۱۳۹۱ فروردین ۲۶, شنبه

یک عاشقانه آرام

هردفعه که از خیابون ولیعصر رد میشدیم یه آهی میکشید و میگفت ” بنازم به این چنارهای خیابون پهلوی . سنگ بره توی این خیابون عاشق میشه.طناب بره توی این خیابون دلبسته‌ی شلنگ میشه.”
خیابون پهلوی ، ولیعصر شده بود اما انگار هنوز یه باندش پهلوی بود. آقاجون تا آخرین روزهای عمرش، ولیعصر رو یاد نگرفت.

ازمون میپرسید کجایین؟ میگفتیم ولیعصر. میگفت ولیعصر کجاست بچه‌جان؟ میگفتیم خیابون پهلوی. میگفت آهان خب از همون اول بگو.
آقاجون توی همین خیابون پهلوی ، توی یه آمبولانس فکسنی ، تموم کرد. توی خیابونی که عاشقش بود.
بخاطر علاقه بیش از حد آقاجون به این خیابون، ما هم عاشقِ این خیابون شدیم. نسل به نسل.
بابام توی همین خیابون ، توی یه روز برفی ، نزدیکی‌های پارکِ ساعی ، عاشق مامانم شد.
عاشقانه‌ترین لحظه‌های زندگی برایِ من در حالیکه با تو زیر بارون قدم میزدم ، نزدیکی‌های باغ فردوس خلق شده.
این خیابون زیباست ، این چنارها زیباست. زیباست و اسرار‌آمیز و پر از خاطره. پر از زندگی.
این خیابون زیباست. چه ولیعصر باشه. چه پهلوی ، این خیابون زیباست و عاشقانه. 


* اسم خیابون ولیعصر که میاد تنها عبارتی که به ذهنم میرسه اینه : یک عاشقانه آرام.