۱۳۹۲ خرداد ۱, چهارشنبه

نامه‌ای برای دخترم ِ باران

بنویسم برای دخترم ، باران ، حال این‌روزها و این سالهایم را تا ثبت شود هرآنچه در نظرم هست و سالها بعد محکوم نشوم به مسائلی که خودم اکنون آگاهانه یا ناآگاهانه پدرم را به آن متهم میکنم.باران ، بگذار برایت از روزهایی بگویم که سبز بود. از روزهایی که مردی آمده بود تا کرامت انسانی را پاس بدارد. از روزهایی که چنان موجی در جامعه و بین هم‌نسلان من به راه افتاده بود که سر باز ایستادنش نبود. از روزهایی که رفت از یاد و بر باد رفت.
برایت از روزی بگویم که توان راه رفتن هم نداشتیم و بهت زده همدیگر را نگاه میکردیم. برایت از ۸۸ بگویم و از دردهایی که دچارش شدیم و بدبختی‌هایی که کشیدیم و فریادی که زدیم در سکوت.
از کابوس‌های شبانه و سایه‌ی ترسناک مردی شنل‌پوش که آنسوی خیابان ایستاده و ما را به نظاره نشسته‌است.
برایت از کالج بگویم؟ که نوشته شدن اسمش هم تنم را میلرزاند. از روزهایی که بر ما گذشت و از روی ما گذشت و استخوانهایمان را شکاند. از روزهای تلخی که کاش هیچوقت نمی‌آمدند. 
روزهایی که ما در جوانیمان سپری کردیم ، هولناک بودند. تلخ و سیاه. 
و ما برای اولین بار رنگهایی بالاتر از سیاهی را هم تجربه کردیم.
باران ، دخترم
امیدوارم در جوانی تو این وطن دوباره وطن شده باشد و مجبور نشده باشی که زیرلب با اشک تکرار کنی که :‌ دور ایرانو خط بکش ، خط بکش ، خط بکش ...
از ما که گذشت. اما شما زندگی کنید و هوای تازه را نفس بکشید و به آسمان آبی شهر نگاه کنید و لذتش را ببرید.
امیدوارم هیچکدام این دردها و تحقیرهایی که ما امروز میکشیم و دچارش هستیم برایت معنا و مفهومی نداشته باشد.
امیدوارم خورشیدی که یکروز برای غروب رفته بود و دیگر هیچوقت باز نگشته بود ، دوباره طلوع کرده باشد و خنده را بر لبها آورده باشد.
قاصدکها به دیار بازگشته‌اند؟ خوش خبرند؟ انتظار خبری هست تو را باران؟ 
آسمانی به سر ما نبود باران جان. که ابری در آن باشد و بارانی بر دل ما ببارد. هوای جوانی ما تیره و تار بود. 
امیدوارم هیچوقت مشابه شبی که ما تا صبح بیدار موندیم و منتظر اعلام نتایج بودیم رو تجربه نکنی توی زندگیت. امیدوارم هیچوقت جوونی ما رو تجربه نکنی. 
باران جان، زندگی کن. بخند. شاد باش. برقص. 
اینها نیازهای اساسی نسل ما بود که هیچوقت بهش نرسید و در جوانی پیر شدیم. 
بخند و قهقهه بزن زیر بارانِ بهاری در خیابون ولیعصر. توی پیاده روی ولیعصر دست یارت رو بگیر و نترس.خلاصه که زندگی کن باران. چیزی که از ما دریغ شد.
امیدوارم خیلی چیزها رو هیچوقت معناش رو هم نفهمی. نفهمی کهریزک کجا بود. نفهمی عدد ۶۳ چرا انقدر نحسه. نفهمی حصر و زندان ینی چی. نفهمی وزرا کجا بود و گشت چی بود. نفهمی دوری از دیدگان دریا ینی چه.
باران ، اگه زندگیت خوبه که خوشا بحالت و زندگیتو بکن و عشق بکن و اصن این نامه رو پاره کن بنداز دور. اما اگه به درد ما دچاری ، هی هرجا که میری نشین بگو که تقصیر مامان باباهامونه که ما الان دچار این دردیم و بخاطر اشتباه اونها ما به این درد دچاریم. 
ماها تنها اشتباهمون اینه که به دموکراسی در جوامع دیکتاتوری امید بستیم و اصن بابا ما رو چه به این حرفها و حکومت رو چه به این چیزا. 
بابا اصن هرچی میخوای بگی به هرکی میخوای بگو. ماها جنم نداشتیم. اگه نفرینمون هم بکنی حق داری.
ای کاش آدمی وطنش را با خود میشد ببرد به هر زمان که خواست. دستش را میگرفتم و با خود می‌آوردمش به آینده. به زمان تو. به هر زمانی غیر از الان.
باران ، این وطن هرگز برای ما وطن نبود. کاش برای تو وطن شود.

قربانت - بهنام ، اول خرداد ۱۳۹۲