۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه

راننده تاکسی*

+ کجا میری؟
- تجریش
+ از اینجا آخه مستقیم میبرنت تجریش؟
- میدونم نمیبرن اما خب بدجوری عجله دارم.
+‌بیا بالا.

سوار ماشینش شدم. راننده یه فرد ۶۰ و خرده ای ساله بود که زیرلب فقط فحش میداد. به افسر راهنمایی رانندگی ،‌به اون پرادوی لامصبی که یهو پیچید جلوش ، به تک تک چاله های مسیر فحش چارواداری کش دار میداد. 
ماشینش یه پیکان داشبرد چوبی بود. خیلی نو و تمیز نگهش داشته بود. از آینه یه وان یکاد آویزون کرده بود و فحش میداد به همه. کنار داشبرد عکس امل ساین رو چسبونده بود. نوار هایده هم توی ضبط بود. داشت میخوند :‌مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه.
راننده هم باهاش میخوند. زیرلب میخوند و فحش میداد. 
شروع کرد به حرف زدن. گفت که قبل انقلاب من خونه ام خیابون فرشته بود.یه کارخونه داشتم. انقلاب که شد همه اموالم رو مصادره کردن. منم به خاک سیاه نشستم. بردنم زندان. به چه جرمی؟ که یه سری رو سر کار اورده بودم. که داشتم خرج خونواده چندین نفر رو میدادم. اینا جرم سنگینی بوده. گذشت و گذشت تا رسیدیم به ۶۷. قبلش یکی از پسرام توی جنگ ایران و عراق کشته شده بود. روزی که جنازه اش رو برامون اوردن دنیا روی سرم خراب شد. یک دفعه پامو نذاشتم بنیاد شهید. پسر کوچیکم چند سالی بود که زندان بود. چند تا اعلامیه توی کیفش پیدا کرده بود.مرداد ۶۷ پسرم رو به جرم ارتداد ...
یهو بغضش ترکید و زد زیر گریه .
جفت پسرام از پیشم رفتن. قرار بود عصای دستم باشن ... اما ...
خودش توی سال ۶۷ متوقف شده بود. وقتی میخواست راجع به ۵۷ حرف بزنه میگفت ۱۰ سال پیش اومدن گرفتنم. وقتی راجع به سال ۴۵ میخواست حرف بزنه میگفت بیست و یکی دو سال پیش اینجور شد اونجور شد.

- ممنون آقا. من همین دم امامزاده پیاده میشم.
+ هه. امامزاده. کودوم امامزاده پسرجان؟ کودوم امامزاده؟ ولم کن حوصله داریا.