۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه

یک عاشقانه ناکام

رعد می‌ترکد به خنده از پس نجوای آرامی که دارد با شبِ چرکین. 
و پس نجوای آرامش
سردخندی غم‌زده، دزدانه از او بر لبِ شب می گریزد
می زند شب با غمش لبخند...
احمد شاملو

من رعدی هستم که هیچ برقی با خود ندارم. هیچ خنده‌ای ندارم. هیچ نجوای آرامی ندارم. هیچ سرد‌خند غمزده‌ای ندارم. چگونه میتوانم دزدانه بر لب تو بگریزم؟
تو شبی هستی که آنقدر تنها و غمزده‌ای که هیچ ستاره‌ای در آسمان تاریک‌ات نیست. چگونه میتوانی به من لبخند بزنی؟
من چگونه میتوانم تو را به لبخند وادارم؟

رعد به گریه می افتد و شب نیز ...
چگونه میتوانم تو را به آغوش بکشم؟ چگونه میتوانم شب را ببوسم؟ شبی که خالی شده‌است از هر ستارهای؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر