۱۳۹۱ مهر ۸, شنبه

کابوس

باران بی وقفه میبارید و مرد شنل پوش سه بار درب خانه را به صدا در آورد. 
پسرک در را باز کرد. هیچ کس نبود. در را بست.
رعد و برق زد و زنگ درب خانه به صدا درآمد. 
پسرک در را باز کرد. در انتهای خیابان فردی شنل پوش با سیگاری در دست ایستاده بود. نگاهشان در هم تلاقی کرد. پسرک ترسید. در را دوباره بست.
باران به شدت میبارید. همزمان با کوبیده شدن پنجره ها ، درب خانه به شدت کوبیده شد.
پسرک در را باز کرد.
مرد در چند قدمی پسرک ایستاده بود. در یک دستش سیگار بود و در دست دیگر ، تبر.
چند ثانیه بدون حرف و حرکت گذشت. مرد شنل پوشِ نقاب دار پوک عمیقی به سیگارش زد و سیگار را جلوی پایش انداخت. پسرک هیچ حرفی نمیزد. 
باران به شدت میبارید و همزمان با خوردن پنجره ها به هم تبر مرد نیز به صورت پسرک خورد. مرد تبر را به صورت پسرک کوبید و پسرک غرق خون بر زمین افتاد. خون همه جا را فراگرفته بود. 
مرد دیگر تبر در دست نداشت. بالای جسد پسرک ایستاده بود و آسمان را نگاه میکرد. سیگاری روشن کرد و کنار جسد پسرک روی پله های جلوی در نشست.
باران بی وقفه میبارید و صدای رعد و برق وحشتناک بلند بود.
خون به قدری زیاد بود که گویی از آسمان خون میبارید.