۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه

چشمهایش

.... و چشمانت راز آتش است. 
آتشی گرم و همیشگی. بدون هیچ دودی. بدون اینکه خاموش بشود. شبهای سرد زمستان باید کنارت نشست. به چشمانت نگاه کرد و گرم شد. چشمانی چنان گرم و گیرا که میشود ساعت ها به آن خیره شد و گذر زمان را حس نکرد.
حکایت چشمانی که مرا در خود غرق میکند. چشمانی که مرا با خود به دنیای قصه های پریان میبرد. آنجا که شاهزاده قصه به ناگاه می‌آید و بر بدی چیره میشود و در نهایت به چشمان زیباترین دختر دنیا بوسه میزند و دخترک از خواب بیدار میشود. 
اینک این منم. که به چشمانت نگاه میکنم و در رویای خود بدان بوسه میزنم و از خواب بیدار میشوم و خود را در واقعیت میبینم.همینجا کنار تو. گاهی اوقات واقعیت از هر رویایی زیباتر و رویایی تر است.
اینک این منم. که به چشمانت نگاه میکنم و زندگی را با چشمان تو میبینم. که زندگی از نگاه من و با چشمان تو برایم بسیار شیرین است. 
زمان به تندی میگذرد و من از دریای چشمانت گذر کردم تا در ساحل دستانت پهلو بگیرم.
اینک این منم. که در کنار توام. 


پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
استواری امن زمین را زیر پای خویش...


"مارگوت بیکل با ترجمه احمد شاملو"