۱۳۹۱ مهر ۱۱, سه‌شنبه

و این ابتدای ویرانی ست

در کوچه باد می‌آید و این ابتدای ویرانی‌ست.
در کوچه صدای همهمه می‌آید و این ابتدای ویرانی‌ست.
در کوچه‌ی ما هیچ بادی نمی‌آید اما ما هرروز ویران‌تر از روز قبل میشویم. 
حکایت غریبی ست. حکایت نابودی تدریجی ملتی که هنوز فکر میکند بهترین است. ملتی که هنوز به خون آریایی اش مینازد. ملتی که به یغما رفته است. ملتی که در کماست.
ما همه در کما هستیم. اینها همه رویاهایی ست که کما میبینیم. البته اونقدر ارزش نداشتیم که در رویاهامون ، خوبی ها رو ببینیم. هرچی هست سیاهی و پلیدی و دزدی و کثیفی ست.
این ملت خیلی وقته که توانشو از دست داده. فقط شاهد و ناظر اتفاقات تلخی‌ست که در اطرافش رخ میده. نگاه میکند. تمام میشود. به یغما میرود. نگاه میکند. تحقیر میشود. نگاه میکند. توان لبخند زدن را هم ندارد. توان گریه کردن را هم ندارد. مات و مبهوت نگاه میکند.
حکایت غریبی ست. حکایت پدرانی که توان نگاه کردن در چشمان فرزندانشان را ندارند. حکایت غریبی ست. حکایت کمرهایی که هرروز بیشتر خم میشوند اما نجیبانه مقاومت میکنند که نشکنند. حکایت تلخی ست. حکایت پتکهایی که بر پیکره پدران قهرمان وارد میشود.
من در کما هستم. تو در کما هستی. ملتی در کماست و به یغما میرود. ما در خواب خودمان زندگی میکنیم و هرروز و هرشب خواب گوشت و مرغ و ماست و شیر و پنیر و دلار و پوند و یورو و کوفت و زهرمار میبینیم.
حکایت غریبی ست. حکایت بازار ارز و سکه که ملتی را نابود میکند. ملتی را بدبخت میکند و هزاردستان را پولدار و پولدارتر.
ما در خواب هستیم. حتی در خواب خودمان هم نفت را بر سر سفره های خودمان نمیبینیم. حتی در خواب خودمان هم گوشت و مرغ را نمیتونیم بخریم.
ما در خواب هستیم. بر تنمان عرق سرد نشسته است. میدونیم که این فقط یه خوابه. منتظریم بیدار بشیم. اما بیدار نمیشیم. ما در خواب خودمون زندونی شدیم. هرچقدر فریاد بزنیم و هرچقدر خودمون رو به در و دیوار بکوبیم بیدار نمیشیم. 
این کابوس های لعنتی هیچوقت تموم نمیشه. هرروز و هرشب هم شدیدتر میشه. 
ای کاش مادران و پدران ما در بهمن ۵۷ انقدر شام زیاد نمیخوردند قبل از خواب. سی و چهار ساله که خوابهای ما بخاطر شام زیادی که اونها خوردند پریشان شده.

در کوچه صدای اعتراض می‌آمد و هیچکس نفهمید که این ابتدای ویرانی همه‌ی ما بود...