۱۳۹۱ آذر ۱۶, پنجشنبه

جاده ای رو به مردی بی سایه

+ چقدر دیگه مونده برسیم؟
- نمیدونم. این جاده هیچ نشونه ای از رسیدن درش نیست.
+ از همون اول میدونستیم که نمیرسیم. اما خب من خسته شدم.
- یه استراحتی بکن. شاید به یه جایی برسیم. شاید یه نفر پیدا شد که ازش یه چیزی بپرسم. نمیدونم. هیچ خبری هم از ماشین های دیگه و آبادی و علائم راهنمایی نیست.
+ درست اومدیم؟
- مگه قرارمون بود که راه درست رو بریم؟
+ نه خب. ولی اداشو که میتونستیم در بیاریم.
- خب بیا تظاهر کنیم که نیم ساعت دیگه میرسیم.
+ به کجا؟
- به اونجایی که نیم ساعت دیگه توشیم.
+ هیچ جا نیست.
- من نهایت تلاشم رو میکنم که از بیراهه ترین راه ممکن به یه جا برسم.
+‌ رسیدنی در کار نیست. این صد بار. قرارمون همین بود.
- قرار شده بود تظاهر کنیم که به یه جایی میرسیم خب.
+ خسته شدم از این همه تظاهر. از اینکه همه چی خوبه . از اینکه من خوبم. از اینکه تو خوبی. از همه چی خسته شدم.
- تمومش کنیم؟
+ چجوری؟
- اون آقاهه رو میبینی اونجاست؟
+ همون که شبیه درخته؟
- درخت چیه باو؟ همون که سایه‌ش سر نداره. همون که کلاه سرشه و یه بارونی تنشه.
+ کیه اون؟ اینجا چیکار داره؟
- اون همیشه توی کابوس های من هست.
+ اینجا مگه کابوس توئه؟
- نه. اینجا همونجاست که قرار بود نیم ساعت بعد درش باشیم.
+ اون آقاهه چرا سایه اش سر نداره؟
- هیچ وقت نگفت دلیلشو.
+ چیا بهت گفته؟
- هیچی نگفته تا حالا.
+ من دلم میخواد آروم تموم بشه همه چی.
- چشماتو ببند. قرارمون با مرد کلاه دار بعد از این تونله.
+ یه قول بده که هیچ وقت این تونل تموم نشه.
- تموم نمیشه. ته نداره. ما توی تونل تموم میشیم.
+ شب بخیر.
- شبت بخیر.

... و پسرک دلش میخواست بمیرد. جایی بین آخرین پیچ این جاده‌ی لعنتی تونل. دلش میخواست قبل از رسیدن به تونل چشمانش را میبست و دیگر هیچوقت باز نمیکرد. دلش میخواست یکبار برای همیشه این کابوس ها تبدیل به واقعیت بشن. یکبار برای همیشه مرد کلاه دار کابوس هایش حرف میزد. حرکتی میکرد. جانی میگرفت.
نه اینکه هرشب به خوابش بیاید و گوشه ای از خواب بایستد و به پسرک نگاه کند .
بخاطر خدا حرف بزن لامصب. فقط ایستادن و پوزخند زدن تنها دلیل تو برای هرشب آمدن به خواب پسرک نیست.