۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

ده روایت دردناک از فاصله هایی که کم نمیشوند

۱- حوصله ام سر رفته بود. به خودم گفتم که برم این پاساژهای سر خیابون رو ببینم چیزی پیدا میکنم که واسه‌ی عید به درد بخوره بخرم یا نه. پاشدم شال و کلاه کردم و رفتم.

۲- جلوی در پاساژ اول ، یه پسر جوونی روی زمین نشسته بود و یه کلاه سرش کرده بود و داشت گیتار میزد. روی زمین یه دو هزارتومنی افتاده بود با چندتا اسکناس پاره پوره‌ی دویستی و پونصدی.

۳- رفتم توی پاساژ. مغازه دوم از سمت راست یه عینک فروشیه که تازه باز شده. منم که چند وقتی هست عینک میخوام رفتم توی مغازه که ببینم قیمتا در چه حدیه. یه عینک رو خوشم اومد زدم به چشمم. گفتم این خوبه. چنده قیمتش؟ مغازه دار گفت قابلتون رو نداره. ششصد و پنجاه هزار تومن.
مخم سوت کشید. عینک رو گذاشتم سر جاش. یکی دیگه ورداشتم. گفتم این چند؟ گفت یک میلیون و پونصد هزار تومن.
به خودم گفتم کی آخه یک و نیم میده واسه عینک طبی؟
این یکی رو هم گذاشتم سر جاش.
گفتم آقا ارزونترین عینکتون کدومه؟ واسه مریض میخوام.
یه خنده‌ی تحقیر آمیزی بهم زد و گفت همونی که اول برداشتین ارزونترین عینک ماست.
تشکر کردم و دوان دوان از مغازه خارج شدم.

۴- دوتا مغازه بغل دوتا خانوم وایساده بودن داشتن با هم حرف میزدن.
+ اون لباس صورتیه رو بالاخره خریدمش.
- ئه مبارکه. مبارکه. چند خریدی آخر؟
+ باورت نمیشه. یک و دویست.
- وااااااای چقدر مفت. تورو خدا آدرس بده من فردا با فرناز برم.
+ باشه هانی.

۵- رفتم پاساژ دوم. سوت و کور. برهوت. هیشکی توش نبود. چارتا مغازه بودن که اونا هم داشتن تعطیل میکردن برن خونه هاشون.

۶ - رفتم پاساژ سوم. آخرین مغازه یه پیرهن مردونه فروشیه. رفتم داخل. پیرهن‌ها رو قیمت کردم. یه سری لباس چارخونه آورده بود ۱۶۰ هزار تومن. یه سری پیرهن بلوبری بود دویست و بیست هزار تومن. یه کت تک اسپورت هم بود که فروشنده میگفت خیلی بهت میاد نهصد و هفتاد بود که بهم لطف میکرد و نهصد و سی و پنج میداد. با کلی منت که چون تویی و من به هرکسی این تخفیف رو نمیدم و اینها.
بازهم تشکر کردم اومدم بیرون.

۷- رفتم کتاب فروشی. معرکه‌ی لویی فردینان سلین و حرمانِ یاسمینا رضا و دو قدم اینور خطِ احمد پوری و روباه سفید که عاشق موسیقی بود از سارا محمدی اردهالی و منتخب شعر سیاوش کسرایی و مجموعه‌ی آثار شاملو ( دفتر دوم )‌ رو خریدم به قیمت سی و پنج هزار تومن. به شدت هم راضیم.

۸ - دم در پاساژ اومدم سوار ماشین بشم. یه پیرمردی جلوم رو گرفت. اولش فکر کردم میخواد آدرس بپرسه. گفت سلام پسرم. من دارابی هستم. کارمند بازنشسته‌ی آموزش و پرورش. خوب هستین انشالا؟ ایام به کام هست آیا؟
گفتم بله. ممنون.
گفت پسرم یه درخواستی ازت داشتم.
گفتم جانم.
گفت آیا امکانش رو داری که یه کمکی به من به عنوان یه هموطنت بکنی؟
هاج و واج موندم چی جواب بدم. یه پولی دادم بهش. با شرمندگی زیاد. سرم هم پایین بود.
گفت من واقعا ازت ممنونم. فقط جوانانی مثه شما ما رو میفهمن. همین چند دیقه پیش دوتا خانوم داشتن رد میشدن از کنارم . شنیدم که یکیشون داشت میگفت این گداهه رو نیگا کن. ۷۰ سالشه خجالتم نمیکشه. اینا پولدارنا. اینجوری نیگاشون نکن.


۹ - نمیدونم ملت چی میخوان توی این پنج تا مغازه طلافروشی. کیپ تا کیپ آدم وایساده توی این چندتا مغازه. سرویس‌های جواهریه که خریداری میشه. اساسا شب عید بره‌کشونِ این چندتا مغازه‌ست و خانم‌هایی که به شدت پول خرج میکنن در اینجا. صحبت از ۱۰ میلیون و ۲۰ میلیون و ۵۰ میلیون است.

 
۱۰ - پسرک همچنان گیتار میزد. کنار تمام اون اسکناسهای نه چندان زیادش یه اسکناس هزار تومنی هم اضافه شده بود.