‏نمایش پست‌ها با برچسب برای تویی که بی‌وقفه دوستت میدارم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب برای تویی که بی‌وقفه دوستت میدارم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ آذر ۱۰, جمعه

تقصیر هیچ کس نیست

تقصیر من نیست. تصویر تو از ذهنم پاک نمیشود.
تقصیر من چیست؟
تقصیر من اینست که روزی که دستانت را گرفتم ، ولشان کردم. اینه که هرروز و هرشب به دستانم نگاه میکنم تا ببینم تو گرفتیشان یا نه. نگرفتیشون. اما گرمای دستانت را روی دستانم حس میکنم.
خنده ات را نمیبینم. اما طنین خنده هایت در گوشم است.
تقصیر من نیست.
صدای تو هرروز و هرشب در گوش من است. صدای حرف زدنت ،‌صدای خنده هات.
تصویر تو در دل من نقش بسته است. تورا میبینم. در خواب و در بیداری. تورا مکررا میبینم و لذت میبرم. 
تقصیر من نیست. لمس دستانت با من اینکار را کرده است.
تقصیر من نیست. مسیر قدمهایمان با من اینکار را کرده است.
تقصیر من نیست. باران این لذت و زیبایی را به من هدیه کرده است.
تقصیر من نیست. تقصیر تو نیست. تقصیر هیچکس نیست.
مقصر این راه است که من و تورا از هم دور نگه داشته است.

۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه

روایت ناتمام یک زندگی

تصور کن یکروز صبح از خواب بیدار بشوم و آماده رفتن به محل کار هستم. دوربین عکاسی ام را در کیفم میگذارم. مچ بند سبزم را به دستم بسته و ساعتم را نیز به دست چپم میبندم. موبایلم و سوییچ ماشین را برمیدارم و به پارکینگ میروم.ماشین را روشن میکنم. ریموت در را میزنم و از پارکینگ بیرون میایم. منتظر میشوم که در بسته شود تا بعد حرکت کنم. مطابق معمول یک عادت الکی چشم میندازم اینور اونورم رو خوب وارسی میکنم تا حس فضولیم ارضا شود. یک تاکسی میبینم که جلوی خانه مان توقف میکند. شخصی از ماشین پیاده میشود. راننده هم پیاده میشود و سریع صندوق عقب را باز میکند و چمدانی را از آنجا برمیدارد و روی زمین میگذارد. دختر از راننده تشکر میکند و کرایه او را حساب میکند. راننده میرود و دختر پله های منتهی به در خانه را بالا میرود. صبر کن .. من آن دختر را میشناسم. همین دیروز با او حرف زده بودم. او نزدیکترین دوست من است ولی هیچی از آمدنش به تهران نگفته بود. هیچ حرفی نمیتونم بزنم. هیچ حرکتی نمیتونم انجام بدم. اشک در چشمانم حلقه میزند. به سمتش میدوم. صدایش میکنم . صدایم میلرزد. برمیگردد. لبانم را روی لبانش میگذارم. نگاهش میکنم. به اون چشمان زیبا خیره میشوم و بغلش میکنم . باورم نمیشود. تا دیروز میگفتیم لعنت به فاصله ها و لعنت به دلتنگی ها. و حالا او اینجاست. همینجا . کنار من. دستم در دستانش است. چی میخوام دیگه از دنیا؟

۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

وقتی تو نیستی

کسی اینجا نیست؟

یه عمر من اینجا نبودم و هی تو میومدی و اینو میپرسیدی.
حالا من اینجام. درست کنار جایی که تو قبلا می ایستادی. درست جایی که قرار بود کنار تو باشم. 

حالا تو نیستی. وقتی که اومدم اینجا سوت و کور بود. هرچقدر صدا زدم کسی جوابم رو نداد.   کسی اینجا نیست؟
کسی اینجا نیست واقعا؟

ینی واقعا رفتی؟
من دیر رسیدم یا تو زود رفتی؟

۱۳۹۱ آبان ۱۶, سه‌شنبه

همین دیدارهای گاه و بیگاه در خواب و رویا

روز آخری که کنار هم بودیم نه من گفتم به امید دیدار و نه تو گفتی . این شد که دیگر نه من تو را دیدم و نه تو مرا. آخرین روزی که همدیگر را دیدیم تو از من خداحافظی کردی و من رفتنت را به نظاره نشستم. تو میرفتی و من کنار فنجان چای‌ام سرد و سردتر میشدم. رفتنت را باور نداشتم. همانگونه که آمدنت را باور نکردم. رفتنت را از این جهت باور نکردم که فکر میکردم برای همیشه میمانی. آمدنت را باور نکردم از این جهت که همه چی برام مثل یه خواب بود. یه خواب زیبا و قشنگ و آرامش بخش.
راستی ،‌خوابتو دیدم. یه خواب پر از آرامش. مثل خودت. که همیشه حضورت برام آرامش داشته و داره. خواب دیدم که من و تو یکروز بارانی در خیابان ولیعصر داریم قدم میزنیم. هیچکس در خیابان نبود. هیچ ماشینی نبود. ولیعصر سنگفرش شده بود. همه چیز مهیای یک رویا بود. هم باران میامد و هم زمین خیس بود و هم برگهای ریخته شده در خیابان خشک بودند. صدای باران با صدای خش خش برگهای زرد در هم تنیده شده بود.
من و تو راه میرفتیم در کنار هم . دست در دست هم. حرفامون کم بود. اما نگاههایمان زیاد بود. یه وقتهایی نگاه آدمها به هم یک دنیا حرف درش نهفته داره. 
من و تو راه میرفتیم در کنار هم. دست در دست هم. با لبخندی زیبا و جاودانه.
من و تو راه میرفتیم در کنار هم. دست در دست هم. در خواب.
... و من از خواب پریدم. تو را ندیدم. تو را ندیدم که کنارم باشی. که در آغوشم بکشی و در آغوشت بکشم. که ببوسی مرا و ببوسمت .
آرزو کردم که کاش در بیداری هم تکرار شوی . با من باشی. فقط در خواب نباشی. محتاج دیدارت در خواب نباشم. آرزو کردم که کاش همیشگی باشی. در خواب و در بیداری.
تا آنروز من دلخوشم به همین دیدارهای گاه و بیگاهت در خواب. به بودنت در کنارم در همین رویاهای دست نیافتنی. دلخوشم به یادآوری طنین خنده هایت.
کاش روز آخر یک دل سیر نگاهت میکردم و میبوسیدمت و در آغوشت میگرفتم. کاش در بیداری مسیر نگاهت را گم نمیکردم که اینگونه در خواب به دنبالشان بگردم.
کاش اینهمه خواب های آروم و قشنگ تعبیری هم داشتند.
کاش اینجا بودی ... همینجا. در دورترین جای هستی ... کنار من ...

۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند

نمیدونم دلتنگی یعنی چی. اما دلتنگ میدونم کیه. هرروز صبح که از خواب بیدار میشم به آینه نگاه میکنم و خودم را نمیبینم. یک دلتنگ را میبینم. دلتنگ منم. منی که درد دلتنگی خودم رو به دوش میکشم و از این خیابان به اون خیابان ،‌از این کوچه به اون کوچه میبرم.
دلتنگ منم که نمیتونم به هیچکدوم از جاهای خوب و قشنگی که قبلا با هم رفتیم برم و به هم نریزم. منی که از یک راه رفتن ساده در خیابان ها عاجزم. این خیابانها ، این کوچه ها ، این مغازه ها ،‌این کافه ها ، تمامشون زندگی مرا به سخره نشسته اند. دلتنگی مرا میبینند و به من میخندند. استیصال مرا میبینند و میخندند.
نمیدونم دلتنگی یعنی چی. اما آدم دلتنگ مستاصل ترین آدمی ست که میتوانید در دنیا پیدا کنید. 
دلتنگی های آدمی را ....
دلتنگی های آدمی را باد ....
دلتنگی های آدمی را باد با خودش میاورد کنار آدمی. از صد فرسخ آنسوتر یکراست میاورد کنارت.
دلتنگی های آدمی هیچگاه تمام نخواهد شد.
دلتنگی های من هیچگاه تمام نخواهد شد. مگر زمانی که ...

۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

ای همه آرامشم از تو

کمن آدمایی که آرومن و میتونن با آرامششون بقیه رو هم آروم کنن. کمن آدمایی که وقتی کنارشون هستی همه بدیهای دنیا رو یادت میره. همه سختی های روزگار از ذهنت پاک میشه. 
کمن آدمایی که میتونن روزت رو عوض کنن. روز تلخت رو به شیرین ترین روز زندگیت تبدیل کنن.
کمن کسانی که خنده هاشون وقتی کنارتن واقعیه. آدمایی که یک رو دارن. دو رو نیستن. جلوت یه چیز نمیگن پشت سرت یه چیز دیگه. کمن آدمایی که همه جوره کنار آدم میمونن. آدمایی که اونقدر مهربونن که دلت میخواد همیشه بغلشون کنی و توی بغلشون بمیری اصن.
یکی از این آدما تویی. یکی از مهمترین آدمای زندگی من تویی. تویی که کمتر از یکساله که میشناسمت اما تبدیل شدی به یکی از صمیمی ترین دوستای من. تویی که همیشه مهربون بودی و هستی و خواهی بود. 
تویی که برام عزیزی. بیشتر از اون چیزی که فکر کنی. بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنم.
لحظه لحظه های بودن کنار تو ، واسه من زیبا و خاطره انگیز بوده و هست. تویی که واژه واژه دلنشینی . تویی که پر از آرامشی.
هیچوقت صدایت از خاطرم محو نمیشود. هیچوقت. هیچوقت خنده هایت از خاطرم محو نمیشود. تو برای من یک دوست ابدی خواهی بود. کسی که همیشه برای دیدنت شوق دارم. یک ذوق و شوق دائمی. 
تو برای من همیشگی خواهی بود. تویی که میشناسمت و در آغوشت میکشم. بر گونه هایت بوسه میزنم و با خنده هایت زندگی میکنم.
بانو ، حضور در کنار تو ، دوستی با تو ، راه رفتن در کنار تو در یکروز پاییزی در خیابان ولیعصر برای من هم رویاست و هم خاطره.

دوستدار تو - یک رفیق قدیمی

۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه

باد در موهایت میپچید

باد در موهایت میپیچید و من همانجا در پیش چشمانت تمام شدم.
باد در موهایت میپیچید و من قبل از آخرین پیچ این جاده لعنتی تمام شدم. 
باد در موهایت میپیچید و بیرحمانه لبانم را بوسیدی و گفتی خداحافظ و رفتی. بدون اینکه منتظر خداحافظ گفتن من بمونی.
... و من همانجا تمام شدم. قبل از آخرین پیچ این جاده‌ی لعنتی تمام شدم. به چشمانت قسم که تمام شدم. به همین دستانت قسم که تمام شدم.
وقتی برگشتی باد نمی‌وزید. دیگر من هم نبودم. من تمام شده بودم. قبل از آخرین پیچ این جاده لعنتی تمام شده بودم. تو برگشتی اما دیر برگشتی. 
کسی که میره دیگه برنمیگرده. چون اونی که پیش چشمانش تمام شده بود دیگه نیست که منتظرش باشه.
اونی که میره در واقعیت فقط یه بار میره ، اما پیش کسی که ترکش کرده هرروز و هرساعت و هرلحظه میره. 
دیگه زندگی من شده بود رفتن تو. تمام لحظه های زندگیم شده بود لحظه ای که باد در موهایت میپیچید و تو بیرحمانه از من دور میشدی.
حق نداشتی برگردی. حق نداشتی وقتی که من تمام شده بودم برگردی.

۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

مقصد همینجاست. درست کنار تو

پاییز 

پاییز و درختان رنگارنگ و خیابان ولیعصر و یکروز بارانی ...
که نم بارون به صورتت بخوره و قدم بزنی. راه بری و فکر کنی. به کسی که کنارت داره پا به پات راه میاد که داری قدم هاتو باهاش هماهنگ میکنی. 
پاییز باشه و خیابون ولیعصر باشه و نم بارون هم بزنه ...
دیگه مهم نیست که کجا میخوای بری.
پاییز که باشه همه جای خیابون ولیعصر مقصده. مهم نیست کجا میخوای بری. مقصدت همونجاست. همونجایی که دستانش رو میگیری توی دستانت و با هم به ریختن برگهای رنگارنگ از درخت ها نگاه میکنی.
پاییز که باشه همه جای ولیعصر مقصده. همه جای ولیعصر بوی دستات رو میده. همه جای ولیعصر به زیبایی چشماته.
پاییز که باشه از پیش من نرو. هیچوقت نرو. پاییز که بری دیگه همه فصل ها واسم دلتنگی غروبهای پاییز رو داره.
پاییز که باشه وقتی میری دیگه برنگرد. چون وقتی که میری هیچوقت به پشت سرت نگاه نمیکنی که چجوری مثل برگهای درخت میریزم. 
آدمی که توی پاییز میره نباید هیچوقت به پشت سرش نگاه کنه. هیچوقت نباید به چشمای اونی نگاه کنه که داره ترکش میکنه. چون هیچوقت نمیفهمه که چشم قرمز ینی چی. هیچوقت نمیفهمه بارون بود یا اشک روی چشم. 
آدمی که پاییز میره ، وقتی توی پاییز بارانی در خیابان ولیعصر خداحافظی میکنه و میره ، خودش هم یه قسمت بزرگی از قلبش رو در اون پیاده روهای لعنتی جا میذاره.
آدمی که پاییز میره خیلی فرق داره با اونی که پاییز میاد. آدمی که پاییز میاد چهارفصل رو برات به قشنگی پاییز میکنه. 
آدمی که پاییز میاد باید واسه همیشه بمونه.






۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه

چشمهایش

.... و چشمانت راز آتش است. 
آتشی گرم و همیشگی. بدون هیچ دودی. بدون اینکه خاموش بشود. شبهای سرد زمستان باید کنارت نشست. به چشمانت نگاه کرد و گرم شد. چشمانی چنان گرم و گیرا که میشود ساعت ها به آن خیره شد و گذر زمان را حس نکرد.
حکایت چشمانی که مرا در خود غرق میکند. چشمانی که مرا با خود به دنیای قصه های پریان میبرد. آنجا که شاهزاده قصه به ناگاه می‌آید و بر بدی چیره میشود و در نهایت به چشمان زیباترین دختر دنیا بوسه میزند و دخترک از خواب بیدار میشود. 
اینک این منم. که به چشمانت نگاه میکنم و در رویای خود بدان بوسه میزنم و از خواب بیدار میشوم و خود را در واقعیت میبینم.همینجا کنار تو. گاهی اوقات واقعیت از هر رویایی زیباتر و رویایی تر است.
اینک این منم. که به چشمانت نگاه میکنم و زندگی را با چشمان تو میبینم. که زندگی از نگاه من و با چشمان تو برایم بسیار شیرین است. 
زمان به تندی میگذرد و من از دریای چشمانت گذر کردم تا در ساحل دستانت پهلو بگیرم.
اینک این منم. که در کنار توام. 


پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
استواری امن زمین را زیر پای خویش...


"مارگوت بیکل با ترجمه احمد شاملو"

۱۳۹۱ مهر ۸, شنبه

سه برش از یک زندگی در یک روز بارانی

۱- تصور کن روزی خیابان ولیعصر در ساعت ۹ صبح آنقدر خلوت باشد که هر نیم ساعت یکبار هم ماشینی از آن تردد نکند. در این شرایط دیگر این خیابان ، ولیعصر نیست. تبدیل میشود به همان خیابان پهلوی خلوت. تصور کن باران میبارد و من و تو در وسط این خیابان به مانند دیوانه ها راه میرویم و میخندیم. در حالیکه سرخوشانه دستان یکدیگر را گرفته ایم. در مسیرمان از باغ فردوس و پارک وی و پارک ملت نیز گذر میکنیم تا میرسیم به پارک ساعی و مجسمه آقای منتظر. آقای منتظر دیگر منتظر هیچکس نیست. دستش در دست همراهش است و دیگر به پیچ این خیابان لعنتی نگاه نمیکند. من و تو یکروز بارانی در خیابان ولیعصر عاشق هم میشویم و یکدیگر را زیر باران میبوسیم. بی آنکه به نگاههای دیگران الزامی برای پاسخ دادن داشته باشیم. 
باران بی وقفه میبارد و این خیابان بلند دوست داشتنی ، بهترین جا برای عاشقی کردن است. 
۲- تصور کن روزی را که از جاده چالوس رهسپار رامسر هستیم. در راه باران میبارد و من و تو محو جاده ، جنگل و یکدیگر هستیم. کنار جاده توقف میکنیم و در هوایی مه آلود صبحانه میخوریم. از لیوان چایی که تو برایم ریخته ای بخار بلند میشود و شیشه ماشین را بخار گرفته است. هوا سرد است و بخاری ماشین جواب نمیدهد. در استراحت بعد از صبحانه تو را در آغوش میکشم تا اندکی گرم شویم. چشمان خود را میبندم. صدایی که میاید صدای باران است که با صدای نفس های تو همراه شده است. باران به شیشه میخورد و نفس های تو به قلب من میخورد. 
باران همواره میبارد و من و تو یکروز بارانی در جاده‌ی چالوس مست بوی تن یکدیگر میشویم. 

۳- تصور کن روزی را که در ویلای خزرشهر کنار هم خوابیده ایم. باران بی وقفه میبارد و به سقف شیروانی خانه و پنجره ها برخورد میکند. بوی نم بارون و بوی خاک بارون خورده از لای پنجره به ما میرسد. مست بوی عطر تن تو و بوی درختان نارنج میشوم. در آغوشت میکشم و لبانت را میبوسم. آخ از این صدای بارون. صدای خوردن قطرات بارون به سقف و چیکه کردن قطرات از ناودون.
باران بی وقفه میبارد و من عاشقانه دوستش میدارم. هم باران را هم تو را. تویی که برای من همان بارانی. تویی که با وجودت همواره طراوت باران را با خود داری. دستانت را میگیرم و با هم به کنار پنجره میرویم. دستانم را دورت حلقه میکنم و موهایت را بو میکنم و با هم باران را تماشا میکنیم. بارانی که در باغ نارنج میبارد و در این هوا دیوانه ات میکند.

تصور کن روزی را که عاشقانه هایمان در خیابان ولیعصر ، جاده چالوس و ویلای خزرشهر محقق شود. دور نیست آن روز. نباید دور باشد.

۱۳۹۱ شهریور ۳۰, پنجشنبه

بیمار خنده های توام، بیشتر بخند

یکی پاشه دست منو بگیره ببره کنسرت همایون شجریان. بلیتش هم مهمون من. یه نفر فقط باشه که وقتی همایون، بیمار خنده های توام بیشتر بخندشو میخونه آدم توی چشماش نیگا کنه و بگه حدیث نفس ماست ها. عنایت دارید که؟
و ایشون لبخند بزنه و سرشو تکون بده.
زندگیه وقتی به این قسمتش میرسه : بگذار تا بگویمت:این مرغ خسته جان، عمری ست در هوای تو از آشیان جداست.
یه نفر باشه که دستشو محکم فشار بدی و زیرلب بهش بگی : خورشید آرزوی منی ،‌بیشتر بتاب.
یه نفر باشه که بدونه اندوه چیست ، عشق کدامست ، غم کجاست.
یه نفر که شاید جاودانه بماند کنار من...

کنسرت همایون ما را صدا میکند لامصب.

۱۳۹۱ شهریور ۶, دوشنبه

این منم که آغوشت را به انتظار نشسته ام

از روزهایی که برنمیگردند، به آغوش کسانی که باز نمیگردند.
این منم.
جدا مانده از روزهایی که نمیرسند، جدا مانده از آغوش کسانی که نمی‌آیند.
این منم.
از آغوش کسانی که نمیرسند، رها شده در آرزوی وصال کسانی که نمیخواهند.
این منم.
گرم بوسه کسانی که نمیبوسند و بیزار از بوسه کسانی که گرم میبوسند.
این منم.
در آغوش کسانی که به آغوش نمیکشند و در آرزوی آغوش کسانی که خود، آغوشند.
این منم.
در آرزوی آمدن فردایی که آمدنش آرزوی دیروزم بود. بیزار از آمدن فردایی که آمدنش شبم را به اتمام میرساند.
این منم.
در آرزوی بودن کنار فردی که کنارم نیست.
این منم.
خسته از تمام بودن‌ها و نبودن‌ها. خسته از تمام رسیدن‌ها و نرسیدن‌ها. خسته از تمام بغض‌ها و شادی‌ها.
این منم.
که در انتهای یک روز بارانی ،‌تنها آغوش گرم تو را میخواهد.
همین.

مثل همین بارانی که میبارد*

زندگی همین بارانی‌ست که بی‌وقفه بارید. یعنی همین بودن باران. که وقتی میباره فرق نمیکنه کجا هستیم. یکیمون کنار پنجره اتاقشه. یکیمون توی خیابون در حال دویدن و رقصِ بی‌وقفه از شادی و یکی دیگه توی ماشین نشسته و دستش رو از پنجره آورده بیرون و داره فریاد میکشه از خوشی.
ما جماعتی هستیم که باران برایمان فقط باران نیست. باران دوستمان است. همدم و هم‌صحبتمان است. همراهمان است و وقتی اشک میریزی در کنارش، با رعد و برق بهت میگه حواسم بهت هست.
وقتی بغض داری با شدید کردن بارشش میگه غمت نباشه. میگذره. باید که بگذره.
باران که میبارد آدمها عاشق میشوند. سرمست میشوند از بوی نابِ خاکِ باران خورده. سرمست میشوند از بوی خود باران.
آدمها زیر باران عاشق میشوند. راحت‌تر دل میبازند. قشنگتر در آغوش میکشند و زیباتر میبوسند و بوسیده میشوند.
باران که میبارد دلم میخواد ساعتها بروم توی کوچه‌مون و دستامو بگیرم رو به آسمون، رو به ابرها و چشمامو ببندم.
باران که میبارد اشکها راحت‌تر از چشمانِ آدم سرازیر میشوند. راحت‌تر میشه بغض کرد. راحت‌تر میشه فریاد کشید. فریاد بکشی از تمام بی‌رحمی‌های روزهای آفتابی.
پناه ببری به باران. از شرِ تمام روزهای گرم و آفتابی.
پناه ببری به آغوش باران. از شر تمام بدی‌های روزهای آفتابی.
تکیه کنی به باران.
باران تکیه گاه است. تکیه گاه تمام انسانهای بی پناه.
صدای باران لذت بخش است. لذت بخش. لذت بخش و لذت بخش. اونقدر که میتونی ساعتها به صدای باران گوش کنی و خسته نشی. بارانی که میخوره به پنجره رو نگاه کنی. مسحور صدای تلق تولوق ناودونی بشی و با صدای بارونی که میخوره به سقف شیروانی عشق کنی.
زیبایی های باران کم نیست. آدمها زیر باران زیباتر میشوند. موهای خیس. دستان خیس. لباس خیس. چشمان خیس. لبهای خیس.
آخ که چه لذتی داره بوسیدن لبهای خیس یک معشوقه‌ی خیس در یک خیابان ولیعصر خیس.
... و ابی هم بخونه که :
برهنه از هراس و خالی از عشق
توی آغوش جان من رها شی
رها شی
رها شی
رهاتر از رها
در آغوش من ،‌زیر باران

.... و من دیوانه تر و مجنون تر از همیشه وقتی باران تمام شود باز به دنبال تو خواهم گشت. به دنبال بوی عطرت. به دنبال طعم لبهایت. چرا که تو ،‌خود بارانی.مگه نه؟

۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

پاییز همیشه بارانی ست*

کجای کار غلط بود. کجای کار اشتباه کردم؟
طلسم شده بود انگار. همه چیز طلسم شده بود. وقتی خودم رو نابود کردم. وقتی داشتم گند میزدم به وجهه خودم حواسم کجا بود؟ به چی فکر میکردم؟ چرا انقدر احمق بودم؟ 
دنبال چی بودم؟ الان که فکر میکنم میبینم هیچ چیز خاصی نبود. دنبال هیچ چیز خاصی نبودم. اما فقط دلم میخواست برم. برم دنبالش. به هر قیمتی. این نشد یکی دیگه. اون نشد این یکی. هرکی شد. فقط بشه. داشتم شخصیت خودم رو از بین میبردم. 
الان که به اون روزها نگاه میکنم بغض میکنم. بغض تلخی که گلوم رو له میکنه.
هرچی بیماری بود سراغم اومده بود. هرچی قرص بود میخوردم تا آروم باشم. قرص سردرد ، تپش قلب و ضد اضطراب و ...
هیچی آرومم نمیکرد. به هر دری میزدم باز نمیشد اون در. بعدها فهمیدم اونا دیوارهای خرابه ای بودن که شکل در بودن. خیلی طبیعی بود که باز نشن. 
گذشت و گذشت و گذشت تا از اون جو خارج شد. از اون روزهای سگی بحرانی خارج شد. خودم رو پیدا کردم. تازه فهمیدم چه گندکاری هایی کردم. 
به گذشته که نگاه میکنم میبینم چه معجزه ای بود که من از اون بن بست لعنتی تونستم به سلامت خارج بشم. چه معجزه ای بود که من آرامش خودم رو دوباره بدست اوردم. خوشبختی رو فهمیدم و قدر نعمتهای زندگیم رو دونستم. 
چه لذتی داره دوست داشتن. اما دوست داشتن درست. دوست داشتن کسی که آدم درستی باشه. همون آدمی باشه که قراره باشه. دیر و زود داره اما بالاخره میاد. هیچ عجله ای ندارم برای اومدنش. چون ایمان دارم که میاد. یه روز بارانی در خیابان ولیعصر کسی را میبینم که قرار است برای همیشه باشد. 
دیگه دوست ندارم احساسی تصمیم بگیرم. خیلی وقته که احساسی تصمیم نمیگیرم. خیلی وقته که عجله ای برای رسیدن ندارم. همینجوری کج دار و مریز دارم از زندگی و از لحظه لحظه های زندگیم لذت میبرم. دارم ثانیه های زندگیم رو درک میکنم. دارم هوای زندگیم رو نفس میکشم. چی میخوام از این قشنگتر؟
خودم دارم تغییر کردن خودم رو حس میکنم. تغییرات مثبت. خیلی از خصوصیاتی که حتا سه ماه پیش داشتم رو دیگه ندارم. هنوز نمیدونم چجوری دارم انقدر به سمت آروم شدن تغییر میکنم. اما خوشحالم. خوشحالم از اینکه کابوسی در کار نیست و رویا جای کابوس رو گرفته.
و من ، اینجا نشسته ام و دارم خوشبختی را زندگی میکنم و میدانم تو روزی میرسد که به من خواهی رسید. دیر نیست اون روز. فقط خیابان ولیعصر را به خاطر بسپار. پاییز همیشه بارانی ست.
دل به تو بستن اشتباه نیست. دل بستن به خیابان ولیعصر اشتباه نیست. دل بستن به باران اشتباه نیست.
زندگی شاید همین باشد :
تو ،‌ خیابان ولیعصر و باران ...

۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه

یک عاشقانه ناکام

رعد میترکد به خنده از پس نجوای آرامی که دارد با شبِ چرکین. 
و پس نجوای آرامش
سردخندی غم‌زده، دزدانه از او بر لبِ شب می گریزد
می زند شب با غمش لبخند...
احمد شاملو

من رعدی هستم که هیچ برقی با خود ندارم. هیچ خندهای ندارم. هیچ نجوای آرامی ندارم. هیچ سردخند غمزدهای ندارم. چگونه میتوانم دزدانه بر لب تو بگریزم؟
تو شبی هستی که آنقدر تنها و غمزدهای که هیچ ستارهای در آسمان تاریک‌ات نیست. چگونه میتوانی به من لبخند بزنی؟
من چگونه میتوانم تو را به لبخند وادارم؟

رعد به گریه می افتد و شب نیز ...
چگونه میتوانم تو را به آغوش بکشم؟ چگونه میتوانم شب را ببوسم؟ شبی که خالی شدهاست از هر ستارهای؟

۱۳۹۱ مرداد ۳, سه‌شنبه

لبانت به ظرافت شعر

این صفحه از ظهر تا حالا بازه. برای نوشتنِ پُست. اما دست و دلم به نوشتن نمیرود. این‌روزها بیشتر ترجیح میدم سکوت کنم و به چشمانت نگاه کنم. 
به جای اینکه به کلمات فکر کنم میخواهم به لبانت فکر کنم.
به جای اینکه به ترتیب قرار گرفتن جملات کنار هم فکر کنم، میخواهم به آغوش کشیدنت فکر کنم.
نتیجه این می‌شود که من مینویسم و تو را نگاه میکنم. اسم تو را مینویسم و بیمار خنده هایت میشوم. لبانت را میبوسم و نوشتن را ادامه میدهم و سرانجام در آغوشت این نوشته را پایان میدهم.

۱۳۹۱ تیر ۱, پنجشنبه

دلگرم به یک بوسه عصرگاهی

باهاس دلت گرم باشه. تحتِ هر شرایطی. میتونی دلگرمِ یک بوسه‌ی عصرگاهی باشی . میتونی دلگرمِ حضورِ یک تکیه‌گاه باشی. یا میتونی دلت رو به یک عکس خوش کنی.میتونی دلگرم باشی به اینکه قدمهات رو توی پیاده‌روی خیابون پهلوی با یکی هماهنگ میکنی. میتونی دلگرم باشی به یک تلفن یا اس‌ا‌م‌اسِ بی‌وقت و غیرمنتظره از یک دوست که مدتهاست ازش خبری نیست.
میتونه دلت گرم بشه به بارونی که در آخرین روز خرداد بارید. میتونه دلت به یک آغوشِ گرمِ ناگهانی ، گرم بشه. میتونه دلت به حضور و نفس و نگاه یک آدمی گرم بشه که هرچقدر فکر میکنی یادت نمیاد کِی و چطوری وارد زندگیت شد.
میتونی دلگرمِ حضور یک نفر در کنارت باشی. دلگرمِ حضور یک تکیه‌گاه. دلگرم حضور یک حامی. دلگرم حضور کسی که حالا که بهش فکر میکنی میبینی نفست براش در میره.
آدمی باهاس مطلقا دلش گرم باشه.

۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه

روایتی بر یک اشک فروریخته

حکایت آغوشی که سرد شد؛
لبخندی که خشک شد؛
و اشکی که فرو ریخت …

حکایت دردهایی که در موردشون به هیچ‌کس نباید چیزی گفت.
حکایت چشمانی که همیشه خیس هستن و باید پنهونشون کنم.
از تو ؛
حکایت تمام حرف‌های ناگفته ای که باید پنهونشون کنم
از تو ؛
حکایت این‌همه غمی که داره روی هم تلنبار میشه و انگار حکمتیه که هیچوقت تموم نشه.
حکایت خشمی که نمیتونم فریادشون کنم.
حکایت بغضی که نمیترکه…
حکایت من که باید تنها با این همه مشکل ریز و درشت دست و پنجه نرم کنم.
حکایت تویی که دیگر نمیشناسمت.