۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه

حکایت تویی که نمیشناسمت

سراسر امروز ، با چشمانم دنبالت میگشتم. که ببینمت. مگر میشود جایی خیریه باشد و تو نباشی؟ مگر میشود که نیایی و جایی را روی سرت نگذاری؟
امروز دلم برایت تنگ شد. بی هیچ دلیل خاصی. شاید یاد روزهای خوب افتاده بودم. 
تصور کن اگر در یک دنیای دیگری زندگی میکردیم که رهبر کاتولیکهایش استعفا نکرده بود و همه چیز هی کژ داده میشد و بگم بگمی هم در کار نبود و هیچ حصری هم برای هیچ میری در کار نبود. تصور کن در این دنیا بودیم. آنوقت کنار هم بودیم. مثل روزهای خوش قدیم.
امروز بدون تو ، این خیریه ، یک چیزی کم داشت.
من امروز دلم برایت تنگ شد و میدانم که این نیز بگذرد. میدانم این نیز زودگذر است. اما دله دیگه. بعضی وقتها میگیره. بعضی وقتها تنگ میشه. بعضی وقتها هم بیخیال میشه.مگه نه؟