۱۳۹۱ بهمن ۸, یکشنبه

زندون تن رو رها کن ای پرنده پر بگیر

جرم ذبیح که ریختن توی خونه و بردنش این بود که قلم به دست بود. جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد. جرمش این بود که فکر میکرد. اینها هرکدام به تنهایی جرم سنگینی بود. ذبیح رو که بردن کمر آقام شیکست. دیگه نتونست بلند بشه. هی بهش میگفتیم آقاجون ،‌ ذبیح برمیگرده. هی نگاهمون میکرد و دهنشو باز میکرد. انگار میخواست یه چیزی بهمون بگه. اما بغض امونش نمیداد. هیچی نمیگفت و پامیشد و میرفت. هی راه میرفت و هی میگفت ذبیح الان کجاست؟‌ ذبیحم کجاست؟ 
جوابی نبود برای این فریادِ آقاجون.
 .
همونروزی که آقاجون واسه همیشه رفت ،‌ ذبیح برگشت. برگشت اما ذبیح نبود. گفت آقام کجاست؟ نتونستم جوابشو بدم. گفت آقام کجاست؟ زدم زیر گریه. لنگ لنگان اومد تو و گفت د لامصب بهت میگم آقاجون کجاست؟
گفتم آقام دق کرد از نبودنت.
کنار در نشست و گفت ای وای ای وای ای وای ...
ذبیح همونجا کنار در تموم شد. دیگه نتونست جلوتر بیاد. پاشنه‌ی اون درِ بی صاحاب دیگه نچرخید. سالها همونجا موند. شده بود قسمتی از در. در که باز و بسته میشد دیگه روی پاشنه‌ی ذبیح باز و بست میشد. دیگه اون در به جای جیرجیر ، میگفت ای وای ای وای ای وای. روغن که بهش میزدی میگفت ای داد ای داد ای داد.
 ..
من چی شدم؟ منم تمام شدم. یه روزی که بالاخره به خودم جرات دادم و رفتم توی اتاق آقاجون و چشمم به رادیوی قدیمیش افتاد. همونجا تمام شدم. کنار رادیو. با خود رادیو. من در رادیو و با رادیو تمام شدم. روی موج اف ام. اینجا ایران است. صدای رادیوی آقام را میشنوید. دی دیری دیدی ای داد دی دیری دیدی ای داد ای داد ...
شنوندگان عزیز توجه فرمایید : آقاجون ، رفت. 
منتها این رو کسی نشنید. آخه همون روزی بود که خرمشهر آزاد شده بود و همه این رو شنیدن که خرمشهر شهر خون و قیام آزاد شد.
همه شیرینی دادن و شادی کردن. همه ماشین ها بوق شادی میزدن و برف پاک کن هاشون رو تکون میدادن. اما نه خبری از من بود و نه خبری از ذبیح بود.
 ...
توی اون قبرستونی که آقاجون خاک شده بود، همیشه بارون میومد. تنها جایی که بارون میبارید همونجا بود. با گریه میومد کنار خاک آقاجون. یه شاخه گل میذاشت روی قبرش و شروع میکرد به گریه کردن. همیشه کنار قبر آقاجون ، زیرسیگاری و ساعت مچی و قاب عکس خودش و خانجون بود. هربار که باران میومد زیرسیگاری آقاجون رو میشست و تمیزش میکرد. ساعت مچیش رو کوک میکرد و یه دست به قاب عکس آقاجون و خانجون میکشید و یه فاتحه ای میخوند و میرفت.
روح آقاجون همونجا میشست کنار قبرش و باران رو نگاه میکرد. هیچوقت از دیدن باران سیر نمیشد. 
....
سالها گذشت. خونه قدیمی افتاد توی طرح بزرگراه. قرار بود از وسط حوض حیاط لاین سوم مسیر شرق به غرب یه اتوبان رد بشه. شبونه لودر اوردن انداختن به جون خونه. به جون من و ذبیح. شب آخرمون بود. در آخرین لحظات چشمامو باز کردن دیدم بارون اومده. اشک میریخت و من رو توی بغلش گرفته بود. میگفت ای داد که بازم دیر رسیدم.
 .....
دیر رسید. زود رفت.  ذبیح هم کمرش شکست و اوراق شد. بردنش شوش. لهش کردن. قلمش رو هم ازش گرفتن و از وسط شکوندنش.
من چی شدم؟ خودم هم نمیدونم. سرگردان بودم. مثل همیشه. افتادم کنار خیابون. یکی اومد منو برداشت و برد توی یک سمساری. اسیر یه پیرمرد خنزرپنزری شدم که هرروز پیچ رادیو رو باز میکرد ولی صداشو میبست.
از اون روز تا حالا یه عمریه که دارم حرف میزنم اما صدام به گوش هیشکی نمیرسه.
......
آقاجون کنار قبرش نشسته بود و داشت واسه خودش و خانجون فاتحه میخوند. یه نگاهی به ساعت مچیش انداخت : ۱۰ و ۲۵ دیقه. یه عمری بود که این ساعت مچی ساعت ۱۰ و ۲۵ دیقه رو نشون میداد. نه یک دیقه کمتر و نه یه دیقه بیشتر.
دست کرد از زیر خاک یه نخ سیگار بهمن ۵۷ پیدا کرد. روشنش کرد و شروع کرد به سیگار کشیدن. تنها کاری که از وقتی مرده بود از پسش برمیومد . زیر لب میگفت : ای پرنده پر بگیر. پر بگیر. پر بگیر.
باران کجا بود که ببیند یک پیرمردی به سن و سال آقاجون هوای پرواز دارد؟
باران کجا بود؟
باران کجا بود؟
باران کجا بود؟