۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

اما تو باور نکن

مدت‌هاست که خوب نیستم. هرکس بهم میگه چطوری ، در جوابش میگم خوبم. مرسی. تو چطوری؟
همه میدونن که دیگه مدت‌هاست که خوب نیستم. که وقتی خوب باشم اینجوری آروم و ساکت نیستم.
اما همه میپرسن که خوبی ، که منم جواب بدم که آره خوبم. اما تو باور نکن.
به جز این چی میشه جواب داد؟
مدت‌هاست که خوب نیستم. حالا به هر دلیلی ، زندگی چند وقتیه که روی خوشی به من نشون نداده و منو در کویری رها کرده که به هر طرف نگاه کنی بی نهایت رو میبینی. به هر طرف نگاه کنی سراب میبینی. به هر طرفش که نگاهش کنی فقط تنهایی خودت رو میبینی. تنهاییِ خودت رو لمس میکنی.
کابوس‌های گاه و بیگاه . که هیچ‌وقت ولت نمیکنه. شدم مثل ” آلن ویک ” که در تاریکی شب و در جنگل یک نفر با اره برقی دنبالش کرده بود و میخواست بکشتش.اونی که دنبالمه گاهی وقت‌ها اره برقی دستشه. گاهی وقت‌ها اره و گاهی‌ وقت‌ها هم تفنگ.
گاهی وقت‌ها ازم خیلی دوره. گاهی اما چنان نزدیکه که صدای نفس زدنش رو میشنوم.
… و من فقط ازش فرار میکنم. هیچ‌وقت فکر نکردم به اینکه خب لامصب برای یکبار هم که شده برگرد. برگرد ببین این حرومزاده‌ای که دنبالت کرده ، حرف حسابش چیه. چه فرقی داره که اون اره رو بزنه به کمرت یا به شکمت یا به سرت.
هربار با سرعت بیشتری ازش فرار کردم.
یه وقتهایی هست که دیگه حضورش رو حس نمیکنم. صبر میکنم بهم برسه و دوباره فرار میکنم.
به سوی آینده . به سوی زمانی که دیگه از این کویر وحشت به سلامت گذر کنم. به سوی زمانی که دیگه هیچ مرد نقابداری با اره برقی دنبال کسی نکنه. به سوی زمانی که یه روز خوب باشه.
به همین بارانی که میباره قسم که من خوبم. حالم خوبه. اما شما باور نکنید. اینجا همه خوبن. اما هیچکس تعریفی برای خوب بودن نداره.