۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه

روایت ناتمام یک زندگی

تصور کن یکروز صبح از خواب بیدار بشوم و آماده رفتن به محل کار هستم. دوربین عکاسی ام را در کیفم میگذارم. مچ بند سبزم را به دستم بسته و ساعتم را نیز به دست چپم میبندم. موبایلم و سوییچ ماشین را برمیدارم و به پارکینگ میروم.ماشین را روشن میکنم. ریموت در را میزنم و از پارکینگ بیرون میایم. منتظر میشوم که در بسته شود تا بعد حرکت کنم. مطابق معمول یک عادت الکی چشم میندازم اینور اونورم رو خوب وارسی میکنم تا حس فضولیم ارضا شود. یک تاکسی میبینم که جلوی خانه مان توقف میکند. شخصی از ماشین پیاده میشود. راننده هم پیاده میشود و سریع صندوق عقب را باز میکند و چمدانی را از آنجا برمیدارد و روی زمین میگذارد. دختر از راننده تشکر میکند و کرایه او را حساب میکند. راننده میرود و دختر پله های منتهی به در خانه را بالا میرود. صبر کن .. من آن دختر را میشناسم. همین دیروز با او حرف زده بودم. او نزدیکترین دوست من است ولی هیچی از آمدنش به تهران نگفته بود. هیچ حرفی نمیتونم بزنم. هیچ حرکتی نمیتونم انجام بدم. اشک در چشمانم حلقه میزند. به سمتش میدوم. صدایش میکنم . صدایم میلرزد. برمیگردد. لبانم را روی لبانش میگذارم. نگاهش میکنم. به اون چشمان زیبا خیره میشوم و بغلش میکنم . باورم نمیشود. تا دیروز میگفتیم لعنت به فاصله ها و لعنت به دلتنگی ها. و حالا او اینجاست. همینجا . کنار من. دستم در دستانش است. چی میخوام دیگه از دنیا؟