۱۳۹۱ دی ۱۰, یکشنبه

عشق به شکل پرواز یه پرنده ست

عشق ینی چه؟

از قدیم گفته اند عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد. حالا ما نمیدانیم عشق باید از کجا پیدا شود و کجا هست و چگونه هست و اسرار عشق را نه تو دانی و نه من و نه هیچکس دیگه ای.

یکبار به آقاجون خدابیامرز گفتم آقاجون ،‌ شما عاشق شدین؟ خندید و به خانجون اشاره کرد و گفت: عاشق این زن شدم. پاشنه در خونشون رو از جا کنده بودم. یه پسر رعیت شده بود عاشق دختر خان. روز اولی که رفتم خاستگاری، با لگد پرتم کردن بیرون خونه. کلی هم کتکم زدن و کلی هم فحش خوردم که چطور جرات کردی که بیای خواستگاری دختر خان؟
شبها راه میافتادم توی کوچه پس کوچه ها و آواز میخوندم. یه بساطی بود که بیا و ببین. 
آقاجون خدابیامرز تا زمانی که زنده بود ، خانجون همه‌ی نفسش بود. همیشه میگفت که اگه صدبار دیگه هم بدنیا بیاد و بزرگ بشه و بخواد ازدواج کنه خانجون رو انتخاب میکنه. آقاجون و خانجون رفیق هم بودن. دوتا رفیق صمیمی. آقاجون وقتی که رفت ،‌ دستش توی دست خانجون بود.

من هیچوقت عاشق نشدم و همیشه هم گفتم که عشق مال توی قصه هاست. عشق ، مال بچه دبیرستانی هاست. عشق مال دوره و زمونه ما نیست. اما آدمهایی رو دیدم که عاشق بودن. یکیشون هم مرتضا و زری.
مرتضا تازه با زری ازدواج کرده بود. یه روز با هم رفتن بیرون. در خونه رو که بستن دلشوره به دل خانجون افتاد. طرفای ظهر بود که مرتضا برگشت. داغون و خسته. بدون زری.
+ زری کجاست؟
- ....
+ مرتضا خون به دلم کردی. بگو زری کجاست؟
- ....
+ گرفتنش؟
- ....
+ مرتضا حرف بزن لامصصصب. حرف بزن.
- ....

مرتضا رو همون روز عصر اومدن بردنش. یک ماه بعد زری اومد. مرتضا هنوز نیومده. زری هم اینجا رو ترک نکرد تا روزی که گفت میخوام برم دنبال مرتضا. و رفت و دیگه برنگشت. 
اومد پیشت مرتضا؟ مگه نه؟ 

اکبرآقا بقال سرکوچه ، یه پسر داشت و پنج تا دختر. دخترها سری سری رفتن خونه شوهر. پسرش تازه ۱۸ سالش شده بود که جنگ شروع شد. رفت جبهه. گفت میخوام برم . باباش گفت تو غلط میکنی بری. گفت میخوام برم. باباش گفت بری نفرینت میکنم. گفت میخوام برم. باباش گفت پس برو گمشو و دیگه برنگرد.
یوسف هم رفت و دیگه برنگشت. اکبرآقا عاشق یوسف بود. دوریش رو برای یک ساعت هم نمیتونست تحمل کنه. چه برسه به اینهمه سال. جنازه اش رو هم برنگردوندن. هیچی ازش برنگشت. 
اکبرآقا بقال سرکوچه ، هرروز و هرشب خودش رو بخاطر حرفهایی که واسه آخرین بار به پسرش زد نفرین میکنه. از اینکه وقتی یوسفش میخواست بره بغلش نکرد. بدرقه اش نکرد. جواب خداحافظیش رو هم نداد.
چشمهای اکبرآقا از گریه همیشه قرمزه. همیشه خدا با دستمال داره اشکهاشو پاک میکنه.

عشق ابعاد گوناگونی دارد. عشق به انسان ، عشق به مملکت ، عشق به قدرت ،‌ عشق به مفت خوری ،‌ عشق به خدا و ....

هستند کسانی که اونقدر عاشق میز و قدرت و حکم کردن هستند که اگر هرچیزی را در دستانشان قرار دهید تا از قدرت کناره گیری کنند بخدا سوگند که اینکار را نخواهند کرد. از بس که بخدا دوست دارند به مردم و مملکت خدمت کنند. 
اونقدر عاشق قدرت هستند که اگر هزاران بچه هم در مدرسه ها بسوزند اینها از قدرت کنار نمیروند. 
کلا هرکس که به قدرت میرسد عاشق است. اگر عاشق نبود که به قدرت نمیرسید. 
اساسا هرکس که بخواهد دست از قدرت بکشد یا استعفا کند یا در اعتراض به روندی از قدرت کناره گیری کند یا هر سوسول بازیی از این قسم ،‌ بچه ننه است و نازک نارنجی و به این بادها نباید بلرزد و اگر لرزید طرد میشود اساسی و برود آنجا که نادر رفت و ...
آنانی که عشق به مفت خوری دارند جماعت بسیار مرفه و مفرح و خوشحال و خوبی هستند که اگر یکروز برای چیزی که میخورند پول بدهند سکته میکنند و میمیرند و خونش هم میافتد گردن اونی که ازشون پول گرفته. حالا بیا و ثابت کن که نمیخواستی ازش اخاذی کنی و باید این پول رو میداده و اینها. که تا بیای اینها رو ثابت کنی حسابت با کرام الکاتبین و مراجع ذی صلاح است و لاغیر.
این جماعت پیرو این سخن ادیبانه هستند که مفت باشه کوفت باشه. 
و اساسا هرچی بدی بهشون یا بذاری دهنشون با ولع میخورند و تشکر میکنند و له له میزنند برای وعده بعدی. و هرکاری میکنند برای یک وعده غذای مفتی. هرکاری. بعضا دیده شده که افراد رده بالای این مکتب برای یک وعده چلوکباب ، آدم کشته اند و برای یک کوبیده اضافی به اون آدم کشته شده ، لگدی هم نثار کرده اند.
اینها شکمشان را صابون مفت خوری مالیده اند. و عاشقند. و صدایی از صدای غذای مفتی ندیدند خوشتر.
عشق به مملکت هم توی این هاگیر واگیر به قرتی بازی و سوسول بازی بیشتر شباهت دارد و خب چه معنی دارد که آدم به یه وجب خاک و این دست چرت و پرت ها عشق بورزد؟ اساسا دغدغه ملت ، نان است و نه دریاچه ارومیه و پاسارگاد و زاینده رود و تمامیت ارضی و سهم خزر و حوزه نفتی مشترک و اینها. به ما چه اصن؟ 
فلذا هرکس که به مملکتش عشق بورزد یک جای کارش میلنگد. یا میخواهد خودش را مطرح کند یا میخواد رای جمع کند یا میخوای قمپوز در کند یا بالاخره یه غلطی بکند. 
این است که میروند پزِ عشق به مملکت میدهند تا ....
تا نداره که. اصلا از این مبحث عبور میکنیم و به عشق به خدا میرسیم.
خدا رو هم که انقدر ازش دلخوریم که فعلا این مباحث رو مطرح نکنیم خیلی بهتره. عیسی به دین خود موسی به دین خود. به ما چه اصلا؟ 

اینها رو گفتم که چکارشان کنم؟ هیچ.

من عاشقم؟ نمیدانم. 
من عشق را باور دارم؟ نمیدانم.

۱۰ نکته مرتبط با عشق :

۱- رضا یزدانی آهنگی دارد به اسم تهران ، طهران. که توش میگه :‌ اگه عاشق نبودم ، پا نمیداد این ترانه. اگه عاشقت نبودم .... اگه عاشقت ... اگه عا... اگه ...... 
۲- عشق به باران عشق به تمام خوبی هاست.
۳-  اساسا مگه کسی میتونه عاشق فرامرز اصلانی نباشه؟ 
۴- خانجون عاشق اینه که بچه هاش دور همدیگه جمع بشن و براشون آبگوشت درست کنه. اما ای دریغ که مرتضاش هیچوقت برنمیگرده.
۵- فروغ فرخزاد یه شعری داره که میگه :
 ترا میخواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم / تویی آن آسمان صاف و روشن / من این کنج قفس ، مرغی اسیرم 
۶- سلطان علی پروین عشق است.
۷- عشق افلاطونی ینی کشک.
۸ - کسی که ساز میزنه (‌حالا هر سازی ) دیوانه وار باید سازش را دوست بدارد. در غیر اینصورت جمع کند برود پی کارش و خودش و اطرافیانش را بیشتر از این علاف نسازد.
۹- مثلث عشقی باید چیز هیجان انگیزی باشد. لابد. به ما چه اصن.
۱۰ - عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی و فیلان زند.