۱۳۹۳ دی ۱۵, دوشنبه

قاب عکس

 به آقاجون خدابیامرز میگم کی بریم اصفهان؟ خدابیامرز از توی قاب عکس نگاهم میکنه میگه تو بگو کی بریم؟ میگم هفته دیگه. میگه نخیرم. اینی که من میگم. عید میریم. میگم آقاجون دیر نیست؟ میگه اصن نمیریم.و اخم میکنه و خیره میشه به بالا سمت راست خودش و به اون روبان سیاه قاب عکسش.
میگم باشه آقاجون. هروقت که شما بگی.
روشو برمیگردونه سمت من و میگه تو کی بزرگ شدی الاغ؟ میگم یه چند سالی میشه.
میگه آخرین بار هفده هجده سالت بود که.
میگم آقاجون از آخرین باری که منو دیدی خب ده سال گذشته. میگه چه عجیب.
میگم آقاجون سخت گذشت. خدابیامرزدت.
میگه حالا جدی جدی میخوای بری اصفهان؟
میگم بله آقاجون.
میگه طرف کی هست؟
میگم میشناسیش.
میگه کیه بچه جون؟ بیست سوالی بازی نکن با من.
میگم نوه‌ی حاج محمود.
میگه کدومشون؟
میگم کوچیکه.
میگه اون که بچه ست که.
نگاهش میکنم و لبخند میزنم.
میگه هان. یادم نبود که ده ساله رفتم زیر خاک.
نگاهش میکنم و هیچی نمیگم.
میگه زود بزرگ شدین لامصبا.
چیزی نمیگم و بغض میکنم.
میگه داری میری اصفهان سر خاک منم بیا.
میگم چشم.
میگه ولی زود بزرگ شدی نوه جانم.
میگم ده سال گذشته آقاجون.
میگه وقتی میگم زود بزرگ شدی بگو چشم بچه.
میگم چشم.