۱۳۹۱ شهریور ۲۷, دوشنبه

هیشکی با موندن من شاد نشد

هیشکی از رفتن من غصه نخورد ....
مهستی داره میخونه و منم دارم زیرلب باهاش میخونم. داغ دلم هنوز تازه ست. هنوز صدای خنده هاشون توی گوشمه. هنوز امیدوارم که این در خونه باز بشه و بپره بغلم. هنوز امیدوارم این کادوی تولد رو با ذوق و شوق باز کنه و بخنده. هنوز امیدوارم که این گوشی لعنتی زنگ بخوره.  زنگ بخوره و یه صدای شادی از پشت خط بهم بگه : چطوری؟ خووووووبی؟ پاشو بریم بیرون. پاشو خودتو لوس نکن حوصله ام سر رفت.
هنوز منتظر آخرین اسمسم. من کسی هستم که هیچوقت آخرین صحبت تلفنی و آخرین اسمس و آخرین خنده ها رو تجربه نکردم. یادم نیست کی بوده. 
.... وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت ...
به علی گرفت. به همون خدایی که تورو ازم گرفت قلبم گرفت. دردم گرفت. قلبم نه تنها درد گرفت بلکه زخم شد. تیر کشید. خراش برداشت. به همین جاده ای که تورو از من گرفت قسم که قلبم گرفت.
.... وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد ...
قرار نبود بری لامصصصصب. قرارمون به بدرقه کردن نبود. واسه چی باید میومدم بدرقه میکردم؟ کیو بدرقه میکردم؟ چرا چرا چرا؟

مهستی داره میخونه و من آروم آروم اشک میریزم و نابود میشم و تموم میشم. اونجایی که میگه وقتی رفتم نه که بارون نگرفت هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود ...
آخرش هم بارون نیومد لامصب.