۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه

اگه نرفته بودی گریه منو نمیبرد

+ سلام
- برای چی زنگ زدی؟
+ دلم تنگ شده بود.
- ....
+ ینی تو دلت تنگ نشده؟
- چرا. دل منم تنگ شده. اما جرات زنگ زدن بهت رو نداشتم هیچوقت.
+ میخوای مثل قدیما با هم دوست باشیم؟
- از خدامه.
+ پس دوستیم.
- نمیدونی چی گذشت توی این چند وقت بهم.
+ میدونم.
- بیا ببینمت.
+ یک ساعت دیگه دم پاساژ خوبه؟
- عالیه.
+ میبینمت پس.

یک ساعت بعد رفتم. دیدمش. بعد از چند وقت عذاب آور. بغض کردم. به تمام این اتفاقات لعنتی فکر کردم. سعی کردم همه‌ی بدیهاش بیاد جلوی چشمم که اقلا اشکهام سرازیر نشه و بتونم خودم رو کنترل کنم. اما نشد. یه وقتهایی توی زندگی هرچقدر هم بخوای به بدی و تلخی و زشتی فکر کنی نمیتونی. از بس که چیزی که داری میبینی قشنگ و زیباست.
ساعتها کنار هم بودیم و قدم میزدیم و میخندیدیم. به خودم میگفتم واقعا این حس آرامش الان رو میخوای با چی عوض کنی؟ دلت میاد خرابش کنی؟
مدتها بود انقدر خوشحال نبودم.

از خواب که بیدار شدم بغض کردم. به خودم لعنت فرستادم. بهش لعنت فرستادم که وقتی که قرار نیست چیزی درست بشه میاد توی خوابم. 
کاشکی خواب نبود. یا اقلا کاشکی هیچوقت به خوابم نمیومدی. کاشکی نمیذاشتی تصوری از درست شدن داشته باشم. کاشکی .....
بخدا این انصاف نیست. این اوج بی رحمیه. لعنت به خوابهایی که فقط داغ دل تازه میکنند. 

فقط کاشکی همه چیز انقدر راحت که توی رویاها درست میشه،‌ در واقعیت هم درست میشد.