۱۳۹۱ آذر ۲۱, سه‌شنبه

او دیگر برنمیگردد

تلخ ترین جمله‌ی این چند وقت همین است که با ناباوری بدان نگاه میکنیم : تمام مدرسه ها را هم اگر گرم کنی ،‌او دیگر برنمیگردد.

اشک ، داغ دل ، فحش ، پوزخند ،‌کینه ،‌ بیخیالی ...
هرکسی یه حس و حالی داره. مهم هم نیست حس و حال افراد. مهم اینه که او دیگر برنمیگردد.

ناپالم؟ بخاری نفتی؟ وطن فروش؟ برادر ، بفهم و حرف بزن. حرف رو مزه مزه کن و بگو. که البته هرچه میخواهد دل تنگت بگو. مهم هم نیست حرفات. مهم اینه که او دیگر برنمیگردد.

وزیر؟ استعفا؟ استیضاح؟ چه اهمیتی دارد که وزیر کیست و چه کار میکند و چه عکس العملی دارد و چگونه بازخواست میشود؟ مهم اینه که او دیگر برنمیگردد.

چندبار؟ چندبار تاکنون؟ چندبار دیگر؟ چند صورت سوخته؟ چند طفل معصومِ از دست رفته؟ تا کی؟ این یک سوال جدی ست. تا کی؟ بزودی؟

مهم وعده و وعیدها نیست. اصلا صدای وعده دهنده به کسی نمیرسد. برود به جهنم. خودش و وعده و وعیدهایش با هم. چه چیز عوض میشود؟ او برمیگردد؟ نه. او دیگر برنمیگردد.

بخاری نفتی؟ هنوز؟ اون که رفت نه جاسوس بود نه خودفروخته نه وطن فروش نه ضد انقلاب نه بی ارزش. او یک انسان بود. او و تمام کسانی که تاکنون اینگونه رفته اند کودک بوده اند ،‌دانش آموز بوده اند .

آنها فرزندان این سرزمین بودند. فرزندان زنان و مردانی که شاید هیچوقت فرصت نکردند فرزندشان را یک دل سیر ببینند. برای آخرین بار ...
این مهم است. چون او دیگر برنمیگردد ...