‏نمایش پست‌ها با برچسب از تصوراتی که ما را در خود غرق میکند. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از تصوراتی که ما را در خود غرق میکند. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه

اگه نرفته بودی گریه منو نمیبرد

+ سلام
- برای چی زنگ زدی؟
+ دلم تنگ شده بود.
- ....
+ ینی تو دلت تنگ نشده؟
- چرا. دل منم تنگ شده. اما جرات زنگ زدن بهت رو نداشتم هیچوقت.
+ میخوای مثل قدیما با هم دوست باشیم؟
- از خدامه.
+ پس دوستیم.
- نمیدونی چی گذشت توی این چند وقت بهم.
+ میدونم.
- بیا ببینمت.
+ یک ساعت دیگه دم پاساژ خوبه؟
- عالیه.
+ میبینمت پس.

یک ساعت بعد رفتم. دیدمش. بعد از چند وقت عذاب آور. بغض کردم. به تمام این اتفاقات لعنتی فکر کردم. سعی کردم همه‌ی بدیهاش بیاد جلوی چشمم که اقلا اشکهام سرازیر نشه و بتونم خودم رو کنترل کنم. اما نشد. یه وقتهایی توی زندگی هرچقدر هم بخوای به بدی و تلخی و زشتی فکر کنی نمیتونی. از بس که چیزی که داری میبینی قشنگ و زیباست.
ساعتها کنار هم بودیم و قدم میزدیم و میخندیدیم. به خودم میگفتم واقعا این حس آرامش الان رو میخوای با چی عوض کنی؟ دلت میاد خرابش کنی؟
مدتها بود انقدر خوشحال نبودم.

از خواب که بیدار شدم بغض کردم. به خودم لعنت فرستادم. بهش لعنت فرستادم که وقتی که قرار نیست چیزی درست بشه میاد توی خوابم. 
کاشکی خواب نبود. یا اقلا کاشکی هیچوقت به خوابم نمیومدی. کاشکی نمیذاشتی تصوری از درست شدن داشته باشم. کاشکی .....
بخدا این انصاف نیست. این اوج بی رحمیه. لعنت به خوابهایی که فقط داغ دل تازه میکنند. 

فقط کاشکی همه چیز انقدر راحت که توی رویاها درست میشه،‌ در واقعیت هم درست میشد.

۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه

روایت ناتمام یک زندگی

تصور کن یکروز صبح از خواب بیدار بشوم و آماده رفتن به محل کار هستم. دوربین عکاسی ام را در کیفم میگذارم. مچ بند سبزم را به دستم بسته و ساعتم را نیز به دست چپم میبندم. موبایلم و سوییچ ماشین را برمیدارم و به پارکینگ میروم.ماشین را روشن میکنم. ریموت در را میزنم و از پارکینگ بیرون میایم. منتظر میشوم که در بسته شود تا بعد حرکت کنم. مطابق معمول یک عادت الکی چشم میندازم اینور اونورم رو خوب وارسی میکنم تا حس فضولیم ارضا شود. یک تاکسی میبینم که جلوی خانه مان توقف میکند. شخصی از ماشین پیاده میشود. راننده هم پیاده میشود و سریع صندوق عقب را باز میکند و چمدانی را از آنجا برمیدارد و روی زمین میگذارد. دختر از راننده تشکر میکند و کرایه او را حساب میکند. راننده میرود و دختر پله های منتهی به در خانه را بالا میرود. صبر کن .. من آن دختر را میشناسم. همین دیروز با او حرف زده بودم. او نزدیکترین دوست من است ولی هیچی از آمدنش به تهران نگفته بود. هیچ حرفی نمیتونم بزنم. هیچ حرکتی نمیتونم انجام بدم. اشک در چشمانم حلقه میزند. به سمتش میدوم. صدایش میکنم . صدایم میلرزد. برمیگردد. لبانم را روی لبانش میگذارم. نگاهش میکنم. به اون چشمان زیبا خیره میشوم و بغلش میکنم . باورم نمیشود. تا دیروز میگفتیم لعنت به فاصله ها و لعنت به دلتنگی ها. و حالا او اینجاست. همینجا . کنار من. دستم در دستانش است. چی میخوام دیگه از دنیا؟

۱۳۹۱ مهر ۸, شنبه

سه برش از یک زندگی در یک روز بارانی

۱- تصور کن روزی خیابان ولیعصر در ساعت ۹ صبح آنقدر خلوت باشد که هر نیم ساعت یکبار هم ماشینی از آن تردد نکند. در این شرایط دیگر این خیابان ، ولیعصر نیست. تبدیل میشود به همان خیابان پهلوی خلوت. تصور کن باران میبارد و من و تو در وسط این خیابان به مانند دیوانه ها راه میرویم و میخندیم. در حالیکه سرخوشانه دستان یکدیگر را گرفته ایم. در مسیرمان از باغ فردوس و پارک وی و پارک ملت نیز گذر میکنیم تا میرسیم به پارک ساعی و مجسمه آقای منتظر. آقای منتظر دیگر منتظر هیچکس نیست. دستش در دست همراهش است و دیگر به پیچ این خیابان لعنتی نگاه نمیکند. من و تو یکروز بارانی در خیابان ولیعصر عاشق هم میشویم و یکدیگر را زیر باران میبوسیم. بی آنکه به نگاههای دیگران الزامی برای پاسخ دادن داشته باشیم. 
باران بی وقفه میبارد و این خیابان بلند دوست داشتنی ، بهترین جا برای عاشقی کردن است. 
۲- تصور کن روزی را که از جاده چالوس رهسپار رامسر هستیم. در راه باران میبارد و من و تو محو جاده ، جنگل و یکدیگر هستیم. کنار جاده توقف میکنیم و در هوایی مه آلود صبحانه میخوریم. از لیوان چایی که تو برایم ریخته ای بخار بلند میشود و شیشه ماشین را بخار گرفته است. هوا سرد است و بخاری ماشین جواب نمیدهد. در استراحت بعد از صبحانه تو را در آغوش میکشم تا اندکی گرم شویم. چشمان خود را میبندم. صدایی که میاید صدای باران است که با صدای نفس های تو همراه شده است. باران به شیشه میخورد و نفس های تو به قلب من میخورد. 
باران همواره میبارد و من و تو یکروز بارانی در جاده‌ی چالوس مست بوی تن یکدیگر میشویم. 

۳- تصور کن روزی را که در ویلای خزرشهر کنار هم خوابیده ایم. باران بی وقفه میبارد و به سقف شیروانی خانه و پنجره ها برخورد میکند. بوی نم بارون و بوی خاک بارون خورده از لای پنجره به ما میرسد. مست بوی عطر تن تو و بوی درختان نارنج میشوم. در آغوشت میکشم و لبانت را میبوسم. آخ از این صدای بارون. صدای خوردن قطرات بارون به سقف و چیکه کردن قطرات از ناودون.
باران بی وقفه میبارد و من عاشقانه دوستش میدارم. هم باران را هم تو را. تویی که برای من همان بارانی. تویی که با وجودت همواره طراوت باران را با خود داری. دستانت را میگیرم و با هم به کنار پنجره میرویم. دستانم را دورت حلقه میکنم و موهایت را بو میکنم و با هم باران را تماشا میکنیم. بارانی که در باغ نارنج میبارد و در این هوا دیوانه ات میکند.

تصور کن روزی را که عاشقانه هایمان در خیابان ولیعصر ، جاده چالوس و ویلای خزرشهر محقق شود. دور نیست آن روز. نباید دور باشد.

۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه

گیدو بوخوالد

آلمان‌غربیِ جام‌جهانی ۹۰ یه بازیکن داشت به اسم گیدو بوخوالد. تا مدت‌ها توی کفِ این اسم بودم. خیلی اسم شاخی داشت.اونقدر تحتِ تاثیر این اسم بودم که میگفتم بعدها اسم بچه‌ام رو میخوام بذارم گیدو بوخوالد. خیلی باکلاسه. مثلا بگم گیدوبوخوالد‌جان، نکن اینکارو. شیطونی نکن. گیدوبوخوالدجان امروز توی مدرسه چی بهت یاد دادن؟ یا مثلا شعر میخوندم براش :
داشت بهنام‌حقانی‌خان پسری
پسرِ با ادب و با هنری
اسم او بود گیدوبوخوالدجان
اهل منزل زِ دستش خندان
یا تنبیهش کنم و بگم گیدوبوخوالد خیلی کار زشتی کردی . برو توی اتاقت و به این کار زشتت فکر کن.
بعدها بزرگ میشد میرفت ازدواج کنه. روی کارت عروسیش مینوشتن : دو غنچه شکفته ، گیدوبوخوالد حقانی و الناز بهرامی.
خیلی خوب میشد اگه ثبت احوال لوس بازی در نمیاورد و این اسم رو ثبت میکرد.

۱۳۹۱ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

بچه های راه‌آهن

یه کتابی بود بچگی‌هام میخوندم و خیلی دوستش داشتم به اسم بچه‌های راه‌آهن. هیچی ازش یادم نمیاد. فقط تنها چیزی که یادمه اینه که دو سه تا بچه بودن که توی یه دهکده‌ی سرسبز نزدیک راه‌آهن زندگی میکردن. 
خلاصه من از همون بچگی عاشقِ این ایستگاه‌های متروکِ راه‌آهن شدم که در طولِ هفته امکان داشت یه بار هم قطار ازش رد نشه. اما اون خطِ آهن ، وسط اون سرسبزی‌ها ، وقتی که از پیچ و خم گل و گیاه‌ها رد میشه یکی از رویایی‌ترین منظره‌های ذهنِ منو ساخته و پرداخته کرد.
یه کلبه‌ی چوبی ، کنار خطِ آهن. یه کلبه‌ی چوبیِ محصور میونِ یه عالمه گل و گیاه. با یه درِ چوبی و با یه دودکش.
… و بچه‌هایی که کنارِ خطِ آهن بازی میکنن و قطاری که انگار یادش رفته که اینجا خطِ آهنی هم هست.
 از دودکشِ اون کلبه‌ی چوبی دود بلند میشه و به آسمون میره ، بچه‌های کوچک، کنارِ خط آهن، بزرگ میشن و رهسپار شهر میشن که بروند دانشگاه . گل و گیاه بیشتر خونه رو در بر میگیره اما هیچ قطاری از اون ایستگاه رد نمیشه.
من به بلیت‌فروشی فکر میکنم که بیست سالِ تمام هرروز ساعت 6 صبح با کت و شلوارِ اتوکشیده و کلاهی که به سر داره میاد سر کارش و شب ساعت 10 میره خونه‌اش. بدون اینکه حتی یکی از بلیت‌هاش به فروش بره.
به مسافری فکر میکنم که هیچ‌وقت به این ایستگاه نرسید.
به چمدانی فکر میکنم که پوسیده شد کنار خط آهن.
به استقبال‌کننده‌ای فکر میکنم که هرروز با یک شاخه گلِ سرخ امیدوارانه به ایستگاه می‌آید و تا وقتی خورشید غروب میکند ، می‌ایستد و به دوردست‌ها خیره میشود تا بلکه قطاری برسد. اما هیچ قطاری در کار نیست.
اینجا بیست سالی هست که متروکه‌ست. اما کسی باور نمیکند. کسی نمیخواهد باور کند.

۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

حدیث بیقراری ماهان

دلم می‌خواست یه دختر کوچولو داشتم. یه دخترِ بورِ سرتقِ خوشگل که یه دامن خوشگل پاش کنه با یه لباسِ صورتیِ قشنگ. بعد بدوئه سمتِ منِ سبیلو که از سرِ کار برمی‌گردم خونه و جیغ زنان بپره بغلم. منم بهش یه عروسک کادو بدم و ماچش کنم.
من دلم یه دختر کوچولو میخواد که ببرمش پارک تا بازی کنه. براش بستنی بخرم. سوارِ تاب بشه ، هولش بدم و کیف کنم از خنده‌های سرخوشانه‌اش.

بعد یه عالمه اسباب‌بازی بخرم براش و بریم رستوران هرچی که دلش می‌خواد براش بخرم.
من دلم یه دختر کوچولوی نازنازی میخواد که شبها وقتی خسته و کوفته نشستم پای تلویزیون بدوئه و بیاد بغلم و ماچم کنه و برام شعرهای مهدکودکش رو بخونه.
من دلم یه دخترِ کوچولو میخواد که اسمش ماهان باشه.
من دلم نوشتن حدیث ماهان رو میخواد. حدیث زندگیش رو. نه بی‌قراریش رو. من دلم بی‌قراری ماهانم رو نمیخواد. نمیخوام که بی‌قراریش رو ببینم. نمیخوام گریه اش رو ببینم. نمیخوام تلخیش رو ببینم. نمیخوام ناراحتیش رو ببینم.
من دلم یه ماهان کوچولوی نازنازی میخواد.

۱۳۹۰ آذر ۲۳, چهارشنبه

روایتی از یک خانه متروک در کوچه‌ای بن بست

یه خونه‌ی بزرگ که مدتهاست کسی بهش سر نزده.
ملحفه سفید روی تمام وسایل کشیده شده. 
پنجره ها شکسته.
دیوارها تار عنکبوت بسته.
تمام درختها خشک شده. 

یه استخر خیلی بزرگ هم هست که پر از آبه. آب لجن و راکد. پر از برگ. 
تصویر خونه‌ی نیمه خراب افتاده توی آب.
دوتا صندلی توی بالکنِ خونه هست.
… و یه مردی که سالهاست روی یکی از دوتا صندلی نشسته و داره به اون صندلی خالی نگاه میکنه.
… و هیچکس اون مرد رو نمیبینه. انگار سالهاست که مرده.

۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

بوی پاک اطلسی

یه حیاط قدیمی ، با یه حوضِ سفالیِ کوچیک به رنگ آبی که وسط حیاطه. یه درخت خرمالو کنار حوض آبیه. که اونقدر میوه داده که تا روی زمین خم شده. توی این حوض قدیمی یه عالمه میوه ریخته شده. بعد از ظهر قراره همه اینجا جمع بشن. کل حیاط رو هم شستن.
بوی خاک آب خورده میاد.
روی پله‌های خونه که منتهی میشه به حیاط ، سمت راست گلدون سفالی شمعدونی گذاشتن و سمت چپ اطلسی.
بوی این گلها کلِ خونه رو پر کرده.

بابابزرگ با رادیوی قدیمیش نشسته توی حیاط و داره اخبار گوش میده. سه چهارتا نوه‌ی قد و نیم‌قد که اومدن پیش آقاجون و خانجون، دارن توی حیاط با عروسکاشون بازی میکنن.
مادربزرگ توی آشپزخونه داره قرمه‌سبزی میپزه و زیرلب داره از دلکش و مرضیه آهنگ میخونه.