۱۳۹۲ خرداد ۶, دوشنبه

پیانو در باران

توی بالکن نشسته‌ام و دارم چای مینوشم. بارون میاد و هوا داره نبودنت رو فریاد میزنه. اینها به کنار. یه صدای پیانویی از دور دستها میاد. چشمامو میبندم و غرق نوای پیانو میشم. چشمامو باز میکنم. تو کنارم نشستی. داری بهم لبخند میزنی. دست‌بند سبزت رو نشونم میدی و میگی اینو برام میبندی؟
دستامو دراز میکنم که دست‌بند رو ازت بگیرم. نمیتونم. میخندی. میمیرم از دیدن دوباره‌ی خنده‌ات. باران تندتر میبارد.
رعد و برق میزند و با صدای پیانویی که از دوردست‌ها میاید ترکیب میشود و با هم مرا نابود میکنند. مرا به روزهایی میبرند که فریاد میزدم زنده باد این عاشقانه. اون موقع‌ها ، زندگی‌ها عاشقانه‌تر بودند. آدمها واقعی‌تر بودند و فریادها به آسمان میرسید. روزهایی که چای‌ها انقدر زود سرد نمیشدند. گرم میماندند. روزهایی که یارها ،‌ یار بودند. زندگی‌ها سبز بود و بارانی که میبارید فحش نبود. نعمت بود.
باران میبارد و خب به درک که میبارد. به ما چه که میبارد. وقتی تمام سهم من از روزهای بارانی فقط دلتنگی‌است و بس ،‌میخواهم هفتاد سال سیاه هم نبارد.
صدای خنده‌های تو به گوش میرسد. صدایم میکنی بهنام؟ بهنام؟ تو کجایی؟
و صدای فریادم که میگویم "من اینجایم. تو کجایی؟" هیچگاه به گوش تو نمیرسد.
چه دنیای بی عدالتی. صدای تو همیشه در گوش من است و صدای من هیچگاه به تو نمیرسد.
مصبتو مصیبت.
به آسمون نگاه میکنم و میگم دیگه بسه. بسه. چهار سال شد. تمومش کن.
یه صدای قرمبی میاد که این رو توی ذهنم تداعی میکنه که برو باو. تازه اولشه. همینه که هست اصن. تا چشمت هم در بیاد.
و من داره چشمم در میاد.