۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه

باید بروم

مرد باید گاهی اوقات پاشنه کفشش را ور بکشد و برود. برود به سمت آخرین خاطره‌ی خوبی که داشته و همانجا بماند و هیچوقت بازنگردد.
اما گاهی لازم و واجب تر است که پاشنه کفشش را ور بکشد و برود به سوی اولین آرزوی خودش و آنقدر برود تا برسد به اولین آرزوی خودش. و بعد با اولین آرزویش برود به سمت دومین آرزویش و آنقدر برود تا به تمام آرزوهایش دست پیدا کند و یکروز از خواب بیدار شود و ببیند تمام آرزوها و خاطره های خوب دور و برش هستند.
مرد گاهی باید پاشنه کفشش را ور بکشد و دست از نشستن و دست دست کردن بردارد. باید برود. که تا نرود ،‌ رسیدنی در کار نیست و تا نرسد ، ماندنی در کار نیست.