۱۳۹۱ آبان ۱۶, سه‌شنبه

همین دیدارهای گاه و بیگاه در خواب و رویا

روز آخری که کنار هم بودیم نه من گفتم به امید دیدار و نه تو گفتی . این شد که دیگر نه من تو را دیدم و نه تو مرا. آخرین روزی که همدیگر را دیدیم تو از من خداحافظی کردی و من رفتنت را به نظاره نشستم. تو میرفتی و من کنار فنجان چای‌ام سرد و سردتر میشدم. رفتنت را باور نداشتم. همانگونه که آمدنت را باور نکردم. رفتنت را از این جهت باور نکردم که فکر میکردم برای همیشه میمانی. آمدنت را باور نکردم از این جهت که همه چی برام مثل یه خواب بود. یه خواب زیبا و قشنگ و آرامش بخش.
راستی ،‌خوابتو دیدم. یه خواب پر از آرامش. مثل خودت. که همیشه حضورت برام آرامش داشته و داره. خواب دیدم که من و تو یکروز بارانی در خیابان ولیعصر داریم قدم میزنیم. هیچکس در خیابان نبود. هیچ ماشینی نبود. ولیعصر سنگفرش شده بود. همه چیز مهیای یک رویا بود. هم باران میامد و هم زمین خیس بود و هم برگهای ریخته شده در خیابان خشک بودند. صدای باران با صدای خش خش برگهای زرد در هم تنیده شده بود.
من و تو راه میرفتیم در کنار هم . دست در دست هم. حرفامون کم بود. اما نگاههایمان زیاد بود. یه وقتهایی نگاه آدمها به هم یک دنیا حرف درش نهفته داره. 
من و تو راه میرفتیم در کنار هم. دست در دست هم. با لبخندی زیبا و جاودانه.
من و تو راه میرفتیم در کنار هم. دست در دست هم. در خواب.
... و من از خواب پریدم. تو را ندیدم. تو را ندیدم که کنارم باشی. که در آغوشم بکشی و در آغوشت بکشم. که ببوسی مرا و ببوسمت .
آرزو کردم که کاش در بیداری هم تکرار شوی . با من باشی. فقط در خواب نباشی. محتاج دیدارت در خواب نباشم. آرزو کردم که کاش همیشگی باشی. در خواب و در بیداری.
تا آنروز من دلخوشم به همین دیدارهای گاه و بیگاهت در خواب. به بودنت در کنارم در همین رویاهای دست نیافتنی. دلخوشم به یادآوری طنین خنده هایت.
کاش روز آخر یک دل سیر نگاهت میکردم و میبوسیدمت و در آغوشت میگرفتم. کاش در بیداری مسیر نگاهت را گم نمیکردم که اینگونه در خواب به دنبالشان بگردم.
کاش اینهمه خواب های آروم و قشنگ تعبیری هم داشتند.
کاش اینجا بودی ... همینجا. در دورترین جای هستی ... کنار من ...