. هورای مدال برنز میکشیم. مرگ در میزند و ما گریه میکنیم. سبحانک یا لا اله الا انت ...
مصبتو مصیبت. مصبتو مصیبت. مصبتو مصیبت.
منزهی تو ای که جز تو معبودی نیست. 
مرگ در میزند و ما هنوز میگوییم منزهی تو ای که جز تو معبودی نیست. مرگ با مشت به در میکوبد و ما صدای خودمان را بالاتر میبریم و در زدن را هنوز انکار میکنیم.
مرگ در میزند و ما اینجا نشسته‌ایم و داریم چرت و پرت میگیم. داریم حرف مفت میزنیم. داریم هیچ غلطی نمیکنیم. خدارو شکر میکنیم که ۷ ریشتر نیومده. خدارو شکر میکنیم که از این بیشتر نمردن. و فراز ۹۳ رو میخونیم :
ای اکرام دهنده‌ی طعام دهنده ...
مرگ در میزند و ما جلوی کولر نشسته‌ایم و میگوییم مصبتو مصیبت. مصبتو مصیبت. مصبتو مصیبت.
چی داریم بگیم؟
همه چیز حالِ روحیمون رو میریزه به هم. پس انکار میکنیم. نمیخواهیم به مادرانی که بی فرزند شدن فکر کنیم. نمیخواهیم به کسانی که زیر آوار مانده‌اند فکر کنیم.به هیچی نمیخواهیم فکر کنیم.
فقط داریم میگوییم : سبحانک یا لا اله الا انت ...
مرگ در میزند و ما کماکان میگوییم با ما کسی کار ندارد. اینا مهمون‌های همسایه‌مون هستند.
مرگ بی وقفه در میزند.
بذار در بزنه. ما هیچوقت در رو براش باز نمیکنیم.

۱۳۹۱ فروردین ۲۶, شنبه

ساعت آقای درستکار

سمفونی مردگان :
“ساعتِ آقای درستکار بیش از سی سال است که از کار افتاده؛ در ساعتِ پنج و نیمِ بعد از ظهرِ تیرماه سال ۱۳۲۵. ساعتِ سر در کلیسا، سال‌ها پیش از کار افتاده بود و ساعتِ اورهان را مردی با خود برده است؛ اما زمان همچنان می‌گردد و ویرانی به بار می‌آورد.”

قلب آقای درستکار هم بیش از سی سال است که از کار افتاده. دقیقا یک دقیقه بعد از پنج و نیم بعد از ظهر تیرماه سال ۱۳۲۵.
جسد آقای درستکار هم بیش از سی سال است که در اتاقِ کارش رها شده. گندیده. تجزیه شده و هیچ اثری ازش نمانده‌ است. اما زمان این ویرانی را نشان نمی‌دهد. زمان از مرگ آقای درستکار ، یک دقیقه بیشتر نگذشته است.
ساعتِ دیواری در هر یک ساعت ، چهار بار مینوازد و به جای دینگ دینگ دینگ دینگ میگوید ”هعی هعی هعی هعی” 
هعی از ویرانی و گردش زمان. 
هعی از قلبِ آقای درستکار که سی سال است از کار افتاده.

… و اورهان همچنان میگردد. بلکه ساعتش را پیدا کند.
دینگ هعی دینگ هعی