‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ لغات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ لغات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ دی ۲۸, پنجشنبه

کافه کجاست؟

این عکس در کافه پراگ عصر روزی گرفته شد که شبش گودر رو بستن. 
کافه کجاست؟

در فرهنگ عامیانه مردم قبل از انقلاب کافه به جایی اطلاق میشد که دختر آوازه خوان داشت. بزن و برقص داشت. عرق و زرورق داشت. جمیله ای بود اون وسط که برقصه و دلایی بود که شاد بشن و کیف بکنن و حالشو ببرن و عشق کنن از اینکه یه زن داره واسشون میرقصه. به به. واسه یه قشر عظیمی از مردا ، کافه یه محلی بود که همه جور حال کنن. هم دختر واسشون برقصه و بخونه و هم که یه عرقی بخورن و شاید یه دست چلوکباب هم تناول کنن. 
در فرهنگ قبل از انقلاب تا یه برهه‌ی خیلی طولانی‌ای کافه ینی کشک.

اما بخصوص بعد از ۸۸ کافه برای ما شد یه جایی که به دور از هیاهو مینشستیم با دوستان دور هم و دیداری تازه میکردیم. به صرف چای و قهوه و گاهی اوقات چیپس و پنیر و کیک شکلاتی و ...
و حرف میزدیم در مورد مسائل مختلف. از در و دیوار. از سیاست ،‌ از بحث در مورد آهنگها و خواننده های مورد علاقمون ، در مورد کارهایی که میخوایم بکنیم یا قراره بکنیم و خب اون روزها هنوز گودری در کار بود که بعدش میرفتیم اونجا هم حرف میزدیم در مورد اتفاقاتی که برامون رخ میداد. 
خلاصه که گودر شده بود یه کافه‌ی مجازی برای ما و در عین حال کافه (‌بخصوص کافه پراگ)‌ برامون  شده بود یه پاتوق واقعی. که هفته ای دو سه بار رو اونجا جمع میشدیم و حرف میزدیم و زندگی میکردیم.
کافه محیط راحت و آرامش بخشی بود. جایی پر از قشنگی و دخترهایی با تیپهایی جذاب و پسرهایی با تیپهایی بامزه و عجیب و بعضا شلوارهای رنگی و دود به شدت زیادِ‌ سیگار و آهنگهای خوبی که پخش میشد و غذاها و نوشیدنی های خوشمزه و عکسها و نقاشی های روی دیوار و فضای خاکستری رنگ کافه ، همه و همه رفت و خاطره شد. کافه پراگ از اول بهمن دیگر کافه پراگ نیست. شاید کافه ای دیگر. شاید هم هیچ چیزِ دیگر.
کافه برای ما فراتر از کافه ست. جایی که میتونستیم با رفقامون خوش بگذرونیم و خودمون باشیم.

مرتضی امروز که خبر بسته شدن پراگ رو شنیدم دلم گرفت. کافه پراگ هم داره میره. مثه همه چیزهای دیگه ای که این روزها داریم از دستش میدیم.
عینهو خودت که یه روز رفتی و دیگه برنگشتی و هیچی هم نگفتی.
راستی مرتضی یه روز میخواستم برم کافه ،‌آق ابرام جلوم رو گرفت. گفت کوجا میری پسر؟ گفتم دارم میرم کافه. زارت خوابوند زیر گوشم که بیخود میکنی که میری کافه. کافه کافه. کوفت و کافه.
گفتم آخه ابرام آقا قربونت برم این کافه ای که من میگم بخدا نه ۵۵ داره و نه جمیله داره. 
گفت پس چی؟
گفتم باو اینهمه ساله انقلاب شده ، اصن مملکت اسلامیه. کافه هایی هم که داره همه شیک و باکلاسن. مدل فرانسوی.
گفت من این حرفا حالیم نیس. کافه ینی کافه‌ی قبل انقلاب. پس اونی که تو میگی کافه نیس. کافی شافه.
گفتم حالا هرچی که شما میگی. میرم کافی شاپ اصن.
آقام توی بالکن نشسته بود و داشت کل‌کل آق ابرام با من رو نیگا میکرد. یه لبخندی گوشه لبش بود و داشت با رادیوش ور میرفت. مثه همیشه. نمیدونم توی این رادیو دنبال چی میگرده. 

اکبرآقا بقال سرکوچه ،‌ هنوز که هنوز میره دم اون ساختمون کافه شکوفه.
کافه شکوفه کافه ای بود که قبل انقلاب یوسف و مرتضی و عبدالرضا با هم میرفتن اونجا و عشق میکردن. اون موقع هنوز راههاشون جدا نشده بود. راههایی که ته جفتشو که بگیری به یه جا میرسی : نرسیدن. دوری. نبودن. داغون کردن ننه بابای پیر.

کافه شکوفه سالهاست که داغون شده. همون اوایل بعد از اینکه غارتش کردن و درش رو تخته کردن ،‌آتیش گرفت و سوخت و هیشکی هم نرفت خاموشش کنه.
الان دیگه چیزی به جز یه ساختمونِ آتیش گرفته‌ی خرابِ زهوار دررفته نیست. اما همینش هم واسه اکبرآقا غنیمته. واسه همینه که هرروز عصر چارپایه میذاره کنار در سوخته‌ی کافه شکوفه و خیابون رو نیگا میکنه. به ماشینها. به آدمها. به همه کسانی که شاید یوسف باشند اما نیستند.
اکبرآقا بقال سرکوچه مدتهاست که تنها مشتری کافه شکوفه ست. کافه ای سوخته بدون عرق ۵۵ و بدون هیچ رقاصه ای. کافه ای پر خاطره که یادآور روزهای خوشیِ یوسفش بود.

۱۳۹۱ دی ۱۰, یکشنبه

عشق به شکل پرواز یه پرنده ست

عشق ینی چه؟

از قدیم گفته اند عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد. حالا ما نمیدانیم عشق باید از کجا پیدا شود و کجا هست و چگونه هست و اسرار عشق را نه تو دانی و نه من و نه هیچکس دیگه ای.

یکبار به آقاجون خدابیامرز گفتم آقاجون ،‌ شما عاشق شدین؟ خندید و به خانجون اشاره کرد و گفت: عاشق این زن شدم. پاشنه در خونشون رو از جا کنده بودم. یه پسر رعیت شده بود عاشق دختر خان. روز اولی که رفتم خاستگاری، با لگد پرتم کردن بیرون خونه. کلی هم کتکم زدن و کلی هم فحش خوردم که چطور جرات کردی که بیای خواستگاری دختر خان؟
شبها راه میافتادم توی کوچه پس کوچه ها و آواز میخوندم. یه بساطی بود که بیا و ببین. 
آقاجون خدابیامرز تا زمانی که زنده بود ، خانجون همه‌ی نفسش بود. همیشه میگفت که اگه صدبار دیگه هم بدنیا بیاد و بزرگ بشه و بخواد ازدواج کنه خانجون رو انتخاب میکنه. آقاجون و خانجون رفیق هم بودن. دوتا رفیق صمیمی. آقاجون وقتی که رفت ،‌ دستش توی دست خانجون بود.

من هیچوقت عاشق نشدم و همیشه هم گفتم که عشق مال توی قصه هاست. عشق ، مال بچه دبیرستانی هاست. عشق مال دوره و زمونه ما نیست. اما آدمهایی رو دیدم که عاشق بودن. یکیشون هم مرتضا و زری.
مرتضا تازه با زری ازدواج کرده بود. یه روز با هم رفتن بیرون. در خونه رو که بستن دلشوره به دل خانجون افتاد. طرفای ظهر بود که مرتضا برگشت. داغون و خسته. بدون زری.
+ زری کجاست؟
- ....
+ مرتضا خون به دلم کردی. بگو زری کجاست؟
- ....
+ گرفتنش؟
- ....
+ مرتضا حرف بزن لامصصصب. حرف بزن.
- ....

مرتضا رو همون روز عصر اومدن بردنش. یک ماه بعد زری اومد. مرتضا هنوز نیومده. زری هم اینجا رو ترک نکرد تا روزی که گفت میخوام برم دنبال مرتضا. و رفت و دیگه برنگشت. 
اومد پیشت مرتضا؟ مگه نه؟ 

اکبرآقا بقال سرکوچه ، یه پسر داشت و پنج تا دختر. دخترها سری سری رفتن خونه شوهر. پسرش تازه ۱۸ سالش شده بود که جنگ شروع شد. رفت جبهه. گفت میخوام برم . باباش گفت تو غلط میکنی بری. گفت میخوام برم. باباش گفت بری نفرینت میکنم. گفت میخوام برم. باباش گفت پس برو گمشو و دیگه برنگرد.
یوسف هم رفت و دیگه برنگشت. اکبرآقا عاشق یوسف بود. دوریش رو برای یک ساعت هم نمیتونست تحمل کنه. چه برسه به اینهمه سال. جنازه اش رو هم برنگردوندن. هیچی ازش برنگشت. 
اکبرآقا بقال سرکوچه ، هرروز و هرشب خودش رو بخاطر حرفهایی که واسه آخرین بار به پسرش زد نفرین میکنه. از اینکه وقتی یوسفش میخواست بره بغلش نکرد. بدرقه اش نکرد. جواب خداحافظیش رو هم نداد.
چشمهای اکبرآقا از گریه همیشه قرمزه. همیشه خدا با دستمال داره اشکهاشو پاک میکنه.

عشق ابعاد گوناگونی دارد. عشق به انسان ، عشق به مملکت ، عشق به قدرت ،‌ عشق به مفت خوری ،‌ عشق به خدا و ....

هستند کسانی که اونقدر عاشق میز و قدرت و حکم کردن هستند که اگر هرچیزی را در دستانشان قرار دهید تا از قدرت کناره گیری کنند بخدا سوگند که اینکار را نخواهند کرد. از بس که بخدا دوست دارند به مردم و مملکت خدمت کنند. 
اونقدر عاشق قدرت هستند که اگر هزاران بچه هم در مدرسه ها بسوزند اینها از قدرت کنار نمیروند. 
کلا هرکس که به قدرت میرسد عاشق است. اگر عاشق نبود که به قدرت نمیرسید. 
اساسا هرکس که بخواهد دست از قدرت بکشد یا استعفا کند یا در اعتراض به روندی از قدرت کناره گیری کند یا هر سوسول بازیی از این قسم ،‌ بچه ننه است و نازک نارنجی و به این بادها نباید بلرزد و اگر لرزید طرد میشود اساسی و برود آنجا که نادر رفت و ...
آنانی که عشق به مفت خوری دارند جماعت بسیار مرفه و مفرح و خوشحال و خوبی هستند که اگر یکروز برای چیزی که میخورند پول بدهند سکته میکنند و میمیرند و خونش هم میافتد گردن اونی که ازشون پول گرفته. حالا بیا و ثابت کن که نمیخواستی ازش اخاذی کنی و باید این پول رو میداده و اینها. که تا بیای اینها رو ثابت کنی حسابت با کرام الکاتبین و مراجع ذی صلاح است و لاغیر.
این جماعت پیرو این سخن ادیبانه هستند که مفت باشه کوفت باشه. 
و اساسا هرچی بدی بهشون یا بذاری دهنشون با ولع میخورند و تشکر میکنند و له له میزنند برای وعده بعدی. و هرکاری میکنند برای یک وعده غذای مفتی. هرکاری. بعضا دیده شده که افراد رده بالای این مکتب برای یک وعده چلوکباب ، آدم کشته اند و برای یک کوبیده اضافی به اون آدم کشته شده ، لگدی هم نثار کرده اند.
اینها شکمشان را صابون مفت خوری مالیده اند. و عاشقند. و صدایی از صدای غذای مفتی ندیدند خوشتر.
عشق به مملکت هم توی این هاگیر واگیر به قرتی بازی و سوسول بازی بیشتر شباهت دارد و خب چه معنی دارد که آدم به یه وجب خاک و این دست چرت و پرت ها عشق بورزد؟ اساسا دغدغه ملت ، نان است و نه دریاچه ارومیه و پاسارگاد و زاینده رود و تمامیت ارضی و سهم خزر و حوزه نفتی مشترک و اینها. به ما چه اصن؟ 
فلذا هرکس که به مملکتش عشق بورزد یک جای کارش میلنگد. یا میخواهد خودش را مطرح کند یا میخواد رای جمع کند یا میخوای قمپوز در کند یا بالاخره یه غلطی بکند. 
این است که میروند پزِ عشق به مملکت میدهند تا ....
تا نداره که. اصلا از این مبحث عبور میکنیم و به عشق به خدا میرسیم.
خدا رو هم که انقدر ازش دلخوریم که فعلا این مباحث رو مطرح نکنیم خیلی بهتره. عیسی به دین خود موسی به دین خود. به ما چه اصلا؟ 

اینها رو گفتم که چکارشان کنم؟ هیچ.

من عاشقم؟ نمیدانم. 
من عشق را باور دارم؟ نمیدانم.

۱۰ نکته مرتبط با عشق :

۱- رضا یزدانی آهنگی دارد به اسم تهران ، طهران. که توش میگه :‌ اگه عاشق نبودم ، پا نمیداد این ترانه. اگه عاشقت نبودم .... اگه عاشقت ... اگه عا... اگه ...... 
۲- عشق به باران عشق به تمام خوبی هاست.
۳-  اساسا مگه کسی میتونه عاشق فرامرز اصلانی نباشه؟ 
۴- خانجون عاشق اینه که بچه هاش دور همدیگه جمع بشن و براشون آبگوشت درست کنه. اما ای دریغ که مرتضاش هیچوقت برنمیگرده.
۵- فروغ فرخزاد یه شعری داره که میگه :
 ترا میخواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم / تویی آن آسمان صاف و روشن / من این کنج قفس ، مرغی اسیرم 
۶- سلطان علی پروین عشق است.
۷- عشق افلاطونی ینی کشک.
۸ - کسی که ساز میزنه (‌حالا هر سازی ) دیوانه وار باید سازش را دوست بدارد. در غیر اینصورت جمع کند برود پی کارش و خودش و اطرافیانش را بیشتر از این علاف نسازد.
۹- مثلث عشقی باید چیز هیجان انگیزی باشد. لابد. به ما چه اصن.
۱۰ - عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی و فیلان زند.

۱۳۹۱ مهر ۲۱, جمعه

نوبل صلح

ما که ندیدیم. ولی میگن صلح یه زمانی وجود داشته. اینکه کی وجود داشته و چطوری بوده و چه شکلی بوده بر ما نامشخص است. 
صلح اکنون شبیه یک پرنده است. از همون پرنده ها که آرم فری‌گیت هست. اینا دوتا پرنده از یک نژاد بودند. فری‌گیت هی آپدیت شد و با بدبختی خودشو رسوند به زمان ما. اما صلح آپدیت نشد و منقرض شد. این دلیل انقراض صلح بود. 
اما این دلیل انقراض صلح نبود. این دلیل انقراض صلح بود :
خودخواهی.کینه. دشمنی. غرور. حماقت. 
و صلح از کادر خارج میشود ... و از کادر خارج میشود ... و از کادر خارج میشود.

گذشت و گذشت تا مردمانی بر این جهان مشغول حکم راندن شدند که نفرت انگیزترین انسانها بودند. جنگ طلب ترینشان و احمق ترین آنها. کسانی که صلح را نابود کرده بودند بدنبال راهی برای پیوند زدن نامشان با صلح بودند. از اینرو به جایزه ای هجوم بردند که نوبل نام داشت.
بردن نوبل صلح یک فرمول ویژه دارد :
هیچکاری برای صلح انجام ندهید. ملتها را تحقیر کنید. نابودشان کنید. در تنگنا قرارشان دهید. 

نوبل صلح در این دنیا ینی کشک! 
وقتی ملتها تحقیر میشوند ، وقتی برادرکشی هست ، وقتی ملت یک سرزمین به جان هم میافتند ، وقتی دولتهای جهان ارث پدر هم را از یکدیگر میخواهند و وقتی هرکسی به خودش اجازه میده دیگری را به هرنحوی تهدید به حمله نظامی کند ، نوبل صلح ینی کشک.
وقتی این تنش ها در جهان است و یکی از طرفین درگیر نوبل صلح برنده میشود ....
 جایزه نوبلتان بخورد توی فرق سرتان که ملتی را بدبخت کرده اید با تحریم هایتان و نشسته اید و پزش را میدهید.

جایزه نوبل صلح تعلق میگیرد به اتحادیه اروپا بدلیل سکوتش در قبال زندانی شدن روزنامه نگاران و فعالان سیاسی در ایران ، تلاش برای نفروختن دارو به ایران ، تلاش برای نفروختن قطعات هواپیما به ایران و خیلی تلاشهای ریز و درشت دیگر.
جایزه نوبل صلح تعلق میگیرد به اتحادیه ای که با تصمیماتش کمر ملتی را شکاند. 
 جایزه تان را با افتخار دریافت کنید آقایان. رو به دوربین ها لبخند بزنید و تلاشتان را برای بدبخت کردن مردم ایران بیشتر کنید.

۱۳۹۱ مهر ۱۲, چهارشنبه

زمانی برای مستی گاوها

اعتصاب ینی چه؟
در فرهنگ عامیانه حکومت ، اعتصاب یعنی تلاش برای کرم ریختن به دولت. که در نهایت منجر به درگیری و تهدید و ارعاب و عربده کشی میشود.( در مواردی منجر به آتش سوزی سهوی بازار نیز شده است. )

اعتصاب در چه شرایطی رخ میدهد؟
اگر و فقط اگر عده ای منافعشان به خطر بیافتد ، سرمایه شان به خطر بیافتد و نتوانند جنسشان را بفروشند و جایگزینی برایش داشته باشند.

اعتصاب در چه شرایطی رخ نمیدهد؟
به جز موارد بالا هیچ شرایطی برای اعتصاب مورد قبول نیست. حتا اگر کسی به ناحق کشته شود. حتا اگر کسی به ناحق به زندان بیافتد. حتا اگر کسی به ناحق تحقیر شود. حتا اگر خودشان تحقیر شوند. 

در چه صورت اعتصاب به اتمام میرسد؟
در نهایت با حضور قشر انقلابی بازار، تحرکات عده ای معلوم الحال خنثی میشود. عده ای معلوم الحال دستگیر میشوند. همین عده ای معلوم الحال به سزای اعمالشان میرسند و البته شاید که ابراز پشیمانی کنند و در نهایت بازاریان متعهد تجدید بیعت کرده و مشت محکمی به دهان استکبار جهانی میکوبند.

نقش رسانه ها در دوران اعتصاب چیست؟
اساسا رسانه ها بر اساس نقشی که در دوران بحرانی ایفا میکنند به سه دسته اساسی تقسیم میشوند :
۱- رسانه هایی که دلشون میخواد این اخبار رو پوشش بدهند اما غلط میکنند پوشش بدهند.
۲- رسانه هایی که یه نموره و به صورت خیلی ملو خبر را کار میکنند ولی بلافاصله درصدد جبران برآمده و کلی از دستاوردهای دولت فیلان محور تعریف و تمجید میکنند.
۳- رسانه هایی که کلا رد کردند و از بحران سوریه و بحرین و سیل در فیلیپین و بی خانمان شدن جمع کثیری از مردم مستضعف انگستان و اقبال مردم امریکا برای تبدیل دلار به ریال گزارش میدهند.

نقش دلار این وسط چیست؟
الان دیگه هیچ نقشی نداره. اما یه زمانی خیلی نقش داشت. حتا در تعیین نرخ کرایه تاکسی ها. اما از زمانی که دلار رو تحریم کردیم شکر خدا دیگه هیچ رقمه نمیتونه غلطی بکنه.

نقش دولت این وسط چیست؟
 اما انقده قبلا نقش ایفا کرده که کار به اینجا کشیده. انقده اوضاع رو به گند کشیده که دیگه خودش هم نمیتونه از توش بیاد بیرون.

توصیه ای برای ملت دارید؟
شل کنند و لذتشو ببرند.

راهکاری برای خروج از این بحران دارید؟
متاسفانه همه راهکارهای ممکن برای ورود به این بحران مصرف شده اند. دیگه راهکاری واسه خروجش نمونده. استرس نداشته باشید. یه کشتی‌ایه دور هم همه داریم توش غرق میشیم دیگه.

حرفی برای مسئولان دارید؟
برای خودش حرفی نداریم. اما برای .... شون حرفهای بسیاری داریم. هم به لحاظ عملی و هم به لحاظ تئوری.

صحبت نهایی؟
مرگ بر امریکا. مرگ بر دلار. مرگ بر نیم سکه بهار آزادی (‌طرح قدیم البته) مرگ بر چهارراه استانبول.

۱۳۹۱ مهر ۹, یکشنبه

دلار چیست؟

شخصی‌ست بی نهایت بیشعور و گستاخ که سعی در نابسامان جلوه دادن اقتصاد پرشکوه این مرز و بوم دارد. 
دلار دست و پا دارد. گاهی اوقات چهار دست و پا حرکت میکند. گاهی اوقات سینه خیز میرود. گاهی اوقات هم رم میکند و یورتمه میتازد. در هیچ شرایطی هم دست ما بهش نمیرسد. حتا زمانی که ایستاده باشد و به ما بخندد هم نمیتوانیم خودمان را بهش برسانیم.
دلار زنی فریبکار است که در عقد بسی داماد است. جنگ دامادهاست. دامادهایی که خودشون هم نمیدونن دارن چیکار میکنن. 
دلار از دیرباز رابطه مستقیمی با هرکوفت و زهرماری داشته که در بازار این خراب شده خرید و فروش میشده است.
آقا رحمان شاهد عینی از کنار آقا قدرت گزارش میدهد :
بازار دلار امروز نیز شاهد بالا رفتن عجیب نرخ ارز بود. در هر سه ثانیه یک کودک در جهان متولد میشود و در هر دو ثانیه نرخ ارز در ایران بالاتر میرود. مسئولان همواره در حال تکذیب کردن هستند. یکی از مسئولین که نخواست نامش فاش شود گفت : ما در ایران اصلا دلار نداریم.
همزمان با بالا رفتن شدید نرخ ارز و سکه در کشور  یکی از خبرگزاری های کشور گزارش داد که :
هجوم مردم نیویورک به صرافی ها برای تبدیل دلارهایشان به ریال.

دلار بالا میرود . آنقدر بالا میرود که دیگر من و تو هیچوقت دستمان بهش نرسد. حتا در خواب و خیال هایمان و مسئولین کلاهشان را بگذارند بالاتر. کدامشان میدانند دلار نزدیک به سه هزار تومن ینی چی؟ هیچکدومشون نمیفهمند. چون نرخ ارز رو به خیال خودشون هزار و دویست تومن اعلام کرده اند. و اصلا دلار سه هزار تومنی کجا بود؟ کی خریده؟‌کی فروخته؟ شما به ما اینها را نیشان بده تا ما بریم دستگیرشون کنیم بیشرف ها رو. همین ها هستند که بازار ارز رو ملتهب میکنن دیگه. دولار دوشواری نداشته هیچوقت. همیشه هم قیمتش هزار و دویست تومن بوده. چه وقتی که هشتصد تومن بود. چه الان که معلوم نیست چنده.

چهارراه استانبول منتظر ماست. منتظر تحقیر کردن ماست. بیا تا برویم.

۱۳۹۱ مهر ۷, جمعه

آمار و نمودار

اساسا آمار و نمودار نقش مهمی در جوامع امروزی ایفا میکند. شما برای اثبات حرفهایتان میتوانید از نمودار استفاده کنید. هرچه سیخ نمودار رو به بالاتر باشد نمودار شما کلفت تر و خفن تر و علمی تر است.  نمودار در این دوره و زمونه یه جورایی عینهو حرف آخر آقاجون میمونه. هیشکی نمیتونه رو حرفش حرف بزنه. حتا اگه پرت و پلا ترین حرف ممکن رو هم بزنه کسی جرات نداره بهش چیزی بگه. نموداره ناسلامتی ها. الکی که نیستش که. 
این میله های نموداری خیلی میله های خوبی هستن. میشه ازشون رفت بالا و دیگه پایین نیومد. مثل کاری که دلار و طلا کردن. رفتن بالای میله و هرچی صاحابشون گفت بچه پررو بیا پایین ، اینا گوششون بدهکار نبود. 
بعضی نمودارها به صورت سینوسی استعمال میشن. شل کن سفت کن دارن. ما که استعمال نکردیم اما اونایی که از این نمودار استفاده کردن خیلی حال نمودن باهاش و کلی هم پول به جیب زدن.
بعضی نمودارها دایره ای هستن. یه سفره ای اون وسط پهنه هرکی هر درصدی دلش میخواد برمیداره. بستگی به کَرم و وسع طرف داره که دیگه چقدر برداره و چقدر بذاره بمونه.
بعضی نمودارها اصن نمودار نیستن. ما با این نمودارها کاری نداریم. اینا مال جوامع آماری هستند که خب خیلی دقیق هستن و به کار ما نمیان. اون دسته از نمودارهایی به درد ما میخورن که ساده باشن. رنگی باشن. خوشگل باشن. نمودارهای پیچیده به درد لای جرز هم نمیخورند.
در حوزه آمار هم وضع به همین منوال هست. ما در آمار سه شاخص خیلی معتبر و مهم داریم. به نام های مد ، میانه و میانگین.
شاخص اول که همانا مد باشد شاخصی ضد انقلاب و بی هویت است که به جان جوانان ما افتاده است و اصلا خیلی خر است. فرض میکنیم که مد وجود ندارد. فلذا به دو شاخص دیگر میپردازیم:
میانه : میانِ مونث. آنچه در میان زنان است. ( بدون شرح )
میانگین : در جوامع امروزی میانگین ینی کشک. شما دهک بالا رو حساب کنید. باهاش هرهر به دهک پایین بخندید. گور پدر دهک های میانی. اساسا در جوامع امروزی میانگین میخوان واسه کجاشون؟ اینا حرفاییه که غربی ها توی گوش من و شما کرده اند. فلذا میانگین ینی کشک. 
یه سری تعاریف دیگه همچون واریانس و همبستگی و اینا هست که خب به من و شما چه ربطی داره؟‌مگه ما آمارگیر هستیم؟ 
با گریز کوتاهی که به آمار زدیم بار دیگر باز میگردیم به مبحث شیرین نمودار :

 از نمودار استعمال های دیگری نیز میگردد. شما میتوانید برای خرفهم کردن یه مشت گاو از نقاشی های نموداری استفاده کنید. مثلا عکس یک بمب رو بکشید. با یه فیتیله. بعد اینو دستتون بگیرید و رو به جمعیت حاضر نشون بدین و بگین این اسمش بمبه. اینم سرشه. سرشو بکشی این میترکه. یه کاری کنیم سرشو نکشن که نترکه. چیکار کنیم؟ از چیزای قرمزی که برای این کار هست استفاده کنیم و ببندیم بهش تا نترکه. 
فقط نکته ای که هست اینه که ما نباید به نمودارهامون دست بزنیم. کار خیلی بدیه. نباید میانگین ها و میانه هامون رو خودمون روشن کنیم. باید از بزرگترها بخوایم کمکمون کنن.

۱۳۹۱ مرداد ۱۹, پنجشنبه

غرور ملی

غرور ملی چیست؟
حقیقتا جواب دادن به این سوال برای ما سخت است. چون لحظات کمی بوده که غرور ملی را تجربه کرده باشیم. لحظات کمی بوده که به ایرانی بودن خودمان افتخار کرده باشیم. همیشه از ایرانی بودن خودمون خجالت‌زده بودیم. اما یه تک‌لحظه‌هایی بوده که خوشحال میشدیم و لذت میبردیم از ایرانی بودن خودمون. 
مثل کِی؟
مثل ۲ خرداد ۸۸ ، استادیوم آزادی.
مثل ۲۵ خرداد . مثل گلِ خداداد به استرالیا . مثل لحظه‌ای که آمریکا رو بردیم. مثل لحظه‌ای که ما ندیدیم اما باباهامون دیدن که توی استادیوم امجدیه ، اسرائیل رو بردیم. رفتیم بازی کردیم باهاش و بازی رو بردیم.
مثل سوم خرداد و فتح خرمشهر.
مثل لحظه‌ی ملی شدن صنعت نفت. مثل روز شکست حصر آبادان .
مثل شیش‌تایی ها حتی :))
مدتها بود که غرور ملی به یک عنصر فراموش‌شده و در پاره‌ای موارد زائد تبدیل شده بود. اونقدر غرورمون له شده بود که نمیشد دیگه جمعش کرد. اما امشب اون لحظه‌ای که دو ورزشکار ایرانی با همدیگه به روی سکوی مدالها رفتند و با همدیگه مدال گرفتند واسه من خیلی خوب و قشنگ بود.قشنگ افتخار کردم. قشنگ بغض داشتم. میخواستم فریاد بزنم و بگم اینا ایرانی بودن که مدال گرفتن.

۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه

وزنه برداری

وزنه‌برداری رشته‌ایست معنوی که مونوپول مدال طلای این رشته در ایران یک نفر است. 
وزنه‌برداری از دیرباز در ایران طرفدار داشته و ملت همینجوری چیزمیز بلند میکردن، میبردن بالای سرشون. مثلا ملت یکروز صبح مصدق را در دوضرب بلند کردند و بعد از ظهر با سه چراغ قرمز انداختنش زمین. بعد شاه رو بلند کردن. بعد همینجوری این و اون رو بلند کردن.
تا رسیدیم به امروز : عاقبت کوزه گر در کوزه افتاد.
روی دست بلند شده‌ایم و روی هوا چرخیده می‌شویم .همینجوری هم واسمون ائمه رو صدا میکنن.
وزنه برداری رشته‌ایست صحنه‌دار. خیلی‌ها کرامت این را دارند که صحنه را ببینند خیلی هم این کرامت را ندارند و کانال را عوض میکنند و ژیمناستیک و شنا میبینند.
وزنه‌برداری رشته‌ایست که دعای خیر مردم و کمک ائمه اطهار و سرعت چرخاندن تسبیح مادر بزرگ و چشمان اشکبار پدربزرگ و فحش و بد و بیراه گفتن پدر خانواده تاثیر به سزایی در نتیجه بازی دارد.
وزنه‌برداری رشته‌ایست که بسیار مورد علاقه ماهاست. از بس که بلند کردن چیزها و زمین زدنشون علاقه مند هستیم.
حرکات یک ورزشکار وزنه‌بردار در سه حرکت خلاصه میشه : بلندش کن، داد و فریاد کن و در آخر بکوبش زمین. 
این بود صحنه‌ای که باید دیده میشد.