۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه

در ستایش یک سریالِ رو به پایان


گریز آناتومی را باید دید. نه. باید زندگی‌اش کرد. 
اون اوایل احساس میکردم که به شدت شبیه جرج هستم. رابطه‌ی جرج و ایزی رو دوست داشتم. دونفری که نمیتونستن با هم رابطه ای داشته باشن ولی میتونستن بهترین دوستای همدیگه باشن. 
رابطه‌ی بعدی‌ای که دوست داشتم رابطه‌ی مارک بود و لکسی. دو نفری که جای خالیشون به شدت احساس میشه. اساسا بدترین قسمت ها برای من قسمتهای رفتن مارک و لکسی بود.چقدر درد داشت و چقدر بغض. 
رابطه‌ی مردیث و درک رو هم دوست دارم. با همه فراز و نشیب هاش. واسه یه جاهایی که میخواستم بگیرم بزنمشون. که آخه لامصبا چتونه؟ خوشی زده زیر دلتون؟ 
مشخصا به اونجایی اشاره میکنم که مردیث برگشت به درک گفت : 
Pick me , Choose me , Love me 
و ای وای از دست درک که اونجا انتخابش نکرد.
ولی وقتی که به هم برگشتن و بعدها ازدواج کردن ، ازدواجشون برای من شد یک الگو. در هر زمینه ای. به نظرم یک زن و شوهر ایده آل با هم این رفتارها رو دارن.
دونفره‌ی کاریِ آلتمن و کریستینا رو هم خیلی دوست داشتم.کلا آلتمن رو خیلی دوست داشتم. خوب شروع کرد. خوب وارد شد. خوب جفت و جور شد با کریستینا. ای داد که آلتمن هم رفت.
وبر را دوست دارم. ( چه کسی را دوست ندارم واقعا؟ :ی ) رابطه هایش ، شوخی هایش ،‌ احساس مسئولیت هایش‌ (‌ اپیزود آخر سیزن ۶ را یادتان هست؟ همان تیراندازی را میگویم ) و بغض هایش (مشخصا اشاره به همین اپیزود های اخیر دارم) را دوست میدارم.
گریز آناتومی سریالی ست که احساسات آدم رو درگیر میکنه. به شدت هم درگیر میکنه. توی یک قسمت امکان داره شما بارها بخندید و گریه کنید و بغض کنید و شوکه یا عصبانی شوید. در حقیقت هر قسمت رو زندگی میکنید. همراه شخصیت ها میشوید. با دغدغه هاشون همراه میشید. با غصه هاشون غصه میخورید و از دو نفره هاشون لذت میبرید. سریالی که دونفره های بی نظیری دارد. بیسبال بازی کردن این شش نفر ( مردیث و کریستینا و لکسی و درک و مارک و اووِن ) رو خاطرتون هست؟ نمیدونم کدوم سیزن بود یا کدوم قسمت. اما بعد از تماشایش به شدت ذوق داشتم. انگار من هم همراهشان هستم. (‌ این نکته سکانس بیسبال و دونفره های جذابش را اولین بار مرناز بهش اشاره کرد و توی وبلاگش هم نوشت. اون موقع ها من هنوز نرسیده بودم به این قسمت. )
تا هشت سیزن از مردیث بدم میومد. ینی شخصیت محبوبم نبود. تا وقتی ایزی بود و لکسی دیگر مجالی برای دوست داشتن مردیث نبود. که گویی لکسی و ایزی را باید بی وقفه ستایش میکردیم و دوستشان میداشتیم.
اما در سیزن آخر ، بی وقفه مردیث را دوست میدارم. ستایشش میکنم و قربون صدقه اش میروم. هنوز علتش را نفهمیدم. شاید به خاطر چشمانش باشد. که اگر این باشد ینی ای داد ای داد ای داد. من هشت سیزن متوجه زیبایی چشمان مردیث نشده ام ینی؟
نه این نیست. باید دلیلش را در جایی دیگر جستجو کنم. شاید یک دلیلش این باشد که خواهر لکسی‌ست و باید دوستش داشت. اما نه . این هم نیست. مردیث عوض شده است. داغ دیده است. داغ آدمها را عوض میکند. سیزن ۹ زمانی شروع شد که من دو داغ دردناک را در زندگیم تجربه کرده بودم. شاید یه جورایی با مردیث همذات پنداری میکردم. نمیدونم. اما هرچی که هست ،‌مردیث و حتی کریستینای سیزن ۹ جذابند. جذاب و دلربا. در زمره کسانی قرار گرفته اند که دغدغه هایشان برایم مهم شده است.
سکانس آخر اپیزود ۱۱ را دیده اید؟ آنجا که مردیث اعلام میکند که .... (‌ خواستم مثلا اسپویل نکرده باشم . سلام حسام )
اونجا میخواستم برم همشون رو بغل کنم و بگم لامصبا چرا توی سیزن ۹ دارین به جای بازی کردن، زندگی میکنین؟

اگه بخوام توی کل این ۹ سیزن یک اپیزود انتخاب کنم میتونم به اپیزود آخر سیزن ۴ اشاره کنم و آن دقایق پایانی. 

که شپرد دنبال مردیث میگردد و آخر سر بالای تپه‌ی مشرف به شهر پیدایش میکند. 
که ریچارد به خونه اش برمیگرده و از ادل میخواد که اجازه بده که به خونه برگرده.
که جرج از در خونه میاد تو و لکسی رو ماچ میکنه و ذوق زده بهش خبری رو اعلام میکنه.
و وای از چشمان خیس لکسی.
ای داد ای داد ای داد که این سریال داره تموم میشه.
گریز آناتومی را زندگی کنید.
میدونم که خیلی سریالای بهتری هم هست. سریالایی با امتیازهای بالاتر و ساختاری قویتر. اما هیچکدوم برای من گریز آناتومی نمیشن.