۱۳۹۱ دی ۵, سه‌شنبه

عادت

موضوع انشا : عادت

عادت کردن کار بسیار خوب و مفرحی ست. اکبرآقا بقال سر کوچه هر روز صبح عادت دارد که کرکره مغازه اش را میکشد بالا و هرشب هم میکشد پایین. اگر این بالا و پایین کشیدن های هرروزه‌ی اکبرآقا نبود ما الان در خانه مان شیر نداشتیم. ماست نداشتیم. پنیر نداشتیم. مربا نداشتیم. آبلیمو نداشتیم. خیلی چیزها نداشتیم. ما عادت داریم که هرروز صبح به مغازه اکبرآقا بقال سرکوچه مان برویم و خیلی چیزهایمان را از او بخریم. 
عادت ابعاد مختلفی دارد. بعد فرهنگی . بعد عاطفی. بعد سیاسی . بعد ورزشی. همه رقمه.
مثلا در بعد فرهنگی ما عادت کرده ایم که روزنامه ای که میخریم بعد از یک مدت کوتاه ، توقیف بشود. که اگر اینگونه نشود به مذاقمان خوش نمیاید و میگوییم اینا هم دستشون با اونا توی یه کاسه ست وگرنه چه دلیلی داره که توقیف نشن و دیگر نمیخریمش.
یا عادت داریم که در فوتبال ببازیم. حالا اگر تقی به توقی خورد و دوتا بازی پشت سر هم تیممون برد باید مشکوک بشیم به دستهای پشت پرده و مافیای فوتبال و ....
ما همه زود به همه چیز عادت میکنیم. به توی سر خوردن ها و تحقیر شدن های مداوم هم عادت کرده ایم. به بودن بخاری نفتی در کلاس های درس عادت کرده ایم. به شنیدن خبرهای بد عادت کرده ایم. به شنیدن خبر جنگ و ترور و قحطی و بدبختی و تحصن و اعتراض و اعتصاب عادت کرده ایم. این خبرها را میخوانیم و به خودمون میگوییم خب پس هنوز زندگی جریان دارد. اگر یکروز این خبرهای بد و اعصاب خردکن را نشنویم ، مریض میشویم و میافتیم کنج مریض‌خونه.
ما عادت کردیم به شنیدن دروغ. اگر یکروز کسی پیدا شد که به ما راست گفت باورش نمیکنیم .کما اینکه بارها و بارها اینکار را کرده ایم.
ما عادت داریم که چهارسال یکبار به صفهایی برویم که میدانیم آخرش چه نتیجه ای دارد. اما نمیتوانیم نرویم. عادت کردیم به بودن همیشگی در صحنه.
به بودن آدمها عادت میکنیم. به خنده هاشون . به گرمای وجودشون. به همه چیزشون عادت میکنیم. و وقتی از درون متلاشی میشیم و میشکنیم که میبینیم اون آدمها ترکمون کردن. که دیگه نیستند در کنارمون.
ترک کردن عادات موجب مرض است. فلذا کلاهمان را بگذاریم بالاتر و عاداتمان را حفظ کنیم. مبادا خدای ناکرده چیزیمان شود.
اکبرآقا بقال سرکوچه ، عادت کرده هرروز ناشتا سیگار بکشد و به ابتدای خیابان نگاه کند. شاید که یوسفش از تاکسی پیاده شد و کرایه تاکسی را حساب کرد و با یک ساک روی دوش برگشت.  بعد از سی سال.


اینو خوندی مرتضا؟ حکایت عجیبیه. حکایت من و خودته و این بارون لعنتی که نمیباره و دلتنگی های زیاد و عوارضی تهران کرجی که جمعش کردن بی شرفا. نمیدونستن که بهش عادت کردیم. تو هم رفتی و نمیدونستی بهت عادت کرده بودیم. مرتضا؟ به نبودنت عادت کردیم. پس برگرد و باش.