۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

پراگ شهر من است

کوچه ای خلوت ، مه گرفته و بارانی که بی وقفه میبارد و من که پالتویم را پوشیده‌ام و در اینجا قدم میزنم. حالا خودم هم که دلم نخواست برم قدم بزنم که. مجبور شدم. پنیر نداشتیم. هعی.
از در خونه اومدم بیرون یهو حس کردم اینجا چقدر شبیه شهر پراگه. حالا درسته که من هیچوقت پراگ رو ندیدم اما خب این دلیل نمیشه که. شهر خلوت بارونیِ مه گرفته از نظر من و تحت هر شرایطی ینی پراگ.
وسط رامسر باشم یا وسط الیمستان یا دم پامنار فرقی نمیکند. هرکجا هستم باشم پراگ شهر من است.
پراگ مال من است. برای من است. حق من است.
این زندگی من است :‌ با تو ،‌کنار تو و برای تو در شهر پراگ. شهری که باید در آن زیست. نه یکروز و دو روز. بلکه یک عمر. کوچه به کوچه ، قدم به قدم. باید لذتش را برد.
من رویایی دارم و به آن خواهم رسید. روزی پراگ را زندگی خواهم کرد. با تو. کنار تو و برای تو.

پراگ منتظر ماست. جاده اش اسم ما را فریاد میزند. حالا درست است که نه جاده‌ی پراگ اسم ما را میداند و نه ما زبان چکی میدانیم اما خب بازهم دلیل نمیشود. بکوش فریاد پراگ که تورا میخواند در گوش تو باشد و شهر پراگ در نگاه تو باشد.