۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

گر اوفتد باز به دستم آن میوه رسیده ...

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتی بهتر.
پوزخندی زدی و به آرزوی ما و به حرف خندیدی و رفتی. 
من چه کردم؟
داشتم میمردم به پای نوش لعلت.داشتم تلف میشدم پای این آرزوی برآورده نشده. 
تو چه کردی؟
سرخوشانه خندیدی و رفتی. 
یادت هست؟
یکروز بارانی در خیابان ولیعصر بود که گفتمت بوی زلفت گمراه عالمم کرد.
تو چه کردی؟
سری تکون دادی و زیرلب گفتی مرسی. 
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد؟ 
هیچ نگفتی. گفتی راستی من دیرم شده. باید برم خونه دیگه. 
خداحافظی کردی و رفتی. 
وقتی داشتی میرفتی یه نگاه به من کردی ،بغلم کردی و  لبانم رو بوسیدی و گفتی :‌ کاین غصه هم سر آید ...
رفتنت را به نظاره نشستم. بوی عطرت در هوا مانده. عطر دل‌انگیزِ تو که مست میکند مرا همه عمر و میبرد به سوی سرزمین شعرها و شورها. 
به خانه که رسیدم ، آغوشت را ایمان آوردم که چگونه وجود مرا به بند کشید. دیگر من شدم بنده‌ی آغوشت و پرستش کردم آن لبانی را که سرخ‌تر از آن لبی نبود. کعبه‌ی من شد آنجا که مرا بوسیدی. یادت هست؟ جایی در میان هیاهوی خیابون ولیعصر. ولیعصر شد کعبه و بهشت من و تو شدی همه‌چیز و همه‌کس من.
استاتوس گذاشتم : کین رخ ماچ نمودی ، اندر امیدواری... 
ای داد از آن لحظه ...
دوستان و آشنایان آمدند و گفتند قضیه چیست؟ گفتم هیچ. یک بازنویسی ساده. 
که آنکس که اسرار لبانت را آموخت ، لال میشود. تمام میشود. میمیرد و نمیتواند دیگر حرفی بزند. کلمه تویی و قلم هم تویی. 
که مرا آموختی و بر لبانم نوشتی سخن عشق را و زیرلب در گوشم زمزمه کردی بخوان.
گفتم توانش را ندارم.
مرا بوسیدی و گفتی بخوان.
... و من خواندم. به نام تو. به نام عشق. به نام لبانت. که در آغاز فقط وجود تو بود. 
خواندم به نام تویی که مرا هستی بخشیدی ای هستی من.
که همه‌ی هستی من آیه‌ی وجود توست که مرا به سحرگاه رستن‌های ابدی میبرد.
خواندم به نام گل سرخ و به نام لبان سرخ تو ... 
در این تلخ‌ترین روزگاران ، در این سیاهترین دوران‌ها ، وجود تو زندگی‌ست. وجود تو بارانِ آسمان است. وجود تو نور آسمان است . این صورتت بهانه‌است لامصب. 
بگذار چون ققنوس از آتش تنت دوباره برخیزم و متولد شوم. 
قرارمان به این حرفهای عاشقانه بود. قرارمان به رفتن نبود. قرارمان نبود ناگهان بیایی و بگویی خداحافظ. هر آمدنی یک رفتنی دارد. قرارمان به این نبود که آمدنت رفتنی داشته باشد. قرارمان این نبود که حرفهامان را باد با خود ببرد هرکجا که خواست. 
قرارمان به دوری از دیدگان دریا نبود. قرارمان جدایی در این روزهای ابریِ بدون باران نبود. قرارمان به رقصی عاشقانه زیر باران در خیابون ولیعصر بود.
قرارمان به هیچکدام این اتفاقات این چند وقت اخیر نبود. 
قرارمان نبود که تو بری و دیگه حتی توی خوابم هم نبینمت. که تو بری و تنها همدم من بشه کابوسهای گاه و بیگاه شبانه و لحظه شماری برای آمدن صادق که بیاید و مرا ببرد و از روی پل فردیس به دار بزندم.
حقیقتش اما این است که نه تو رفتی و نه من ماندم. من و تو در مسیر زندگی بودیم. اونی که جا زد و ترسید و نیومد من بودم. اونی که از مسیر خارج شد و رفت دنبال زندگیش من بودم. اونی که ادامه داد تو بودی.
اونی که زندگی کرد تو بودی و اونی که اسیر خاطراتش شد من بودم. 
روزها از پی هم میگذرند و من با خاطرات تو زندگی میکنم. خوشحالم شاید و از زندگی‌ام هم احتمالا راضی هستم. 
سالها میگذرند و من به جوانترین پیرمرد آلزایمری تاریخ تبدیل میشوم که همه چیز زندگی‌اش را فراموش کرده ، حتی نام خودش را ، اما یاد تو هر تنگ غروب توی قلبش میکوبد. میکوبد و آنقدر با پتک میکوبد تا له شود و بمیرد.
اگر روزی گذرت به پارک این حوالی افتاد و مرا دیدی که خودم نیستم و اسیر نگاه توام بدان که عشق تو منو اینجوری از پا دراورد. عینهو داش آکل : مرجان ، عشق تو منو کشت.
ای داد که من حتی یک طوطی سخنگو هم ندارم توی زندگیم.
یه طوطی میخرم. میشونمش روی شونه‌ی سمت چپم. راه میرم توی پارک و میگم : ای پادشاه خوبان ، داد از غم تنهایی ، داد از غم تنهایی ، ای داد از این بیدادِ تنهایی ، تو کجایی؟ 
تو کجایی؟
تو کجایی؟
تو کجایی؟