۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه

آدم‌های یخ‌زده ، یخ‌زدگی‌های آدم

یه روز به صورت کاملا اتفاقی توی خیابون دیدمش. نگاهش کردم ، نگاهم کرد. روش رو برگردون و با رفقاش به مسیرش ادامه دادند. من همونجا متوقف شدم. سر همون پیچ که نگاهمون به هم تلاقی پیدا کرده بود. اونقدر اونجا موندم که تبدیل شدم به تابلوی راهنمایی رانندگی. خیلی جای بدی بود. هرروز صبح، یه نیسان وانت آبی رنگ که بارهای میوه و سبزی صفدرخان میوه‌فروش رو میاورد ، میزد خودش رو به من و فحش میداد به من و شهرداری و راهنمایی رانندگی و حکومت که چرا من اونجا سبز شدم. هر روز بچه مدرسه‌ای ها میومدن یه لگد بهم میزدن و میرفتن. من تنها تابلوی راهنمایی رانندگی شهر بودم که دردش میگرفت. شاید هم تنها نبودم و خیلی ها هم همینجوری بودن. اما خب من فقط خودم رو میشناختم.
شده بودم پاتوق عیاش‌های ولگردِ محله. آخر سر شهرداری اومد جمعم کرد و منو برد پرت کرد نمیدونم کجا.
زنگ زدن خونه‌مون گفتن پسر شما اینجاست. آقام اومد پی‌ام. خیلی عصبانی بود. تا منو دید یکی زد توی گوشم. از شدت درد ، از تابلویی درومدم. شدم دوباره خودم. آقام دستمو گرفت و برد خونه. انداختنم توی زیرزمین. گفتن انقده اینجا بمون تا بپوسی. گفتم آقاجون من که خودم داشتم میپوسیدم چه کاری بود اومدی دنبالم؟ گفت حرف مفت نزن برو پی کارت.
رفتم پی کارم. رفتم توی زیرزمین. یک روز ، دو روز‌ ، سه روز ...
شده بودم رفیق جک و جونورای توی زیرزمین. روز چهارم آقاجون که از خونه رفت بیرون ، خانجون اومد کلید انداخت ارواح خاکِ نداشته‌ی مرتضی قسمم داد که ننه برو و دیگه پشت سرت هم نگاه نکن. اینجا بمونی میپوسی.
رفتم و دیگه پشت سرم رو هم نیگا نکردم. دیگه نفهمیدم که خانجون چه بلایی سرش اومد وقتی آقاجون فهمید که من فرار کردم.
یه روز نامه دادم که من میخوام برگردم. در جواب بهم نوشتن که این خانه به فروش رفته است. لطفا دیگر برنگردید. و من الله توفیق.
بلیت گرفتم که برگردم. مگه میشد برنگردم؟ آقای متصدی بهم گفت آقا شما اضافه بار داری. گفتم من اصلا باری ندارم. گفتن خودت اضافه‌باری. وزنت زیاده. 
با احترام زیاد و همراه با یک برنامه‌ی ورزش روزانه از فرودگاه پرتم کردن بیرون. گفتم با هواپیما نشد به جهنم. با اتوبوس میرم. رفتم ترمینال . آخرین اتوبوس ده روز پیش از این خراب شده رفته بود شهرمون. این آخرین اتوبوس تاریخ بود که یه سری آدم نفرین شده رو از این خراب شده به اون خراب شده جابجا میکرد.
گفتم به درک. با قطار میرم. رفتم ایستگاه قطار. بلیت‌فروش قطار مرده بود. هیشکی نبود اونجا. نظافت‌چی ایستگاه میگفت در حیطه‌ی اختیارات من نیست که به شما بلیت بفروشم. به انتظامات گفتم اونم همین جواب رو داد. صدای سوت قطار رو میشنیدم که به ایستگاه نزدیک میشد. قطار به ایستگاه رسید. مسافرین پیاده شدند. هیچکس سوار نشد. هیچکس فقط من بودم. فقط نگاه میکردم که قطار چگونه به مسیرش ادامه میدهد. سوت کشید و رفت. من همانجا مانده‌بودم. دیگر هیچ راهی برای بازگشت نبود. 
من همان روزی که رفتم و پشت سرم را هم نگاه نکردم تمام بلیتهای بازگشت را پاره کردم. من محکومم به بازنگشتن. 
رفتم به همان خراب‌شده‌ی خودم. سرم را روی زمین گذاشتم. چشمانم را بستم. خواب آقاجون رو دیدم. خواب خانجون رو دیدم. که اومدن پیشم. بوی قرمه‌سبزی پیچیده بود توی خونه. اینجا دیگه خراب شده نبود. خونه بود. خونه‌ی من بود. که آقاجون و خانجون توش قدم گذاشته بودن. آقاجون اومد کنارم نشست. پیچ رادیوش رو باز کرد. تا بهار دلنشین آمده سوی چمن رو پخش میکرد. 
خواب دیدم تمام این گلدون‌های شکسته سالم شده بودند. پر از شمعدونی و حسن‌یوسف و اطلسی.بوی گلها پیچیده بود توی خوابم. 
خانجون گفت پاشو بیا ناهار یخ کرد. 
پاشدم. نه خانجون بود و نه آقاجون و نه گلدونهای گل.
من یخ کردم به جای ناهارِ نداشته.
یخ زدم و همونجا موندم. زمستون شد برف نشست روم. بهار اومد ، تابستون شد ، من یخم باز نشد. دیگه گرم نشدم. دیگه با هیشکی گرم نگرفتم. 
من تنها آدم یخیِ دنیا بودم که دلش واسه آقاجون و خانجونش تنگ شده بود. دلش واسه یارش تنگ شده بود. اما هیچ راه فراری از اون جهنمی که توش گیر افتاده بود نداشت.
من تنها کسی بودم که توی جهنم ،‌به جای اینکه هلاک بشه از گرما ، یخ زده بود.
بلیتهای برگشتتون رو پاره نکنید. که زندگی پاره‌تان میکند.