۱۳۹۱ مرداد ۴, چهارشنبه

امیدی به بازگشت نیست

رحیم جان خوبی بابا؟ خوشی؟ چیزی کم و کسر نداری؟ چاییتو بخور. از دهن افتاد. بذار برم واست قند بیارم....
بیا رحیم جان،  اینم قند. چاییتو بخور.چای دارچینه. حقیقتش اینه که من دارم میرم. خیالم ازت راحت باشه که مواظب همه چی هستی؟ میدونی که من به جز تو کسی رو ندارم. 
فعلا خداحافظ. مواظب خودت باش. چشم به هم بزنی برمیگردم. سفر قندهار که نمیخوام برم که. همینجام. منتها اینجا نیستم.
خداحافظ.
( گفتگوی یک مرد مسن با مجسمه آقای منتظر - پارک ساعی - هفته گذشته - واقعی‌)

 آقا رحیم منتظر چی هستی؟ منتظر کی هستی؟ واسه چی اونجا نشستی؟ توی برف و سرما. توی گرمای کلافه‌کننده‌ی هوا. همیشه اونجا نشستی و امید داری. به چی امید داری؟ هرکی قرار بود بره سال ۴۲ رفت .اگه قرار به برگشتن هم بود همون سال هرکی میخواست برگشت.
دیگه بعد از اون نه کسی میره نه کسی میاد. نه، خیلی‌ها میرن. اما هیشکی نمیاد. آخرین نفری که اومد زری بود. بدون مرتضی. با چشم گریون اومد و هرچی گفتیم مرتضی‌مون کو جوابی نداد. سال ۴۲ بود . برف بدی میومد. لامصب توی مرداد چنان برفی اومد که مرتضی توی برف گیر کرد و دیگه نتونست بیاد.
حالا آقا رحیم شمام جمع کن و برو.برو که بر عبث می‌پایی. هیچکس منتظر تو نیست. تو هم سعی کن منتظر کسی نباشی.