۱۳۹۱ دی ۸, جمعه

یوسف گمگشته باز نیاید به این شهر ، غم بخور

یه بار بارون تندی گرفت. آق ابرام عباشو انداخت روی دوشش ، کلاهشو سرش کرد. از خونه زد بیرون. تا خود صبح نیومد. دم صبح که اومد خاتون بهش گفت مرد کجا رفتی نصفه شبی؟ دلم هزار راه رفت. گفت رفته بودم مرتضا رو پیدا کنم. توی راه اکبرآقا بقال سرکوچه رو دیدم. یه سیگار دستش بود و توی کوچه پس کوچه داشت دنبال یوسفش میگشت.منو دید. بهم گفت سیگار میکشی؟ گفتم آره. یه سیگار داد بهم و روشنش کرد و با هم دنبال یوسف گشتیم. اما پیداش نکردیم. هرچقدر گشتیم پیداش نکردیم....

+ چند سال شده خاتون؟
- سی سال.
+ جوون رعنایی بود یوسف. عینهو مرتضای ما. عینهو زری جان.
- چه مصیبتی بود نصیب ما شد.
+ مرتضا برمیگرده. یه روزی با زری و بچه هاش برمیگرده. مرتضامون برمیگرده.
- اگه بود الان ۵۰ سالش بود. نه؟
+ آره انگار. هعی روزگار. چه کردی با ما؟
 
اکبرآقا بقال سرکوچه سی ساله که هرشب توی کوچه پس کوچه های شهر راه میافته و یوسفش رو صدا میزنه.
مرتضا رو وقتی داشتن میبردن به آق ابرام گفت که بالاخره یه روزی بارون میباره و میشوره همه کثیفی ها رو. 
آق ابرام همیشه روزها و شبهای بارونی دلش غوغا و چشماش هم پر از اشکه.

مرتضا برگرد. برگرد که به هوای تو ،‌یوسفِ اکبرآقا اینا هم برگرده. برگرد که اینجا انگار قرار نیست هیچوقت بارون بباره.