۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه

جاده

دارم وسایلم رو جمع میکنم بزنم به جاده.توی این سرما. توی این وضعیت. 
بهم میگه لامصب این وقت شب کجا داری میری؟ تلف میشی توی این جاده. بیا و منطقی باش و فکر کن.
بهش میگم دیگه نمیتونم منتظر باشم. 
میگه هیچ نتیجه ای نداره. دست از پا درازتر برمیگردی. فقط خودتو خسته میکنی.
بهش گفتم ببین تو نمیتونی جلوی منو بگیری. آدمی که ساعت ۱۲ شب کوله پشتیش رو میبنده و میخواد بزنه به جاده و بره تا برسه رو هیچکس نمیتونه جلوش رو بگیره. خدا هم از آسمون بیاد نمیتونه جلوم رو بگیره. برو کنار بذار برم. 
میگه بذار اقلا دم صبح برو. خودم میرسونمت ترمینال.
میگم جلومو نگیر لامصب. بذار برم. یا توی این جاده تموم میشم یا میرسم و باهاش برمیگردم. دست تو دستش. 
با دست میزنمش کنار و میرم سمت در. در رو باز میکنم و میرم بیرون. از دم خونه ما تا اول جاده یه مسافرت راهه. 
دم صبح میرسم به اول جاده. شیرازی درونم بهم میگه بیخیال عامو. برو خونه استراحت کن خودش میاد چه کاریه حالا تو پاشو ای همه را بکوبی تا اونجا بری. خب میخوام نری.
اما میرم توی جاده. میرم تا برسم. 
هنوز نرسیدم. هنوز به نصفِ نصف راه هم نرسیدم. به مقصد فکر میکنم. به چیزی که در انتظارمه. به اتفاقی که در انتظارشم.
و این جاده لعنتی ،‌این فاصله‌ی لعنتی به دست خودمون کوتاه میشه. باور کن.