۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

مقصد همینجاست. درست کنار تو

پاییز 

پاییز و درختان رنگارنگ و خیابان ولیعصر و یکروز بارانی ...
که نم بارون به صورتت بخوره و قدم بزنی. راه بری و فکر کنی. به کسی که کنارت داره پا به پات راه میاد که داری قدم هاتو باهاش هماهنگ میکنی. 
پاییز باشه و خیابون ولیعصر باشه و نم بارون هم بزنه ...
دیگه مهم نیست که کجا میخوای بری.
پاییز که باشه همه جای خیابون ولیعصر مقصده. مهم نیست کجا میخوای بری. مقصدت همونجاست. همونجایی که دستانش رو میگیری توی دستانت و با هم به ریختن برگهای رنگارنگ از درخت ها نگاه میکنی.
پاییز که باشه همه جای ولیعصر مقصده. همه جای ولیعصر بوی دستات رو میده. همه جای ولیعصر به زیبایی چشماته.
پاییز که باشه از پیش من نرو. هیچوقت نرو. پاییز که بری دیگه همه فصل ها واسم دلتنگی غروبهای پاییز رو داره.
پاییز که باشه وقتی میری دیگه برنگرد. چون وقتی که میری هیچوقت به پشت سرت نگاه نمیکنی که چجوری مثل برگهای درخت میریزم. 
آدمی که توی پاییز میره نباید هیچوقت به پشت سرش نگاه کنه. هیچوقت نباید به چشمای اونی نگاه کنه که داره ترکش میکنه. چون هیچوقت نمیفهمه که چشم قرمز ینی چی. هیچوقت نمیفهمه بارون بود یا اشک روی چشم. 
آدمی که پاییز میره ، وقتی توی پاییز بارانی در خیابان ولیعصر خداحافظی میکنه و میره ، خودش هم یه قسمت بزرگی از قلبش رو در اون پیاده روهای لعنتی جا میذاره.
آدمی که پاییز میره خیلی فرق داره با اونی که پاییز میاد. آدمی که پاییز میاد چهارفصل رو برات به قشنگی پاییز میکنه. 
آدمی که پاییز میاد باید واسه همیشه بمونه.