‏نمایش پست‌ها با برچسب در ستایش زندگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب در ستایش زندگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ آبان ۷, یکشنبه

از خل و چل بازی های یهویی

توی زندگی یه لحظاتی هست که یه حرکتی میکنی که تا حالا به اون حرکت حتا فکر هم نکرده بودی. یه خل و چل بازی ناب. یه کاری که خیلی وقته فراموشش کرده باشی. اما به طور ناخودآگاه دوباره انجامش بدی و عشق کنی از اون کار.
من آدمی هستم که کار یهویی معمولا خودم انجام نمیدم. همیشه با برنامه قبلی. خونه دوستم یا سینما یا کافه یا نمایشگاه هرجایی بخوام برم معمولا با برنامه ریزی قبلی میرم. هیچ کاری رو نمیتونم یهویی انجام بدم. اگه هم مجبور بشم یه کار یهویی انجام بدم کلی غرغر میکنم و اصلا زهر میکنم به همه اون کار و برنامه رو.
اما یه بار اینکارو کردم. همین دیروز پریروز بود. بارون میومد و من خسته از کار و کلاس درس داشتم  میومدم خونه. از کنار محله‌تون رد شدم. بدون هیچ فکری به راننده گفتم آقا نگه دارین لطفا. من پیاده میشم. 
کلی غرغر کرد که پسره‌ی دیوونه وسط اتوبان یهو یادش افتاده باهاس پیاده بشه. 
پیاده شدم. زیر بارون دویدم تا به میدون نزدیک خونه تون برسم. تازه یادم افتاد که بهت زنگ بزنم. زنگ زدم....
نبودی ...
هیچ کس پشت خط نبود ... هیچ کس گوشی رو بر نداشت ....
بارون به شدت میبارید و من همونجا کنار میدون نزدیک خونه تون نیم ساعت نشستم و خیسِ خیس شدم تا بلکه خبری ازت بشه. 
نه جواب زنگی. نه اسمسی. هیچی.
دست از پا درازتر از این حرکت یهویی رفتم تاکسی بگیرم برم خونه.
درسته که اولین خل و چل بازیِ یهویی با شکست مواجه شد اما کاملا راضیم از این وجهی که از خودم کشف کردم. وجهی که آمادگی داره هرکار یهویی و خل و چلانه ای رو انجام بده.

۱۳۹۱ آبان ۳, چهارشنبه

داستان سه بچه خوک

داستان سه بچه خوک رو که شنیدین. همون که یکی از بچه خوک ها خونه اش رو از کاه ساخت. یکی دیگه از چوب و یکی دیگه با آجر و سیمان.
اولی سریعتر از همه ساخت و زودتر از همه خراب شد. آخری از همه دیرتر تموم کرد ساخت خونه اش رو اما خراب نشد. 
روابط ما آدمها هم همینه.
 به شخصه روزهای عجیبی رو دارم میگذرونم. راه میرم و زیرلب میخونم : امون از چشمای تو ، وقتی که بارون میباره.
این روزها روی زمین نیستم. در آسمان هم نیستم. هیچ ابری در این آسمان لعنتی نیست که روی ابرها باشم. 
این روزها من هیچ جا نیستم. یکروز در آغوش تو هستم. یکروز نزدیکترین فرد به قبر. یکروز کنار توام. غرق در آرامش. یکروز زیر تابوت. غرق در اشک.
این روزها و این ساعتها من خودمم؟ من کی ام؟ چه تعریفی دارم از خودم؟ من کی ام؟ واقعا من کی ام؟ 
این روزها نمیدونم چجوری میگذرن. اما هرچی که هست و هرجوری که میگذره مهمش اینه که همشون واقعیه. تلخی هاش واقعیه. شادی هاش واقعیه. زندگی همینه. زندگی واقعی همینه. اصلا چرا زندگی واقعی؟ مگه زندگی مجازی هم داریم؟ اینی که اینجا داریم مگه زندگیه؟ دلمون به چهارتا لایک و کامنت و دوتا قربون صدقه و بوس بوس عچقم و جینگولیکسم و من برم لالا و دوستتون دارم هوارتا و اینا خوشه؟
اگه اینا زندگیه من زندگیمو میبخشم به هرکس که محتاج این حرفا و مسخره بازی هاست.
زندگی واقعی ینی اینکه وقتی اولین بارون پاییزی میاد ماشینو برداری. بری دنبال بانو. بهش بگی بیا پایین بریم با هم قدم بزنیم. بزنین به خیابون. توی خیابون های خیس قدم بزنین و بخندین و ذوق کنین و ببوسین همو حتا. به درک که فرداش از سرما یک هفته توی خونه دراز به دراز بیافتین.
زندگی واقعی ینی اینکه وقتی درد داری ، وقتی بغض داری یکی باشه که بغلت کنه و بگه بیخیال. میگذره. نه اینکه چهارتا پی ام ماچ و بوسه بفرسته و بعدش هم بگه باز این معلوم نیست چه مرگش شده دوباره.
یا وقتی که ناراحتی و غصه داری بغلت کنم و بگم کنارت هستم و درستش میکنیم. که بفهمه یکی هست که هواشو داره. یکی هست که مثل کوه پشت سرش وایساده.
زندگی واقعی ینی اینکه کلمات به معنای واقعی و درست ادا بشن. وقتی توی چت میگین دوستت دارم یه معنی داره. معنایی که شاید خیلی جدی گرفته نشه. اما کلمات در دنیای واقعی حرمت دارن. مقدسن. شما هر حرفی رو نباید بزنی. شما نباید راه به راه بگی دوستت دارم. نباید بگی که بیا بغلم. نباید بگی همه جونم تویی. نباید بگی تا آخرش باهات هستم.
تا کِی؟ تا وقتی کاملا از خودت مطمئن نیستی. کلمات که ادا میشن آدم تا آخرین روز زندگیش اون حرفها و واژه ها رو در خاطرش نگه میداره. اون حرفها هرروز توی گوشش طنین انداز میشن. اما توی چت یا ایمیل شاید با یه لبخند ساده یا یه اسمایلی لبخند و بوس و بغل از کنارشون بگذره.
آدما توی زندگی واقعی شکننده ترن. چون رفاقتاشون جدیه. چون روابطشون جدیه. چون زندگی واقعی هیچیش بچه بازی نیست. هیچیش لوس بازی نیست. هیچیش مسخره بازی نیست. 
این روزها دارم زندگی میکنم. اگه غم هست. اگه غصه هست. اگه شادی و خنده هست میدونم که همه چی واقعیه. میدونم که سختی هاش آدمو قویتر میکنه و خوشی هاش آدمو سرزنده تر. 
روابط واقعی قشنگن. چون درست بنا شدن. اونقدر درست که باد و طوفان نمیتونه خرابش کنه. محکمن. و واسه بهم خوردنش احتیاج به یه دلیل خیلی بزرگ دارن.
اما روابط مجازی رو یه عطسه هم میتونه خرابش کنه.
بوسه ،‌بغل ، خنده ،‌لبخند ،‌اشک حرمت دارن. با یه اسمایلی ساده خرجش نکنیم.
حرفها و کلمات حرمت دارن. الکی خرجشون نکنیم.
زندگی حرمت داره. زندگی واقعی حرمت داره. الکی با بودن در زندگی مجازی حرومش نکنیم.

۱۳۹۱ شهریور ۳۰, پنجشنبه

بیمار خنده های توام، بیشتر بخند

یکی پاشه دست منو بگیره ببره کنسرت همایون شجریان. بلیتش هم مهمون من. یه نفر فقط باشه که وقتی همایون، بیمار خنده های توام بیشتر بخندشو میخونه آدم توی چشماش نیگا کنه و بگه حدیث نفس ماست ها. عنایت دارید که؟
و ایشون لبخند بزنه و سرشو تکون بده.
زندگیه وقتی به این قسمتش میرسه : بگذار تا بگویمت:این مرغ خسته جان، عمری ست در هوای تو از آشیان جداست.
یه نفر باشه که دستشو محکم فشار بدی و زیرلب بهش بگی : خورشید آرزوی منی ،‌بیشتر بتاب.
یه نفر باشه که بدونه اندوه چیست ، عشق کدامست ، غم کجاست.
یه نفر که شاید جاودانه بماند کنار من...

کنسرت همایون ما را صدا میکند لامصب.

۱۳۹۱ شهریور ۶, دوشنبه

این منم که آغوشت را به انتظار نشسته ام

از روزهایی که برنمیگردند، به آغوش کسانی که باز نمیگردند.
این منم.
جدا مانده از روزهایی که نمیرسند، جدا مانده از آغوش کسانی که نمی‌آیند.
این منم.
از آغوش کسانی که نمیرسند، رها شده در آرزوی وصال کسانی که نمیخواهند.
این منم.
گرم بوسه کسانی که نمیبوسند و بیزار از بوسه کسانی که گرم میبوسند.
این منم.
در آغوش کسانی که به آغوش نمیکشند و در آرزوی آغوش کسانی که خود، آغوشند.
این منم.
در آرزوی آمدن فردایی که آمدنش آرزوی دیروزم بود. بیزار از آمدن فردایی که آمدنش شبم را به اتمام میرساند.
این منم.
در آرزوی بودن کنار فردی که کنارم نیست.
این منم.
خسته از تمام بودن‌ها و نبودن‌ها. خسته از تمام رسیدن‌ها و نرسیدن‌ها. خسته از تمام بغض‌ها و شادی‌ها.
این منم.
که در انتهای یک روز بارانی ،‌تنها آغوش گرم تو را میخواهد.
همین.

۱۳۹۱ مرداد ۱۹, پنجشنبه

غرور ملی

غرور ملی چیست؟
حقیقتا جواب دادن به این سوال برای ما سخت است. چون لحظات کمی بوده که غرور ملی را تجربه کرده باشیم. لحظات کمی بوده که به ایرانی بودن خودمان افتخار کرده باشیم. همیشه از ایرانی بودن خودمون خجالت‌زده بودیم. اما یه تک‌لحظه‌هایی بوده که خوشحال میشدیم و لذت میبردیم از ایرانی بودن خودمون. 
مثل کِی؟
مثل ۲ خرداد ۸۸ ، استادیوم آزادی.
مثل ۲۵ خرداد . مثل گلِ خداداد به استرالیا . مثل لحظه‌ای که آمریکا رو بردیم. مثل لحظه‌ای که ما ندیدیم اما باباهامون دیدن که توی استادیوم امجدیه ، اسرائیل رو بردیم. رفتیم بازی کردیم باهاش و بازی رو بردیم.
مثل سوم خرداد و فتح خرمشهر.
مثل لحظه‌ی ملی شدن صنعت نفت. مثل روز شکست حصر آبادان .
مثل شیش‌تایی ها حتی :))
مدتها بود که غرور ملی به یک عنصر فراموش‌شده و در پاره‌ای موارد زائد تبدیل شده بود. اونقدر غرورمون له شده بود که نمیشد دیگه جمعش کرد. اما امشب اون لحظه‌ای که دو ورزشکار ایرانی با همدیگه به روی سکوی مدالها رفتند و با همدیگه مدال گرفتند واسه من خیلی خوب و قشنگ بود.قشنگ افتخار کردم. قشنگ بغض داشتم. میخواستم فریاد بزنم و بگم اینا ایرانی بودن که مدال گرفتن.

۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

در ستایش شب

خانم ها ، آقایان ؛
من جغد نیستم. من خفاش نیستم. من تازه دوماد نیستم که کارم شبها شروع بشه و تا دمِ صبح بیدار باشم.
واسه اینا نیست که شب رو دوست دارم. شب برای من مقدسه. وقتی که شبها به تماشای آسمون پرستاره میشینم آروم میشم. یه نفس عمیق میکشم و به اطرافم نگاه میکنم. اطرافی که تمامش سیاهیه. سکوتِ شب الهام‌بخش است. الهام‌بخش برای نوشتن . برای خوندن. برای دیدن. برای عاشقی کردن.
شب وقت خوبیه برای عاشق شدن. عاشقِ آسمون شدن. عاشقِ بارون شدن. عاشقِ ستاره‌ها شدن. بارون، شب‌ها قشنگتره. وقتی که در سکوت شب نشسته‌ای توی اتاقت و داری کتاب میخونی و همزمان به لیوان چای‌ات نگاه میکنی که داره بخار ازش بلند میشه و صدای خوردن بارون به سقف و پنجره رو میشنوی، میتونی ادعا کنی که خوشبختی. زندگی همین است.تمام زندگی همین است. 
زندگی در شب قشنگ‌تر است. 
شب ... سکوت ... سیاهی ... عظمت ... الهام‌بخشی ... ستاره‌باران ... 
ابی یه آهنگ داره به اسم شب : خورشید تو خوابه ... چشماشو بسته ... شب پشت شیشه ... بیدار نشسته ...
دعا میکنم زودتر زمستون بشه تا از شبهای طولانیِ زمستون لذت ببرم. از تماشای بارش برف از پشت شیشه. از تماشای آسمون قرمز از پشت‌بوم وقتی‌که داری میلرزی از سرما.

۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

... و من عاشقانه زیسته ام

بابابزرگم میگفت آرزوتون همیشه این باشه که تا وقتی زنده باشین که بتونین قشنگ زندگی کنین. همیشه قشنگی‌های زندگی رو ببینین. تا وقتی زنده باشین که بدونین ته دلتون یکی رو دوست دارین.
کِی میگفت اینارو؟ وقتی که ماسک اکسیژن بهش وصل بود و نخاعش آسیب دیده بود و برای راه رفتن احتیاج به پنج شش نفر داشت که کمکش کنن که حرکت کنه.
آدما گاهی وقتها توی شرایطی قرار میگیرن که فکر میکنن سخت‌ترین شرایطِ دنیاست ، فکر میکنن که دیگه آخرالزمون شده و همه‌چی تمومه.
اما تا وقتی میشه قشنگی‌های دنیا رو دید باید زندگی کرد. آقاجونِ قصه‌ی ما ، همیشه عاشق بود. تا آخرین لحظه. تا آخرین لحظه‌ی زندگیش به زندگی امیدوار بود و عاشقانه زنش رو دوست داشت. بچه‌هاشو دوست داشت. نوه‌هاشو دوست داشت.
نخاعش آسیب دیده بود. حرف زدن براش مشکل بود. راه رفتن بدون واکر براش غیرممکن بود. اما امید داشت. پانزده سال با این شرایط زندگی کرد و من ندیدم شکایت کنه از شرایطش.
آدما اگه عاشق نباشن ، نمیتونن یک دقیقه توی این دنیا دوام بیارن.
عاشق باشید و زندگی کنین.
توی همین دنیایی که خیلی‌ها میگن هیچ ارزشی نداره.
توی همین دنیایی که خیلی‌ها میگن کثیفه.
توی همین دنیا هم میشه از زندگی لذت برد.