۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

کلبه آرزوها

زندگی صحنه‌ی جنگیدنِ دائمیِ ما آدمهاست. تصور کن وسط یک میدان جنگ وایسادی. بدون یار و یاور. هیچکس باهات نیست. تو فقط دوتا فشنگ و یه قمقمه نصفه‌ی آب داری. آفتاب مستقیم هم میخوره به صورتت. همه چی علیه توست. 
سنگر گرفتی. ترس داری از اونچه که قراره تا لحظاتی دیگه به سرت بیاد. چشمات پر از اشکه. داری زمونه رو لعنت میکنی که آخه این چه گورستونی بود که من توش گرفتار شدم؟ من کجا اینجا کجا؟ 
از همه طرف نیروهای دشمن بهت نزدیک میشن. از جنس خودتن. نه آدم فضایی هستن نه بعثی ها هستن و نه نازی ها. طرف داداشته. پسر داییته. باباته. مامانته.اما نمیشناسنت. بهت حمله میکنن. اما نمیکشنت. بهت آسیب نمیرسونن. اما تو همیشه این ترس رو داری که اینها هر لحظه بهت حمله میکنن که نابودت کنن. نمیخوای قبول کنی که اینها عزیزانتن. اینها بلایی سرت نمیارن. اما نمیشه. به همه بدبین شدی. از سنگر بیرون میای. دو راه داری. یا بری به جنگ آدمهای دور و برت. یا فرار کنی. اگه فرار کنی هر لحظه امکان داره یکی برات زیرپا بگیره و پرتت کنه زمین. هر لحظه امکان داره یکی با قنداق تفنگ بکوبه توی سرت. باید بدونی چجوری قراره عمل کنی. باید برای هر لحظه‌ات برنامه داشته باشی. وقتی که از سنگرت میای بیرون ینی میخوای مبارزه کنی. با همه. اول از همه با خودت. خودت هم توی لشگر دشمنی. اونجا همه جمعشون جَمعه. تو تنهایی. باید بتونی با آدما، با روزگار، با طبیعت، با همه در آنِ واحد مبارزه کنی. 
مقصد کجاست؟ مقصد یه کلبه دوتا کوه و یه دره اونورتره. اگه میخوای به اون کلبه برسی، اگه میخوای به زن رویاهات برسی اگه میخوای به شغلی که آرزوش رو داشتی برسی، اگه میخوای توی آغوشت باران و آبان و ماهان و عرفان رو بغل کنی و مست بشی از بوی عطرِ معشوق باید باید باید با روزگار بجنگی. باید هوشمندانه این کویر و کوه رو رد کنی و به دشت سرسبز آرزوهات برسی.
حتی اگه به قیمت از دست رفتن خیلی چیزا تموم بشه. 
هرچیزی بهایی داره. و بهای خوشبختی ، خیلی سنگینه. خیلی خیلی سنگینه.
وقتی به کلبه میرسی ممکنه خیلی‌ها رو برای همیشه از دست بدی. خوب فکر کن. ببین ارزشش رو داره یا نه. اگه ارزشش رو داره همین حالا از سنگرت بیا بیرون و به سمت کلبه برو.