۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه

یکروز گرم تابستان - تک و تنها در جاده ای از اینجا دور

یه وقتایی میخوای دل بکَنی. راهتو جدا کنی و رهسپار جاده‌ای بشی که فقط خودت باشی و خودت و جاده. خیلی راحته اسباب سفر رو جمع کردن. کوله‌پشتی رو آماده میکنی. دو دست لباس و یه مشت خرت و پرت و لوازم بدردبخور رو میریزی توی کوله و آماده‌ی رفتن میشی.
شروع میکنی به قدم زدن سرخوشانه در جاده. گرما و سرمای هوا مهم نیست. مهم راهی‌ست که میخوای شروع کنی و بری. بری به سوی ناکجاآباد. اونقدر بری که ندونی از کدوم راه اومدی. 
روزها و ماهها میگذرن و تو داری ادامه میدی. خسته و مستاصل به جاده‌ای نگاه میکنی که هیچوقت تموم نمیشه. به دوردست‌هایی نگاه میکنی که هیچ آبادی‌ای درش نیست. از خودت میپرسی اصلا من واسه چی اومدم توی این جاده؟ چی شد که بار سفر بستم؟
هرچی بیشتر فکر میکنی کمتر به نتیجه‌ای میرسی.
به خودت میگی برگردم؟ کجا برگردم؟ راه برگشت رو فراموش کردی. برگشتن رو هم فراموش کردی. 
یه وقتایی لازمه که آدم بزنه به جاده .
بزنه به بیراهه و بره. همینجوری بره. تنها هم بره. توی جاده هم تا میتونه فریاد بکشه. اما بعدش برگرده. 
آدمها همونقدر که حق دارن تنهایی بزنن به جاده ، اطرافیانشون هم حق دارن که چشم به راهشون باشن تا برگردن.
رفتن حق آدمها و برگشتن حق اطرافیان آدمهاست.