۱۳۹۱ اسفند ۵, شنبه

بوی پاک اطلسی

آقاجون خدابیامرز همیشه میگفت من اگه یه روز بیدار بشم و این اطلسی ها رو نبینم اونروز میمیرم. آقاجون خدابیامرز زنده بود به بوی پاک اطلسی. زنده بود به حسن یوسف هایش. زنده بود به شمعدونی های ردیف شده کنار پلکان ورودی به خونه.
آقاجون خدابیامرز زنده بود به همین عشق و علاقه ها. یه کلکسیون سکه داشت. توی دوتا آلبوم چیده بود. بقیه شون رو هم ریخته بود توی یه صندوقچه‌ی کوچولو و داده بودش به من که براش نگه دارم.
علاوه بر اینها یه چندتا پیپ و فندک قدیمی هم داشت. من هیچوقت ندیدم که پیپ بکشه اما حداقل پنج شیش تا پیپ و فندک خوشگل داشت که هیچکس نباید بهشون دست میزد.
صبح به صبح که بیدار میشد ، رادیو رو روشن میکرد و میذاشت کنارش. اول میرفت سراغ آلبوم های سکه. یه دل سیر نگاهشون میکرد. بعد شروع میکرد به تمیز کردنشون. بعد که تمیز کرد دوباره با دقت میذاشت سر جاشون و آلبوم رو مرتب میکرد.
بعد پیپ ها و فندکهایش رو تمیز میکرد.
بعد میرفت سراغ آلبوم های تمبرش. آقاجون خدابیامرز عاشق تمبر بود. با نهایت دقت و وسواس تمبرها رو مرتب میکرد. تمام تمبرها باید صاف و مرتب سرجاشون به ترتیب سال انتشار می‌بودند. بعضی ها رو تند تند رد میکرد. برای بعضی ها هم صبر میکرد. عینکش رو میاورد نزدیکتر و نوشته‌ی حاشیه تمبر رو میخوند. 
+ ببین بیا اینجا.
- بله آقاجون.
+ این تمبرها مال جشن فرهنگ و هنره. ببین چقدر خوبه. یا این یکی رو نیگا کن. مال روز جهانی کودکه. ببین چه نقاشی های قشنگیه. آخ آخ. اینارو نیگا کن. اینا مال همکاری های عمران منطقیه. به عکس اعلیحضرت که میرسید میگفت ای داد. ای داد. اینارو نیگا کن. پدر و پسر. اینم ولیعهده. کی فکرشو میکرد این جلال و شکوه یه روزی از بین بره؟ آخی. اینا رو نیگا کن. یادش بخیر. این سری تمبرها مال بازی های آسیایی تهرانه. اینی که میبینی نقشه‌ی هوایی استادیوم آریامهره. 
بهترین تمبرهایی که دارم مال همون سالها ۴۸ تا ۵۳ اینطورهاست. بهترین دوران بود. از هرنظر. 
- پس سال ۴۲ چی؟
+ سال ۴۲ واسه ما همین بازه‌ی ۴۸ تا ۵۳ -۵۴ بود. 

آقاجون خدابیامرز اینها رو گفت و آلبوم تمبرش رو بست و پاشد رفت سراغ گلدونهایش. با آبپاش شروع میکرد بهشون آب دادن. بعد میرفت میشست کنار خانجون که داشت با چرخ خیاطی لباس میدوخت. خانجون چرخ میکرد و آقاجون نیگاش میکرد. خانجون حواسش به هیچ جا نبود و آقاجون حواسش فقط به خانجون بود.

بعد نوبت ناهار میشد. یه سفره کوچیک مینداختیم. برای چهارنفر. آقاجون بهترین دوغهای دنیا رو درست میکرد. بعد میریخت توی این تُنگهای قدیمیِ آبی رنگ. با لیوان های مشبک آبی.  آخ که چه لذتی داشت دوغ خوردن توی این لیوان ها. ناهار رو که میخوردیم در فاصله ای که سفره رو جمع میکردیم آقاجون میرفت دستاش رو میشست. یکی از آلبومهای عکسشون رو میاورد. میشست روی زمین و تکیه میداد به پشتی. شروع میکرد به عکس دیدن. از هیچ عکسی به این راحتی نمیگذشت. تمام آلبوم و تمام عکسها رو به دقت برانداز میکرد. میگفت عکس حرمت داره. عکس برکت داره. عکس زنده ست. زنده ست و نفس میکشه.
آقاجون با عکسها حرف میزد. براشون قصه میگفت. خاطره تعریف میکرد. واسه ما حکمت و قصه‌ی تمام عکسها رو میگفت. 
آقاجون زنده بود به عکس. به کلکسیوناش. به بوی پاک اطلسی و حسن یوسفها و شمعدونی هاش.

اما هیچکدوم اینها رو با یه دقیقه نبودن خانجون عوض نمیکرد. آقاجون خدابیامرز روزی که خانجون رفت ، تموم شد. روزی که از تشییع جنازه خانجون برگشت تموم شد. توی همون تشییع جنازه ، خودش رو هم تشییع کرد. خودش رو هم خاک کرد. خودش رو هم مُرد. 
اونی که برگشت خونه دیگه آقاجون نبود. اونی نبود که عشق کلکسیون و گل و عکس و غذا بود. یه آدم دیگه بود. از روزی که خانجون رفت ، این رادیو دیگه هیچوقت روشن نشد. اون آلبوم های عکس دیگه هیچوقت مرور نشد. دیگه هیچکس نفهمید که اون کلکسیونای سکه و پول و تمبر و پیپ چه شدند.
دیگه هیچکس خنده‌ی آقاجون رو ندید. آقاجون بدون خانجون موند تا یه شب توی خواب ، خانجون اومد سراغش و دستش رو گرفت و بردش.