۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه

جناب سرهنگ

پیرمرد آمده بود آرایشگاه موهایش را کوتاه کند. عصا و کلاهشو به پسرک داد که برایش آویزان کند. روی صندلی نشست. آرایشگر گفت "مثل همیشه کوتاه کنم براتون سرهنگ؟"
و پیرمرد جواب داد "بله."
از صحبتهای پیرمرد و آرایشگر فهمیدم که پیرمرد ،‌ارتشی بوده. ارتشیِ دوره‌ی شاه. از رفتار و طرز صحبتش باید حدس میزدم. اونجایی که با تحکم رو به یکی از این جوانکهایی که در آرایشگاه نشسته بودند کرد و گفت "بچه اون آدامسو از توی دهنت در بیار."
و چنان با تحکم گفت که جوانک بدون هیچ حرفی آدامس را درآورد و سریع به سطل آشغال انداخت و تا زمانی که سرهنگ در آنجا بود دیگر کلمه ای صحبت نکرد.
اصلاح سرهنگ که تمام شد و موقع حساب کردن رسید ،‌سرهنگ از جیبش یک اسکناس ۱۰۰ تومنی شاهی دراورد و به مغازه دار داد و گفت "بقیه اش هم انعام این پسرک."

و کلاه و عصایش را از پسرک گرفت. مغازه دار اسکناس را بوسید و گفت "وای اینکه خیلی زیاده که.از شما به ما رسیده سرهنگ. خدا سایه شما رو از روی سر ما کم نکنه. مشرف فرمودید. خیر پیش."
دست کردم توی جیبم. دیدم زمان شاه نیست. به عقب برنگشتیم. توی جیبم یه ۱۰ هزار تومنی بود و دوتا پنج هزار تومنی.
رو به آرایشگر گفتم "جریان چی بود؟"
گفت " والا این بنده خدا آلزایمر داره. توی سال ۵۷ گیر کرده. اصن نمیدونه انقلاب شده. هنوز میگه اعلیحضرت رو میبینم و اعلیحضرت با من صحبت کردند و اعلیحضرت به من این حرف رو زدند اون حرف رو زدند ... پسرش اومده بود اون دفعه میگفت چیزی بهش نگین. هر پولی هم داد بهتون ازش قبول کنین. من میام باهاتون آخر هر ماه حساب میکنم....اینه که یه محله داره واسه جناب سرهنگ نقش بازی میکنه. توی کل ایران سال نود و یکه. اینجا ۵۷."