۱۳۹۱ بهمن ۳۰, دوشنبه

دزدی هنر است

شما وقتی داری دزدی میکنی باهاس بلد باشی چجوری دزدی کنی. وقتی داری اختلاس میکنی باهاس جوری اختلاس کنی که هیچ خری نفهمه. وقتی داری خبر مرگت به کسی رشوه میدی باید یه جوری اینکارو بکنی که هیچ خر دیگه ای نفهمه. باید دزد باشی. نباید ادای دزدها رو در بیاری. دزدی حرمت داره. برو با چهارتا دزد معاشرت کن و سعی کن از نظراتشون استفاده کنی. چهارتا مشاور دزد بذار کنارت که راه و چاه رو بهت نشون بدن. 
به نظر من هرکس که میخواد بر مسندی بشینه باهاس بلد باشه چجوری دزدی کنه. نباید به خودش بگه که خب حالا من میرم و یاد میگیرم. نه آقاجان. اینجا جاش نیست. اینجا محل تجربه اندوزی نیست. اینجا باهاس بیای بدزدی و بری. نباید گندکاری کنی. اگر گندکاری کنی و مردم بفهمن ، دلسرد میشن. شاید بپرسی اگه دلسرد بشن چی میشه؟ جواب خیلی ساده ست اما قبلش به این سوال من جواب بده : وقتی از ملت حرف میزنیم منظورمان کدام ملت است؟ در کشور ما ، هیچ اتفاقی نمیافته. شما میتونی خیالت از جانب ملت راحت باشه که هیچ مقابله ای با دزد جماعت نمیکنن و اساسا این جماعت خواب زده خاله زنک ،‌ سوژه خوبی پیدا میکنن واسه تاکسی و اتوبوس و صف نون و اینها.
پس ضررش چیست؟ ضررش بدنام شدنت پیش بقیه دزدان است. شما با دزدی ناشیانه ، دزدان دیگر را به زحمت میاندازی و آنان در صدد حذفت برمیایند. پس برای حفظ جانت هم که شده وقتی نمیتوانی خوب دزدی کنی وارد گود نشو.
در پایان من آرزو میکنم که دزدانی بر مسند قدرت تکیه زنند که راه و رسم دزدی را خوب بلد باشند و یک کلام اینکه : دزدیشون به دل بشینه.

 
*تیتر عنوان داستانی ست از الکساندر کوپرین ، نویسنده روسی.