۱۳۹۱ اسفند ۲۳, چهارشنبه

پنج نکته از این روزها

یکم: یک بازخوانی تاریخی
مهندس بازرگان بعد از استعفای دولت موقت و تمام شدن دوره‌ی اول مجلس در تمام انتخابات ریاست جمهوری و مجلس شورا ثبت نام کرد و هربار هم رد صلاحیت شد.
مهندس بازرگان بعد از استعفا در طول مجلس اول همواره مورد حمله دیگر نماینده ها بود. بارها و بارها موقع نطق کردن به تریبونش حمله کردند و مرگ بر بازرگان گفتند. اما در انتخابات ریاست جمهوری سوم کاندیدا میشه. رد‌صلاحیت میشه. رد‌صلاحیتش باعث تحریم شدن انتخابات توسط سه مرجع تقلید وقت میشه.
چرا بازرگان کاندیدا شد؟ چرا با اینکه میدونست رد صلاحیت میشه کاندیدا شد؟ چرا با اینکه میدونست شاید با اون جو عجیب و غریب اون زمان رای نیاره کاندیدا شد؟
شاید به طور عامیانه بشه گفت که آب از سرشون گذشته بود. آب از سر نهضت آزادی گذشته بود. میدونستند و باور داشتند که از عرصه سیاسی کنار گذاشته شده‌اند. میدونستند که دیگه نمیتونند هیچ نقشی رو ایفا کنند. میدونستند که دوران انزوا و زندان و مسائل بعد از اون فرا رسیده . پس چرا بشینند و منتظر باشند که حکومت هرکاری دلش میخواد بکنه؟
این نظر منه البته. که باعث میشه مهندس بازرگان بیاد و کاندیدا بشه. بنا به این دلیل که اگر قرار بر حذف باشه ، قهرمانانه حذف بشه. کمِ کمش این بود که این رد صلاحیت یک هزینه ای برای حکومت ایجاد کرد. واسه همینه که در نظر من ، مهندس بازرگان میشه یک قهرمانِ واقعی.
تمام کارهای مهندس بازرگان در چارچوب قانون بود. یک اصلاح‌گر واقعی و به تمام معنا. اینه که از مهندس بازرگان نه در دوره پهلوی و نه در دوره جمهوری‌اسلامی به هیچ‌وجه حرکتی که خارج از چارچوب قانون باشه رو نمیتونیم پیدا کنیم.
نهضت آزادی و ملی‌مذهبی‌ها از عرصه سیاسی حذف شدند. اما همیشه حرف خودشون رو زده‌اند و همیشه هم بی‌رحمانه باهاشون برخورد شده‌است.


دوم: نمیدانیم آن مرد با عبای شکلاتی‌اش میخواهد چه کند.
مشابه این قضیه رو اکنون شاهد هستیم. در این چند سال خیلی نقدها به خاتمی وارد شده. چه از طرف مردم. چه از طرف حکومت.اصلا شعار مرگ بر خاتمی ورد زبان بعضی ها شده.
اصلی‌ترین نقدی که از طرف مردم به او وارد هست ترسو بودن و کنار گود نشستن اوست. خاتمی بعضی وقتها ( بخوانید اکثر اوقات ، اگر دلتان خواست میتوانید در تمام اوقات هم بخوانیدش ) از زیر بار مسئولیت شانه خالی میکند. خودش را کنار میکشد و میگذارد بقیه هرکاری خواستند انجام دهند. او هم یک اصلاح‌گر ست و به هیچ‌وجه برانداز نیست و به اصلاحات در چارچوب نظام به واقع اعتقاد دارد.نمونه میخواهید؟ تمکین کردن به نظر شورای نگهبان در رد صلاحیت کردن گسترده‌ی اصلاح‌طلبان در انتخابات مجلس هفتم و یا در حوادث کوی دانشگاه یا حتی رای دادنش در انتخابات مجلس نهم در حوزه دماوند ( طعنه آمیز بود که حکومت تمام آرای اون حوزه انتخاباتی رو باطل کرد )
خاتمی اگر هم بیاید و اگر تایید صلاحیت شود و اگر رای بیاورد در نهایت همانی ست که در هشت سال زمامداری‌اش دیدیم. شاید حتی محتاط‌تر از قبل.
خیلی‌ها دیگر امیدی به او ندارند. رای دو گروه عمده را از دست داده‌است. رای تندروهای هر دو جناح را. هم آنها که به کل اعتقاد به براندازی دارند و هم آنها که به واقع به فتنه گر بودن خاتمی اعتقاد دارند. این دو گروه ، قشر بزرگی هستند که هم در خرداد ۷۶ و هم در تیر ۸۰ سهم بزرگی از ۲۰ میلیون رای خاتمی داشتند.
خاتمی اگر بیاید باید چشمش را بر روی در حصر بودن دو کاندیدای انتخابات قبلی ببندد. باید چشمش را بر بر روی زندانی بودن خیلی از دوستان و یارانش ببندد. باید چشمش را بر روی خیلی اتفاقات ببندد.
میتواند اینکار را بکند؟ اگر میتواند بسم الله. وارد عرصه انتخابات شود. اما آیا همانهایی هم که خاتمی را دوست دارند میتوانند چشمشان را بر اتفاقات ۸۸ ببندند؟ دلشان راضی میشود بازهم رای بدهند؟
تجربه ثابت کرده که ما ملت فراموشکاری هستیم. پس میتوان مطمئن بود که خیلی ها چشمشان را میبندند و مشتاقانه به صف رای میشتابند و دوباره همان حرفها که اگر رای ندیم یکی میاد بدتر و باید بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنیم و دوباره آش همان آش و کاسه هم همان ...

از حق نگذریم که وضعمون در دوره‌ی خاتمی خیلی خوب بود. اما آیا خاتمی توان اصلاح مملکت را حداقل در بعد اقتصادی دارد؟ آیا اصلا این افتضاح اقتصادی را کسی میتواند جمع کند؟

سوم: وقتی از بهار حرف میزنی از چه حرف میزنی؟
این روزها شعار زنده‌باد بهار زیاد شنیده میشود. اما من این بهار را دوست ندارم و میخوام صد سال سیاه هم فرا نرسد و اساسا من در همین زمستان بمانم برایم بهتر است. اصلا من دلم میخواد سرم را مثل کبک بکنم زیر برف.
زنده باد بهار؟ بخشی از گروهی که دست به دست هم دادند تا چهار سال پیش زمستون سر نرسد حالا دم از آمدن بهار میزنند و بهار را مبارک میدانند.
آنکه باید باشد تا زمستان سر برسد اکنون در بند است. چگونه میتوانید برای من و امثال من ، زمستان را به پایان برسانید و بهار را به ارمغان بیاورید؟
بهارتان پیشکش خودتان. نخواستیم.
نکته : شماره جدید مجله‌ی خط خطی را دیده اید؟ ویژه‌ی عید. ملتی ایستاده اند و یکی برایشان میگوید :‌زنده باد بهار. و آنها میگویند: زنده باد ناهار.
چه کردید در عرصه‌ی اقتصادی جناب بهارآور و جناب خدمتگزار و جناب مهرماندگار. چه کردید. دست مریزاد!

چهارم:‌ بخارمان کجاست؟

یکی میگفت ایرانی‌ها ملت بی‌بخاری هستند. راست میگفت. ما بی‌بخاریم. نه اینکه زمونه بی‌بخارمون کرده باشه ها. نه. توی وجود هر ایرانی ،‌علاوه بر یک خرِ درون و یک دیکتاتورِ درون و یک کودکِ درون ، یک بی‌بخار درون هم وجود داره. بخارمون توی بندنافمونه که همون اوایل تولد میکَنن و میندازش دور. سکوت میکنیم و میگیم ایشالا از این بدتر نشه. بدتر میشه و میگیم کاشکی بدتر از این نشه و باز بدتر میشه. 
ما سکوت میکنیم. ما همه خوابیم.

پنجم: نامه‌ای به یک عزیز

سلام بر میرِ عزیز
خوب هستید؟ ایام به کام هست؟
یادتان هست که گفته بودیم اگر دستگیر شوید اینجا قیامت میشود؟
خب قیامت نشد. ما قیامت نکردیم اما در عوض آنها اینجا را برایمان جهنم کردند.
حالا دم از انتخابات میزنند. میخواهند تنورش را گرم کنیم. آدم یاد این قطارهای قدیمی میافتد که با زغال سنگ کار میکرد. انتخابات شده همون قطار و ما شدیم زغال سنگ. باید گرمش کنیم. رونق بدیم بهش و راهش بندازیم.
ملالی نیست به جز سر نیامدن زمستان. به جز نبودن شما. 

ملالی نیست به جز سیاه شدن روزگارمان. یادتان هست؟ اینجا قرار بود سبز شود. سرزمین من قرار بود سبز شود. حالا این جهنم سیاه به تنها چیزی که شباهت دارد سرزمینمان است.
سبزترین سرزمین را میخواستیم. کِی اینچنین میخواستیم؟ کِی این روزگارِ سیاه را میخواستیم؟
همین دیگه. عرضم به خدمتتون که ملالی نیست به جز نخریدن پسته‌ی کیلو ۴۰ تومنی و رای دادن یا ندادن به امیربهمنِ آکادمی گوگوش و بغل کردن یا نکردن مادر هوگو جان و از این قبیل مسائل.
نخیر قربان. شما را کسی یادش نیست.
تحریم انتخابات؟ نه آقاجان. دل خوش کیلویی چند؟‌ دلار تومنی چند؟