۱۳۹۱ آذر ۷, سه‌شنبه

بچه های مدرسه‌ی والت

همیشه دلم میخواست عضو مدرسه والت باشم. نه مدرسه ارشاد یا سودمند یا امت یا شهید هاشمی نژاد. دلم میخواست معلممون هم آقا پربونی باشه و برامون قصه بگه. دلم میخواست که موهام مشکی و فرفری نبود. حتا دلم میخواست کت و شلوار آبی رنگی داشتم و هرروز میپوشیدمش و میرفتم مدرسه. به جای اینکه مجبور باشم اون روپوش مشکی مزخرف رو بپوشم.
چقدر این کارتون غم داشت و چقدر از میان همه‌ی کارتونهای شاد کودکی تنها این یکی اینقدر واضح و قشنگ در ذهن من مانده. منی که اون موقع درد خاصی نداشتم و لازم نبود که هرروز و هرشب تلاش کنم در برابر سیل غم وقتی این کارتون رو میدیدم انگار یه چیزی ته دلم سنگینی میکرد. یه غمی که هنوز هم نفهمیدم چیه. اما هرچیزی که هست میدونم از اون موسیقی لعنتی تیتراژ اولیه ست. موسیقی ای که مرا در خود غرق میکند تا با آن به مدرسه والت بروم و پشت اون نیمکتها جایی کنار انریکو و دروسی و گالونی بشینم.
در من کودکی زندگی میکند که هرروز کت شلوار میپوشید و به مدرسه والت میرفت و سر کلاس درس آقای پربونی مینشست. درست همان زمانی که من با روپوش سیاه به مدرسه ارشاد میرفتم و سر کلاس درس خانم علمداری مینشستم.
... و من آرزو میکنم که ای کاش هنوز مدرسه‌ی والتی در کار بود که من به آنجا بروم. هنوز آقای پربونی ای بود که برام قصه بگه. و به این فکر میکنم که هنوز با وجود این همه درد و غم و غصه آیا آقای پربونی قصه ای دارد که تعریف کند که با شنیدنش ناخودآگاه اشک بریزم؟
و در جواب به خودم میگویم که نه. دیگه نوبت آقای پربونی ست که با شنیدن ماجراهای زندگی واقعی ما در اینجا آرام آرام اشک بریزد.
دیگر کسی به قصه های آقای پربونی گوش نمیکند. دیگر کسی از قصه های او شانه هایش نمیلرزد. دیگر مدرسه‌ی والتی وجود ندارد. برای ما دیگر قصه ای وجود ندارد. کارتونی وجود ندارد. کودکی ای وجود ندارد. همه چی واقعی شده. همه‌ی دردها واقعی شده. دیگه هیچی توی قصه ها نیست. همه چی واقعیه. واقعی تر از انریکو و گالونی و دروسی و اون نیمکت و صندلی های مدرسه‌ی والت.