۱۳۹۲ تیر ۱۰, دوشنبه

دوباره میخندم ، دوباره میخندی

حقیقتش اینه که زندگی چه خوبه. انقدری که خوشحالیم میترسم ذوق‌مرگ بشیم و بیافتیم روی دست خونواده‌مون. 
بارون میاد. فوتبال میریم جام جهانی. والیبال میبریم. توی خیابونها خوشحالی میکنیم. با هم میگیم و میخندیم و شادیم و سرخوش واسه آینده‌مون داریم برنامه‌ی خوش.
اتفاقات این چند وقت برام باورپذیر نیست. انتخاب شدن روحانی با وجود تمام کاستی‌هایی که داره اما باعث شد که لبخند به لب‌هامون بشینه.بریم توی خیابون و خوشحالی کنیم.. یار دبستانی من بخونیم. فریاد بزنیم و امید داشته باشیم. امید به فردایی که باران تمام سیاهی‌ها را بشورد و با خود ببرد. اونروز ماها هممون باید بدون چتر بریم زیر بارون. دستان همدیگه رو بگیریم و بمیریم و زنده بشیم دوباره از خوشی. یه روز خوبی که خودمون میاریمش. با امیدی که داریم.
ما امید داریم. امید هم تازگی‌ها هوای ما رو داره. زوج خوبی شدیم با هم. میریم که توی دنیا اول بشیم. 

آخر نوشته‌ام هم بگم که نگران نباش. حل میشه. به امید خدا در اون خونه‌ توی کوچه‌ اختر رو هم بازمیکنیم یکروز. ما امید و صبر رو توامان داریم. بذار بهمون بگن خوش‌خیال ، ساده‌لوح ، بچه. بذار بگن. اونا همیشه حرف میزنن. مهم ماییم که امید داریم. به زندگی ، به فردا ، به یکروز بارونی ، به آمدن صبح ، به پایان یافتن تاریکی.
نگران نباش. حل میشه.